<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641</id><updated>2012-02-17T21:56:37.702-08:00</updated><title type='text'>خاطرات ماشاالله خان (ماشال)</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>66</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2255944157231510382</id><published>2011-06-21T06:15:00.000-07:00</published><updated>2011-06-21T08:41:43.961-07:00</updated><title type='text'>سارا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روزی است شمسی&amp;nbsp; دو تا دختر تر گل ورگل را فرستاده است برای سرو  سامان دادن به زار و زندگی&amp;nbsp; من . ویروس می کشند ؛ پرونده&amp;nbsp; مرتب می کنند ؛  گزارش می نویسند&amp;nbsp; طبقه بندی می کنند&amp;nbsp; آب حوض می کشند .من هم می نشینم کنار  پنجره به سیگار کشیدن . گویا عاقبت در مسیر انوار رحمت الهی قرار گرفته ام  می ترسم با شمسی حرفم بشود بیاید این دو نوگل باغ ارم را بردارد با خود  ببرد به دخترک می گویم : عزیز جان شمسی&amp;nbsp; بهتان&amp;nbsp; نگفته است&amp;nbsp; یک دستی هم به  سرو گوش ماشال بکشید ؟ به خدا من کم از این پرونده ها که هی بغلشان می کنید  از این طرف می برید آن طرف از آن طرف می آورید این طرف ندارم . من هم به  اندازه اینها نابسامان و بهم ریخته ام . اما کو گوش شنوا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شمسی دو بار آمده&amp;nbsp; به من هشدار داده&amp;nbsp; دست از پا خطا نکنم گفته : یکی از دخترها نامزد دارد به چه بزرگی . آن یکی هم برادرش غیرتی است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : بفرما حالا که نوبت ما شد همه غیرتی و بزرگ از آب درآمده اند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گوید : ماشال تو را به خدا گند نزن . با اینها شوخی نکن . اینها دخترند جوانند جدی می گیرند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : چه بهتر ! یک عمر است داریم با شما جدی می گوییم شوخی می گیرید بلکه هم نسل جوان منطقی تر باشد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه کک به تنبانمان افتاده با آن یکی که برادرغیرتی دارد سرو سری به هم بزنیم اما می ترسم شمسی بفهمد دودمانم را به باد دهد یا اینکه دخترها را بپراند . زن است دیگر حسادت می کند ! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روزهای گرم و طاقت فرسایی است . با شرایط پیش آمده کمبود&amp;nbsp; بنزین و خوابیدن  بعضی پروژه ها و مدیریت شمسی&amp;nbsp; ؛ دیگر از ماموریت به مناطق خوش آب و هوا&amp;nbsp; در روزهای گرم هم خبری نیست . حتی  سرکشی به بعضی طرح ها که از واجبات بود به فال افتاده .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عزیزترین  گاهی ایمیل می زند . از همین دری وری های معمول در مورد سیاست و هنرپیشه ها  و حرفهای چهل من یک غاز آدمهای بزرگ که بعضی ها فله ای برای دوستان بسیارشان پست  می کنند . شک می کنم که گاهی استرالیا رفته باشد . بعد از اینکه ایمیلی  برایم فرستاد و از اوضاع و احوالش نوشت حتی کنجکاو نشدم که بیشتر بدانم .  حدسم این بود که نمی خواهد با من باشد و دروغ پشت دروغ تا از دست من خلاص  شود . نخواستم آرامشش را بهم بزنم . می گذارم همینطور تا هر وقت که دلش  بخواهد داستان ببافد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قمر الملوک هم&amp;nbsp; به صرافت افتاده ازدواج کند . با  یکی از دوستان قدیم که همسرش را در حادثه ای از دست داده&amp;nbsp; قول و قراری  گذاشته اند . خانم متشخص خوبی است بی اندازه مهربان و متین . به نظر می آید دیوانه ی صدای مخملی و هیکل نخراشیده ی دوست ما شده است و همین توجه عاشقانه از طرف زن قمرالملوک را دگرگون کرده شادی  عجیبی دارد این روزها مثل جوانهای کم سن و سال هیجان زده است&amp;nbsp; .