ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

ای آرزو ای آرزو آن پرده را بردار از او


عصر دم دم های غروب رفتم خانه قمر الملوک، همین که در خانه را باز کرد انگار در کل میکده های پاریس را باز کرده باشند بوی تند و تیز دبه های سرکه شیره! مشامم را و باقی روزنه های دیگرم را پرکرد.   
 گفتم: چه خبر است؟  نکند قرار کرده ای امسال که کف گیر اقتصاد  به ته دیگ خورده ونفت را هم برایمان تحریم کرده اند. تو جور اقتصاد جایگزین را بکشی و به جای نفت بشکه ها را با سرکه!  پرکنی بفرستی آن طرف آب؟         
 گفت: نه والله من کجا و صادرات کجا؟ شما چهار تا رفیق حرامی مگر می گذارید. من همین که بتوانم نیاز داخلی  شماها را برآورده  کنم کلی ثواب کرده ام. دیگر به صادرات نمی رسم.                                  
بعد مرا می برد بالای سر تک تک دبه هایش، مثل یک متخصص زبده برای هر کدام برچسب گذاشته. انگور سفید و سرخ و بی دانه و بادانه، تاکستانی، شیرازی، شاهرودی. حتی انگور هامبورگی را هم بی نصیب نگذاشته می گوید:  انگور هامبورگی بد چیزی است عطر و طعمش غوغاست البته  این همان انگور شیرازی است که رفته است خارجه  و دوباره برگشته اینجا و این بار اسمش را عوض کرده اند که اگر خدای نکرده یک نامسلمانی تصمیم گرفت با انگور کار بدی کند!  سبیل شهر مسلمانان  به نام انگور شیرازی آلوده نشود.
یک نوآوری هایی هم برای خودش  کرده است. مثلا این که برداشته سر مته را یک چرخ پره دار زده و این را به نوبت فرو می کند توی دبه های انگور و روشنش می کند و این ها را به قول خودش خیلی سیستماتیک بهم می زند تا  کار یک دست و حساب شده  در بیاید!                                                                                                     
 از بعد ماجرای بهم خوردن عروسی اش با سارا چند روزی غم زده و غصه دار بود فکر می کردم این مرد  دیگر برای ما قمرالملوک سابق نمی شود با سن و سالی که او دارد، درگیر شدنش در یک شکست عاطفی فاجعه بار است. 
اما حالا فهمیده ام این ناکس اصلا ٌ این حرفها حالی اش نیست کلهم  در یک احوالات دیگری است. خودش هم خوب آمد که" تازه خیالش راحت شده است،  اقرار کرد، " تمام مدت دوستی با سارا و تصمیمشان برای  ازدواج منتظر همین لحظه بوده است، همین لحظه که دوباره آزاد شده باشد".  گفت: سارا را دوست دارد اما وحشتش از زندگی مشترک آن قدر زیاد است که نمی تواند ریسک کند و با زنی که دوست دارد زیر یک سقف زندگی راه بیاندازد.    
به او گفتم: البته تو شانس آورده ای! تو از اول می دانستی با یک زن طرفی یک زن که مثل آدمهای دیگر است. احساس دارد، غم دارد، شادی دارد. راست و دروغش در حد معقول است.  اما من نمی دانم عزیز ترین چیست یک زن هزار چهره است.  هنوز حیران می مانم که این زن چطور مرا این قدر بازی می دهد و من باز دروغ هایش را باور می کنم. یک بار می گوید: سرطان دارم و امروز و فردا مردنی هستم. یک بار می گوید: شوهر کرده بودم و شوهرم مرده است. بعد می گوید:  شوهرم نمرده در فلان آسایشگاه ام اس گرفته و علیل  افتاده  است. حتی مرا راهنمایی می کند که بروم شوهرش را ببینم،  با  او حرف بزنم  دوستی راه بیاندازم. حتی هنگام مرگ شوهرش به عنوان تنها دوست معرفی شوم.  و بعد معلوم می شود که همه چیز را دروغ گفته و هدفش پیدا کردن یک همدم برای روزهای آخر عمر یک آدم بوده است.  یک بار چو می اندازد که  رفته ام استرالیا کسی سراغ مرا نگیرد، بعد همه را به شک می اندازد نکند بابت کاری که کسی نمی داند چیست زندانی شده باشد.  حتی مرا می کشاند تا دم در  اوین . بعد یک روز صبح که دیگر با خودت تمام می کنی حتما او را اعدام کرده اند. می پرد توی ماشینت و می گوید: من را از کار اخراج کرده اند داری یک دو سه میلیونی به من قرض بدهی می خواهم  تولیدی کرست دوزی راه بیاندازم؟ کارم که گرفت قرضت را با سودش به تو می دهم.                                              
 قمر الملوک می خندد و می گوید: تو خودت هم کرم داری ماشال، تو هم سرت برای  این  بازی های عزیزترین درد می کند.  هر یک ماه در میان منتظر هستی این محبوب نازنین دست نیافتنی ات یک فیلم دیگری در بیاورد و تو را چند ماهی عنتر و منتر خودش بکند.                                                                            
 و شیهه خنده اش به هفت آسمان بلند می شود نعره می زند:  آخر من نمی دانم این تولیدی کرست دوزی را دیگر از کجای خودش درآورده است؟ اگر یک بار دیگر آمد سراغت،  بگو یک شاگرد دوزنده ماهر که خوب اندازه می گیرد می شناسی. بگو اصلا شرط پول قرض دادن این است که این شاگرد را هم سرکار بگذارد. بعد من را معرفی کن  قولت می دهم شرمنده ات نکنم و خوب شاگردی کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