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قرار است  امروز با هم برویم&amp;nbsp; برای خرید یک قالیچه ابریشمی می خواهد به سارا هدیه  بدهد ؛&amp;nbsp; می روم آماده شوم .&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2255944157231510382?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2255944157231510382/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2255944157231510382' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2255944157231510382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2255944157231510382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/06/blog-post_21.html' title='سارا'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-5030634364988409785</id><published>2011-06-13T11:55:00.000-07:00</published><updated>2011-06-13T12:00:06.091-07:00</updated><title type='text'>تخم شتر مرغ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رییس قدیم&amp;nbsp; رفته است و رییس جدید آمده ؛ این بابا آنقدر بزرگ و عریض و طویل است که&amp;nbsp; آدم را یاد کینگ کنگ می اندازد . تزش هم این است که کارمندها و خدمه اش باید مثل شتر مرغ باشند بدوند و بدوند یک هو بنشینند یک تخم گنده بیاندازند . آقا هنوز نیامده گند زد به هر چه بود و نبود یک زن ذلیل به تمام معنی است دستم آمده با این قد و هیکل از نرها می ترسد .&amp;nbsp; بهترین انتخابش&amp;nbsp; برای مدیریت&amp;nbsp; بخش ما خانم میلانی بود که ماشاالله دست به تخم انداختش هم&amp;nbsp; خوب است . اگر خوب بلد نباشد کار کند اما خوب رگ خواب روسا را می داند مهره مار دارد لامصب .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز بعد از یک هفته از انتخابش برای مدیریت بخش&amp;nbsp; با او حرفم شد . به من می گوید : با من سرسنگین شده ای ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : من کی با تو سر سبک بوده ام ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گوید: نه آقای فلانی ( فامیلم را می گوید ) یک جور دیگری شده ای انگار خوشت نیامده که من شده ام بالادستت .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : تو یک چیزت شده است&amp;nbsp; اگرنه که تا امروز من ماشال و میشل و مایکل و ماش و موش و میشی&amp;nbsp; بودم از&amp;nbsp; امروز یک دفعه شده ام آقای فلانی . می گویم : اتفاقا من از امروز تصمیم گرفته ام به تو بگویم شمسی این همه به تو گفته ام خانم میلانی بس است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قیافه می گیرد و می گوید : عقده ی هستی ؛ عقب مانده ای یک هفته است دست به سیاه و سفید نزده ای . بهانه&amp;nbsp; می گیری . اگر به همین ترتیب ادامه بدهی من نمی توانم با تو کار کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : اتفاقا من از زنهای خشن بیشتر خوشم می آید ! اینطور ابرو تا به تا می کنی و دماغت را تیز می کنی بیشتر به تو می آید . باشد ببینم من چقدر می توانم بهانه گیری کنم و تو چقدر می توانی ادامه بدهی .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاص می شوم می آیم بیرون هنوز به اتاق نرسیده آقای بهاری را می بینم که می گوید : ماشال شرمنده خانم میلانی ماموریتت را لغو کرده گفته آقای زمانی&amp;nbsp; برود .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیچ می دهم برمی گردم می روم سراغش در اتاقش را باز می کنم می گویم : شمسی شروع کردی&amp;nbsp; شیطنت کردن ؟ تو که اینطوری نبودی ؟ نشود که بگویم شمسی جنبه مدیریت ندارد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قیافه می گیرد و می گوید : تقصیر خودت است یا دلت می خواهد زنها زیردست و بالت باشند . یا دلت می خواهد اصلا نباشند .تحمل نداری یک زن به تو بگوید چه باید بکنی و چه نکنی .&amp;nbsp; حالا ببین من چه جور مدیری برایت می شوم . بچرخ تا بچرخیم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می خندم و می گویم : من را تهدید می کنی شمسی !&amp;nbsp; من که می میرم برای چرخیدن تو باشد هر چه تو بگویی بچرخ تا بچرخیم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نه اینکه قصد آزار و اذیتش را داشته باشم اما تصمیم گرفته ام یک چند صباحی واقعا بچرخم ببینم چطور می خواهد برای من بچرخد .&lt;br /&gt;ا &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-5030634364988409785?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/5030634364988409785/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=5030634364988409785' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5030634364988409785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5030634364988409785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/06/blog-post_13.html' title='تخم شتر مرغ'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-8990066940496957696</id><published>2011-06-08T00:03:00.000-07:00</published><updated>2011-06-13T11:20:19.823-07:00</updated><title type='text'>از این ستون به آن ستون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عروس همسایه صبح مرا دیده می گوید : سلام میشل امروز روز خوبی داری من برایت انرژی مثبت فرستاده ام . می گویم : دم انرژی مثبتت گرم و توی دلم زمزمه می کنم کاش لااقل چیز دیگری می فرستادی . از صبح تا به حال از صدقه سر انرژی مثبت&amp;nbsp;در یک حالت منفی&amp;nbsp;پدر درآوری هستم &amp;nbsp;. از پله ها که پایین می آیم فکر می کنم صدای مشکوکی می شنوم می روم طرف&amp;nbsp;پارکینگ &amp;nbsp;احساس می کنم پسری یکی از دخترهای همسایه را گرفته پشت یک ستون می خواهد ترتیبش را بدهد . محترمانه می روم جلو بگویم : آقا بیخیال اینجا که جای این حرفها نیست . اگر دختر راضی است تو هم راضی بیا این کلید آپارتمان را بگیر دختر را ببر توی خانه من ولی اینجا جلوی زن و بچه مردم . خوب یک صغیری هم مثل من پیدا می شود چشم و گوش بسته ، خدا و پیغمبرش را گم می کند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما همین که می روم جلو می بینم&amp;nbsp;سهیل تلفنش را گرفته پشت ستون چنان ماچ و بوسه ای برای داف آن ور خط می فرستد که اگر خودش هم بود اینطور&amp;nbsp;داغ از آب در نمی آمد&amp;nbsp;.( یادم به پدرش می افتد که پیشترها&amp;nbsp; به من گفته بود سهیل را نصیحتش کن تازگی ها قید درس خواندن را بل کل زده است و می روم خواسته دوستی را&amp;nbsp;اجابت کرده باشم &amp;nbsp;)می گویم :&amp;nbsp;سهیل تویی ؟ من را که می بیند شانه اش را بالا می اندازد و&amp;nbsp;دور ستون می چرخد تا&amp;nbsp;از دید من پنهان باشد . بعد دوباره هر هر خنده و ماچ و بوس و آه و ناله عجیب . حیرت زده می گویم :&amp;nbsp;چیه پسر جان ... س...س تلفنی راه انداخته ای ؟ با نفرت نگاهم می کند و تفش را پرت می کند روی زمین و با اشمئزاز می گوید : نخیر دوستم شایان است . می گویم : برای شایان اینطور ماچ می فرستی ؟ بیا برو بالا بنشین سر درس و کتابت اینها برای تو نان و آب نمی شود . با پررویی می&amp;nbsp;گوید : من تا حالا اومدم به حریم خصوصی شما تجاوز کنم که شما به کار من دخالت می کنید .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم :&amp;nbsp; پشت ستون پارکینگ حریم خصوصی توست ؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ومی گویم : شا....ش...دم به&amp;nbsp;این&amp;nbsp;حریم خصوصی ات .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راهم را می کشم بروم با عجله از پشت می آید دست می گذارد روی شانه ی من که صبر کن ببینم چه حقی داری در کار من دخالت کنی و به من توهین کنی&amp;nbsp;. تنش می خارد پسرک !&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برخودم لعنت می فرستم که چرا در&amp;nbsp;کارش دخالت کرده ام . به من چه که نصیحتش کنم .