دوم مهر

صبح را با این بدبیاری شروع کردم که دخترک وراج و ورجک همسایه ای که تازگی ها به آپارتمان کناری امان اسباب کشی کرده اند را به مدرسه برسانم. سرویسش نیامد و مادرش با یک لبخند و یک مشت شر و ور که تحویل داد خرم کرد.
گفت: آناهیتا را هم سر همین خیابان فلان پیاده کنید. اگر رادستتان است و اگر مسیرتان چپکی نمی شود و اگر حوصله اش را دارید و اگر مزاحمتان نمی شود.
و البته قبلش کمی از باد پاییزی گفت و غار غار کلاغهای رسوای محله! که بی هوا و یک هویی طوری که کسی هیچ وقت نفهمیده است  خروس خان را به کلاغ خان تبدیل کرده اند و با آواز ناهنجار  از صبح سحر خواب دوشین را حرام می کنند. و آنقدر خوب کلمات را ردیف می کرد که شک کردم نکند این حرفها را از قبل حفظ کرده برای خر کردن همسایه های نگون بختی  که صبح ماشین را از پارکینگ در می آورند تا بروند سر کار و او با این ترفند دخترکش را بند آنها کند و خودش می رود دنبال یللی تللی اش.
من هنوزبرای قبول این پیشنهاد سخاوتمندانه دو به شک بودم که دختر پرید نشست صندلی جلو کمربندش را هم بست. انگار کن که اصلا من ماشین را استارت زده ام که این تخم سگ را به مدرسه برسانم!
به مادرش گفتم: اصلا نیازی به درخواست نبود گویا الهه اتان!  تصمیمش را گرفته است.
وگفتم: فقط یک چیز،  من دختر مختر که بلند می کنم هوش و حواس برایم نمی ماند. آدرس دقیق بدهید نکند راه مدرسه اش را گم کنیم.
زن خندید و گفت : نترسید خودش راه مدرسه را خوب بلد است یادتان می دهد.
نشان به آن نشانی که سر خیابان زنک شد،  آن طرف چند خیابان و کوچه پس کوچه و میدان میوه و تربار و بازارچه خیریه و پارک و اوه اینها همه خوب بود اگر این وروجک این همه بی وقفه وراجی نمی کرد.
از این که کفش مدرسه اش را مادرش خریده و او در واقع کفش پاشنه بلند سیاه و صورتی تابستانی می خواسته است. و از این که خواهرش صورتش جوش دارد ولی عکس هایش را با فتوشاپ دست کاری می کند تا بدون جوش شود. و از این که با  پدرش قرار داد بسته که  صبح ها به او صبحانه بدهد تا کلاس ششم( کلاس ششم هم آمده است؟ نمی دانستم) و او هم در عوض وقتی او پیر شد به او صبحانه می خوراند. و خیلی چیزهای دیگر،
آه  راستی رنگ پرده ی اطاق خواب مادر و پدرش هم قرمز و آبی است.
وقتی رسیدیم کمربندش را باز نکرده پرید دستانش را دور گردن من انداخت  و گونه ام را بوسید گفت : خداحافظ عمو، ظهر هم خودت می آیی مرا می بری خانه ؟
یک آن خر شدم بگویم بله،  ولی  گفتم: نه  مادرت چیزی در این مورد به من نگفته است لابد خودش برای برگرداندنت برنامه ای دارد. در مدرسه بمان و جایی نرو تا خودش بیاید.
پدر سوخته،‌ با آن بوسیدنش  هوس دختر داشتن را به جانم انداخت و رفت.
وضعیت کاری هم که بد است به نوشتنش نمی ارزد. به پیسی خورده ایم شدید.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

آرامش قبل از طوفان یا طوفان قبل از آرامش

در واقع زندگي آنقدر، گاهي وقتها، خلاصه شده است كه نمي تواني بفهمي نقطه ي اوجش كجا بوده.
بعد از يك دوره ي نسبتاً طولاني كه با بي حالي احساسي رو به تزايدي سپري شد گويا دوباره الهه عشق ! با دم مسيحايي نيروي جواني در من دميده است. يك هفته اي را به فسق و فجور گذراندم. يك معامله ي دو طرفه ي توافقي ميان من و زيبارويان طاق وجفتي كه قمرالملوك زحمتش را كشيد تا به خلوت همايوني ملك بي تخت و تاجي كه من باشم برقرار بود.
شايد هم بيداري جنسي ام طوفان قبل از آرامش باشد.
حسن زنهاي به اصطلاح لا اوبالي اين است كه كاري به كار تو ندارند،  و سرشان را در فيهاخالدون زندگي تو فرو نمي كنند. اينها فقط مي آيند، بدهند و بروند بي آنكه كمترين چشم داشتي غير از آنكه توافق شده است از تو داشته باشند.
 البته نهايتش اين است كه از مجسمه روي دكورت كه دوستي از سر سيري يا كج سليقه گي  برابت خريده است خوششان بيايد.
 آن را هم مي دهيم ببرند.
این هم دیگر چیزی است که بخواهی از این عزیزکان گرفتار که گرانترین جنسشان را به کمترین قیمت به تو می دهند  دریغ داشته باشی؟