&amp;nbsp;مردک بچه پس انداخته&amp;nbsp;نصیحت کردنش را انداخته گردن من , یکی باید بیاید خودم را نصیحت کند . لعنت به&amp;nbsp;عروس همسایه که آمده برای من سر صبحی &amp;nbsp;انرژی مثبت فرستاده .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد هم چنان قیافه ترسناکی به خودم می گیرم و&amp;nbsp;به صورت پسر خیره می شوم&amp;nbsp; و به دستش که روی شانه من گذاتشته نگاهی می اندازم که از ترس اینکه نکند ناگهان دندانهایم در بیاید و مثل خون آشامها به جانش بیفتم فورا دستش را بر می دارد و با صدای ناله مانندی می گوید : من که کار خاصی نمی کردم داشتم با دوستم حرف می زدم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالم از خودم بهم می خورد اصلا از آدمهایی که آدم را مجبور به توضیح دادن و پوزش خواستن می کنند استفراغم می گیرد . اما کار از کار گذشته گند امروزم &amp;nbsp;را زده ام همانطور سنگین و سرد می گویم : برو بالا بشین سردرسات مگه امتحاناتت شروع نشده ؟ برو عمو جان برو . برای حرف زدن با دوستانت وقت زیاد داری . برای خوابیدن هم وقت زیاد داری . حتی برای مردن هم &amp;nbsp;وقت زیاد است اما این روزهای جوانی ات که پشت این ستون و آن ستون هدر می رود خیلی زود می گذرد . &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-8990066940496957696?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/8990066940496957696/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=8990066940496957696' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8990066940496957696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8990066940496957696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/06/blog-post_08.html' title='از این ستون به آن ستون'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-7924941753508738431</id><published>2011-06-04T13:41:00.000-07:00</published><updated>2011-06-04T13:56:26.780-07:00</updated><title type='text'>برای عرض تسلیت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;عزاداری کردیم ؛ سخت بود ولی کردیمش . امسال دیگر قید شمال رفتن در روزهای سنگین را زدیم در عوض دوستان آمدند محقل آراستند و دور هم به یاد اهل قبور از زنده و مرده اشان&amp;nbsp; فاتحه خواندیم&amp;nbsp; .&lt;br /&gt;آنقدر جمع بوده ایم&amp;nbsp; که قمر الملوک قید&amp;nbsp; متفرق شدن&amp;nbsp; را زده دو شب و سه روز است بساطش را آورده خانه من پهن کرده&amp;nbsp; شبها از صدای مهیبی که از ته شکش در می آورد و بعد از پیچ و تاب دادن در گلویش به بیرون پرتاب می کند خواب و آسایش بر من حرام شده است&amp;nbsp; . فردا اما اگر حوصله یاری کند می رویم طرفی شاید شمال شاید جنوب شاید هم زد به سرمان رفتیم مرقد آقا همانجا بساط کردیم مروارید های در صدف&amp;nbsp;&amp;nbsp; را دید زدیم . عیبی هم ندارد خدا خودش دید زدن را در نهاد بشر گذاشته خودش هم اگر دلش نخواهد چشم دید زدن را از آدم می گیرد بی بصیرتش می کند . القصه نوشتم که هستم تا نگرانی ها برطرف شود یکی دو دوست از نبودن و ننوشتنم نگران شده بودند نوشتم که بگویم هستم&amp;nbsp; و هنوز به بیابان نزده ام . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-7924941753508738431?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/7924941753508738431/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=7924941753508738431' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7924941753508738431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7924941753508738431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='برای عرض تسلیت'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-3168841682543604773</id><published>2011-04-15T07:36:00.000-07:00</published><updated>2011-04-15T07:36:42.477-07:00</updated><title type='text'>یک سال گذشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پیشترها کسی بود کمکم می کرد در پست کردن مطالب این روزها او خودش هم سرگرم است .