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

سارا

چند روزی است شمسی  دو تا دختر تر گل ورگل را فرستاده است برای سرو سامان دادن به زار و زندگی  من . ویروس می کشند ؛ پرونده  مرتب می کنند ؛ گزارش می نویسند  طبقه بندی می کنند  آب حوض می کشند .من هم می نشینم کنار پنجره به سیگار کشیدن . گویا عاقبت در مسیر انوار رحمت الهی قرار گرفته ام می ترسم با شمسی حرفم بشود بیاید این دو نوگل باغ ارم را بردارد با خود ببرد به دخترک می گویم : عزیز جان شمسی  بهتان  نگفته است  یک دستی هم به سرو گوش ماشال بکشید ؟ به خدا من کم از این پرونده ها که هی بغلشان می کنید از این طرف می برید آن طرف از آن طرف می آورید این طرف ندارم . من هم به اندازه اینها نابسامان و بهم ریخته ام . اما کو گوش شنوا؟
شمسی دو بار آمده  به من هشدار داده  دست از پا خطا نکنم گفته : یکی از دخترها نامزد دارد به چه بزرگی . آن یکی هم برادرش غیرتی است .
می گویم : بفرما حالا که نوبت ما شد همه غیرتی و بزرگ از آب درآمده اند .
می گوید : ماشال تو را به خدا گند نزن . با اینها شوخی نکن . اینها دخترند جوانند جدی می گیرند .
می گویم : چه بهتر ! یک عمر است داریم با شما جدی می گوییم شوخی می گیرید بلکه هم نسل جوان منطقی تر باشد .
خلاصه کک به تنبانمان افتاده با آن یکی که برادرغیرتی دارد سرو سری به هم بزنیم اما می ترسم شمسی بفهمد دودمانم را به باد دهد یا اینکه دخترها را بپراند . زن است دیگر حسادت می کند !
روزهای گرم و طاقت فرسایی است . با شرایط پیش آمده کمبود  بنزین و خوابیدن بعضی پروژه ها و مدیریت شمسی  ؛ دیگر از ماموریت به مناطق خوش آب و هوا  در روزهای گرم هم خبری نیست . حتی سرکشی به بعضی طرح ها که از واجبات بود به فال افتاده .
عزیزترین گاهی ایمیل می زند . از همین دری وری های معمول در مورد سیاست و هنرپیشه ها و حرفهای چهل من یک غاز آدمهای بزرگ که بعضی ها فله ای برای دوستان بسیارشان پست می کنند . شک می کنم که گاهی استرالیا رفته باشد . بعد از اینکه ایمیلی برایم فرستاد و از اوضاع و احوالش نوشت حتی کنجکاو نشدم که بیشتر بدانم . حدسم این بود که نمی خواهد با من باشد و دروغ پشت دروغ تا از دست من خلاص شود . نخواستم آرامشش را بهم بزنم . می گذارم همینطور تا هر وقت که دلش بخواهد داستان ببافد.
قمر الملوک هم  به صرافت افتاده ازدواج کند . با یکی از دوستان قدیم که همسرش را در حادثه ای از دست داده  قول و قراری گذاشته اند . خانم متشخص خوبی است بی اندازه مهربان و متین . به نظر می آید دیوانه ی صدای مخملی و هیکل نخراشیده ی دوست ما شده است و همین توجه عاشقانه از طرف زن قمرالملوک را دگرگون کرده شادی عجیبی دارد این روزها مثل جوانهای کم سن و سال هیجان زده است  .
قرار است امروز با هم برویم  برای خرید یک قالیچه ابریشمی می خواهد به سارا هدیه بدهد ؛  می روم آماده شوم . 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

تخم شتر مرغ

رییس قدیم  رفته است و رییس جدید آمده ؛ این بابا آنقدر بزرگ و عریض و طویل است که  آدم را یاد کینگ کنگ می اندازد . تزش هم این است که کارمندها و خدمه اش باید مثل شتر مرغ باشند بدوند و بدوند یک هو بنشینند یک تخم گنده بیاندازند . آقا هنوز نیامده گند زد به هر چه بود و نبود یک زن ذلیل به تمام معنی است دستم آمده با این قد و هیکل از نرها می ترسد .  بهترین انتخابش  برای مدیریت  بخش ما خانم میلانی بود که ماشاالله دست به تخم انداختش هم  خوب است . اگر خوب بلد نباشد کار کند اما خوب رگ خواب روسا را می داند مهره مار دارد لامصب .
امروز بعد از یک هفته از انتخابش برای مدیریت بخش  با او حرفم شد . به من می گوید : با من سرسنگین شده ای ؟
می گویم : من کی با تو سر سبک بوده ام ؟
می گوید: نه آقای فلانی ( فامیلم را می گوید ) یک جور دیگری شده ای انگار خوشت نیامده که من شده ام بالادستت .
می گویم : تو یک چیزت شده است  اگرنه که تا امروز من ماشال و میشل و مایکل و ماش و موش و میشی  بودم از  امروز یک دفعه شده ام آقای فلانی . می گویم : اتفاقا من از امروز تصمیم گرفته ام به تو بگویم شمسی این همه به تو گفته ام خانم میلانی بس است .
قیافه می گیرد و می گوید : عقده ی هستی ؛ عقب مانده ای یک هفته است دست به سیاه و سفید نزده ای . بهانه  می گیری . اگر به همین ترتیب ادامه بدهی من نمی توانم با تو کار کنم .
می گویم : اتفاقا من از زنهای خشن بیشتر خوشم می آید ! اینطور ابرو تا به تا می کنی و دماغت را تیز می کنی بیشتر به تو می آید . باشد ببینم من چقدر می توانم بهانه گیری کنم و تو چقدر می توانی ادامه بدهی .
خلاص می شوم می آیم بیرون هنوز به اتاق نرسیده آقای بهاری را می بینم که می گوید : ماشال شرمنده خانم میلانی ماموریتت را لغو کرده گفته آقای زمانی  برود .
پیچ می دهم برمی گردم می روم سراغش در اتاقش را باز می کنم می گویم : شمسی شروع کردی  شیطنت کردن ؟ تو که اینطوری نبودی ؟ نشود که بگویم شمسی جنبه مدیریت ندارد .
قیافه می گیرد و می گوید : تقصیر خودت است یا دلت می خواهد زنها زیردست و بالت باشند . یا دلت می خواهد اصلا نباشند .تحمل نداری یک زن به تو بگوید چه باید بکنی و چه نکنی .  حالا ببین من چه جور مدیری برایت می شوم . بچرخ تا بچرخیم .
می خندم و می گویم : من را تهدید می کنی شمسی !  من که می میرم برای چرخیدن تو باشد هر چه تو بگویی بچرخ تا بچرخیم .
نه اینکه قصد آزار و اذیتش را داشته باشم اما تصمیم گرفته ام یک چند صباحی واقعا بچرخم ببینم چطور می خواهد برای من بچرخد .
ا