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;من هم تنبل هستم و هم&amp;nbsp;&amp;nbsp;کم حوصله حس نوشتن را ندارم . &lt;br /&gt;آدم ممتازی هم نیستم که روزنوشتهایم چیزمتفاوتی به کسی که داستانهایم را می خواند افزوده باشد . &lt;br /&gt;بیشتر اوقات می نویسم که نوشته باشم و گاهی هم به تشویق آن دوست می نوشتم . &lt;br /&gt;نوروز 90 نیز گذشت تمامش را به نگذشتن و نبودن گذراندم . &lt;br /&gt;رد عزیزترین را گرفته ام در استرالیا . خودش برایم ایمیل زد و گفت که برنامه رفتنش خیلی غیر منتظره بوده است .بعد هم گرفتاری های سفر فرصت خداحافظی را به او نداده است .&lt;br /&gt;چه می توان گفت&amp;nbsp;؟ شنیدن آن ماجرای کذائی با آن زن زیاد خوشایندش نبود .&lt;br /&gt;خودم را بیشتر سرزنش می کنم . ظاهرا باید برای بودن در کنار کسی که دوستش داری گاهی زندگی را از نگاه او ببینی . دوست داشتنی ها را نداشتنی ها را خوب ها را بد ها را مثل او ببینی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-3168841682543604773?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/3168841682543604773/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=3168841682543604773' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3168841682543604773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3168841682543604773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='یک سال گذشت'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-5325728807470511100</id><published>2011-02-26T13:05:00.000-08:00</published><updated>2011-02-26T13:05:28.219-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روزگار پر تشویشی است ؛ خیابانها؛ شهر ؛ آدمها . اسلحه که توی خیابان ببینی . یعنی دوران خوشی تمام شده و باید منتظر داستانهای دیگری باشیم .&lt;br /&gt;از سر پروژه می آیم خسته و دلسرد . چیز غریبی از کار در آمده است . سه ساعت تمام بر سر نزدن فونداسیون&amp;nbsp;کف محوطه و نداشتن درز انقطاع&amp;nbsp; برای هر ده متر با مجری چانه زده ام . مردک همه چیزش نصف نیمه است . هر چه می گویم یک بهانه ای می تراشد یک دلیل مسخره ای می آورد که دورمان بزند . نا امید شده ام از کار.&amp;nbsp;کم مقصر نبوده ام&amp;nbsp; خودم . &amp;nbsp;این روزها در گیری های دیگری داشته ام . نظارت را دربست گذاشته بودم دست کسان &amp;nbsp;دیگر خود را کنار کشیده بودم . جوانهای امروز هم یک سر هستند و هزار سودا&amp;nbsp;شک ندارم ؛&amp;nbsp;می آمدند &amp;nbsp;بالای سر کارگرها سوت می زده و می رفته&amp;nbsp;اند &amp;nbsp;. &lt;br /&gt;هنوز از عزیزترین بی خبرم . گاهی البته خوابش را می بینم&amp;nbsp;زمانی در حال زدنش هستم و &amp;nbsp;دمی&amp;nbsp;بعد &amp;nbsp;در حال بوسیدنش &amp;nbsp;. سرکار بوده ام تمام مدت . همسر&amp;nbsp;دروغینش &amp;nbsp;را دو سه روز در میان ملاقات می کنم&amp;nbsp;. با هم دوست شده ایم. جور خاصی هر بار که خداحافظی می کنم نوید دیدار بعدی را می دهد که نمی توانم رویش را زمین بزنم . &lt;br /&gt;یکبار عکس عزیزترین را نشانش دادم . عکس را با دستهای لرزان جلوی صورتش گرفت و مدت طولانی به آن خیره شد . بعد با حیرت گفت : نمی داند چرا این زن گفته است که با من ازدواج کرده&amp;nbsp; . &lt;br /&gt;حدسمان این است یکبار که برای عیادت بیماران خاص&amp;nbsp;به اینجا آمده و فریبرز را دیده و بعد هم آن نقشه را&amp;nbsp;کشیده &amp;nbsp;است .&lt;br /&gt;فریبرزاما &amp;nbsp;با حالتی عجیب می گوید : فکر می کنی از من خوشش&amp;nbsp;آمده&amp;nbsp; یا دلش برایم&amp;nbsp;سوخته است ؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;با بیرحمی می گویم : دلش برایت سوخته باشد ؟ این زنی که من می شناسم نه دل به کسی&amp;nbsp;می بندد نه دل بر کسی می سوزاند . اصلا این زن دل ندارد . شاهدش هم همین گم و گور شدنش&amp;nbsp;باید بگردیم با هم پیدایش کنیم بعد بجنگیم تا یکی از ما قاپش را بدزدد . &lt;br /&gt;فریبرز دوست دارد این داستان عزیزترین را . مرا بخاطر بی عرضه گی ام برای به دست آوردنش مواخذه می کند . &lt;br /&gt;امروز تا این ساعت تمام زنگها را زده ام و به هر که ممکن بود رو انداخته ام هیچ کس خبری از عزیزترین ندارد&amp;nbsp;. خانواده اش حتی جور خاصی رفتار می کنند . مشکوک هستند حتما چیزی می دانند و بروز نمی دهند . اما دلواپسی مادرش واقعی است این را می توانم درک کنم . &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-5325728807470511100?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/5325728807470511100/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=5325728807470511100' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5325728807470511100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5325728807470511100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/02/blog-post_26.html' title=''/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-5730555899188482275</id><published>2011-02-13T11:14:00.000-08:00</published><updated>2011-02-28T07:03:26.932-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سياست بازي و سياست اندازي را نمي پسندم همين است که ماجراهاي اين يکي دوسال اخير برايم جذابيتي ندارد . اينها که امروز لباس ميش به تن کرده اند ديروز گرگ بودند و زدند به گله و ملتي را اينطور پاره پاره کردند . زدند و کشتند و خوردند و بردند جيک هم نزدند . اما همين که قدرت از دستشان&amp;nbsp; در آمد ناگهان شدند ناجي ملت . همين آقايي که کبودي هاي دست و بالش را در اينترنت نشان ملت مي دهد . سالهاي پيش براي آن مرد بزرگ آن کرد که عمري گوشه نشين خراب آباد اين آقايان&amp;nbsp;شد&amp;nbsp;&amp;nbsp;. عمرش به دنيا نبود که پايين آمدن اينها و بالارفتن آنها را اينطور که هست &amp;nbsp;ببيند اما آنقدر عزيز بود که با عزت از دنيا برود و وقت رفتنش مردم يادشان بيايد که او که بود و چه کرد و چه خواست . &lt;br /&gt;القصه چنان بدبين هستم به اين جماعت که نه مي توانم و نه مي خواهم باور کنم که اينها صلاح ملک و مملکت را مي خواهند . موسيقي حرام , عشق و دوستي حرام ؛ مهر و مهرباني حرام اينها را همين آقايان در حبس در دامن ملت گذاشتند ؛ اما تا دلت بخواهد دروغ و ريا و فريب و خودپسندي و مکر است که مانند دشنه در قلب&amp;nbsp;مردم &amp;nbsp;فرو رفته . اينها همان محصولي بود که اينان کاشتند . فکرش را هم نمي کردند اين علف هرزها که مي کارند روزي دور گلوي خودشان بپيچد و راه نفس خودشان را&amp;nbsp; بند بياورد . &lt;br /&gt;نه ؛ از عزيزترين خبري ندارم . اما نگرانش هستم مي ترسم زبان سرخش سر سبزش را برباد دهد . او آرمان گرا و ايدآليست است . روياهايي دارد . مي ترسم فردا راه بيفتد برود با اين جماعت همراه شود . دوست ندارم بازي بخورد . سال گذشته هم خودش را درگير کرده بود ؛ افتخار مي کرد که در تمام تظاهرات ضد دولتي شرکت کرده است . مرا بخاطر بيخيالي ام سرزنش مي کرد . &lt;br /&gt;نمي خواهم پيش از پيدا کردنش دوباره گمش کنم . بوي خوبي احساس نمي کنم از اين همه نيروي تا دندان مسلح که در خيابانها و سرچهارراهها مستقر کرده اند اگر چه به تک تک قيافه&amp;nbsp;اشان &amp;nbsp;که نگاه کني مي بيني اينها را مي توان با يک غافل گيري سريع خلع سلاح کرد بس که خام&amp;nbsp; و بي تجربه و ترسيده به نظر مي آيند . اما باز هم نمي توان از آن تک و توک بي پدر و مادري که ميان اينها به نام ايراني جا زده اند سرسري گذشت .