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

از این ستون به آن ستون

عروس همسایه صبح مرا دیده می گوید : سلام میشل امروز روز خوبی داری من برایت انرژی مثبت فرستاده ام . می گویم : دم انرژی مثبتت گرم و توی دلم زمزمه می کنم کاش لااقل چیز دیگری می فرستادی . از صبح تا به حال از صدقه سر انرژی مثبت در یک حالت منفی پدر درآوری هستم  . از پله ها که پایین می آیم فکر می کنم صدای مشکوکی می شنوم می روم طرف پارکینگ  احساس می کنم پسری یکی از دخترهای همسایه را گرفته پشت یک ستون می خواهد ترتیبش را بدهد . محترمانه می روم جلو بگویم : آقا بیخیال اینجا که جای این حرفها نیست . اگر دختر راضی است تو هم راضی بیا این کلید آپارتمان را بگیر دختر را ببر توی خانه من ولی اینجا جلوی زن و بچه مردم . خوب یک صغیری هم مثل من پیدا می شود چشم و گوش بسته ، خدا و پیغمبرش را گم می کند .
اما همین که می روم جلو می بینم سهیل تلفنش را گرفته پشت ستون چنان ماچ و بوسه ای برای داف آن ور خط می فرستد که اگر خودش هم بود اینطور داغ از آب در نمی آمد .( یادم به پدرش می افتد که پیشترها  به من گفته بود سهیل را نصیحتش کن تازگی ها قید درس خواندن را بل کل زده است و می روم خواسته دوستی را اجابت کرده باشم  )می گویم : سهیل تویی ؟ من را که می بیند شانه اش را بالا می اندازد و دور ستون می چرخد تا از دید من پنهان باشد . بعد دوباره هر هر خنده و ماچ و بوس و آه و ناله عجیب . حیرت زده می گویم : چیه پسر جان ... س...س تلفنی راه انداخته ای ؟ با نفرت نگاهم می کند و تفش را پرت می کند روی زمین و با اشمئزاز می گوید : نخیر دوستم شایان است . می گویم : برای شایان اینطور ماچ می فرستی ؟ بیا برو بالا بنشین سر درس و کتابت اینها برای تو نان و آب نمی شود . با پررویی می گوید : من تا حالا اومدم به حریم خصوصی شما تجاوز کنم که شما به کار من دخالت می کنید .
می گویم :  پشت ستون پارکینگ حریم خصوصی توست ؟
ومی گویم : شا....ش...دم به این حریم خصوصی ات .
راهم را می کشم بروم با عجله از پشت می آید دست می گذارد روی شانه ی من که صبر کن ببینم چه حقی داری در کار من دخالت کنی و به من توهین کنی . تنش می خارد پسرک !
برخودم لعنت می فرستم که چرا در کارش دخالت کرده ام . به من چه که نصیحتش کنم . مردک بچه پس انداخته نصیحت کردنش را انداخته گردن من , یکی باید بیاید خودم را نصیحت کند . لعنت به عروس همسایه که آمده برای من سر صبحی  انرژی مثبت فرستاده .
بعد هم چنان قیافه ترسناکی به خودم می گیرم و به صورت پسر خیره می شوم  و به دستش که روی شانه من گذاتشته نگاهی می اندازم که از ترس اینکه نکند ناگهان دندانهایم در بیاید و مثل خون آشامها به جانش بیفتم فورا دستش را بر می دارد و با صدای ناله مانندی می گوید : من که کار خاصی نمی کردم داشتم با دوستم حرف می زدم .
حالم از خودم بهم می خورد اصلا از آدمهایی که آدم را مجبور به توضیح دادن و پوزش خواستن می کنند استفراغم می گیرد . اما کار از کار گذشته گند امروزم  را زده ام همانطور سنگین و سرد می گویم : برو بالا بشین سردرسات مگه امتحاناتت شروع نشده ؟ برو عمو جان برو . برای حرف زدن با دوستانت وقت زیاد داری . برای خوابیدن هم وقت زیاد داری . حتی برای مردن هم  وقت زیاد است اما این روزهای جوانی ات که پشت این ستون و آن ستون هدر می رود خیلی زود می گذرد .

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

برای عرض تسلیت

عزاداری کردیم ؛ سخت بود ولی کردیمش . امسال دیگر قید شمال رفتن در روزهای سنگین را زدیم در عوض دوستان آمدند محقل آراستند و دور هم به یاد اهل قبور از زنده و مرده اشان  فاتحه خواندیم  .
آنقدر جمع بوده ایم  که قمر الملوک قید  متفرق شدن  را زده دو شب و سه روز است بساطش را آورده خانه من پهن کرده  شبها از صدای مهیبی که از ته شکش در می آورد و بعد از پیچ و تاب دادن در گلویش به بیرون پرتاب می کند خواب و آسایش بر من حرام شده است  . فردا اما اگر حوصله یاری کند می رویم طرفی شاید شمال شاید جنوب شاید هم زد به سرمان رفتیم مرقد آقا همانجا بساط کردیم مروارید های در صدف   را دید زدیم . عیبی هم ندارد خدا خودش دید زدن را در نهاد بشر گذاشته خودش هم اگر دلش نخواهد چشم دید زدن را از آدم می گیرد بی بصیرتش می کند . القصه نوشتم که هستم تا نگرانی ها برطرف شود یکی دو دوست از نبودن و ننوشتنم نگران شده بودند نوشتم که بگویم هستم  و هنوز به بیابان نزده ام .