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-5730555899188482275?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/5730555899188482275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=5730555899188482275' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5730555899188482275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5730555899188482275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/02/blog-post_13.html' title=''/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4483151472399610561</id><published>2011-02-11T11:14:00.000-08:00</published><updated>2011-02-11T11:14:08.444-08:00</updated><title type='text'>ای بادهای سرد مخالف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;حرفی برای نوشتن نیست ؛ پیدایش نمی کنم ؛ زنگ می زنم بی جواب می ماند ؛ به دنبالش می روم نافرجام می ماند . مثل آلیس در سرزمین عجایب گم شده است .&lt;br /&gt;مهناز دوباره زنگ زده با عشوه می گوید : نمی آیی ؟ &lt;br /&gt;می گویم : همیشه آمار خوابیدنهای خودت را به دوستانت می دهی ؟&lt;br /&gt;خودش را به گیجی می زند می گویم : دفعه پیش که با هم بودیم . از ریز تا درشتش را عزیزترین می دانست . فیلمش را برایش گذاشته بودی ؟&lt;br /&gt;متعجب می شود می گوید: مدتهاست از عزیزترین بی خبر است .&lt;br /&gt;حوصله ندارم بحث را کشش بدهم . می گویم : به هر حال &amp;nbsp;داستان ما تمام شده است . فکر کن&amp;nbsp;همدیگر را نمی شناسیم .&amp;nbsp;دیگر نمی خواهم دیداری داشته باشیم . یا حرفی بینمان رد و بدل شود . خداحافظی می کنم و گوشی را می گذارم . بدون آنکه منتظر پاسخش باشم در واقع این بهترین نوع&amp;nbsp;خداحافظی است که در عین خشن و عصبانیت می توانم با او داشته باشم . احساسم این است که او یک پای این موش و گربه بازی کردن عزیزترین است . شاید با او تماس گرفته و با شرح آنچه بینمان گذشته غرورش را جریحه دار کرده است .&lt;br /&gt;گمش کرده ام ؛ عزیزترین را گم کرده ام .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4483151472399610561?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4483151472399610561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4483151472399610561' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4483151472399610561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4483151472399610561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/02/blog-post_11.html' title='ای بادهای سرد مخالف'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-7572557305774920601</id><published>2011-02-07T12:09:00.000-08:00</published><updated>2011-02-07T12:09:46.259-08:00</updated><title type='text'>بي خبري</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دم غروب قمر الملوک به خانه ام آمد گيج شده است گويا امروز او هم به آسايشگاه رفته و بي نتيجه بازگشته . دلخور هستم از دستش فکرمي کنم يک دليل گمراهي من او باشد . مي نشيند لودگي مي کند مزخرف مي بافد زنجموره مي کند تف و نفرين مي کند ؛ قسم مي خورد که يک درصد هم احتمال دروغ بودن ماجرا را نمي داده است . باز هم کودکانه باور مي کنم که دروغ نمي گويد .&amp;nbsp;فراموش مي کنم چه رودستي خورده ايم . با هم مي نشينيم چند بار ديگر با همراهش تماس مي گيريم . همه بي نتيجه . البته از صبح صدباري هم من به تنهايي تلاش کرده ام همين نتيجه را گرفته ام&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;بي خبري . &lt;br /&gt;ماموريتي دارم بايد بروم بوشهر شرکتمان&amp;nbsp;بخشي از پاکسازي&amp;nbsp;نشت نفت در دريا را به عهده گرفته&amp;nbsp;ماشينهايمان به کارشان مي آيد. من براي برآورد هزينه مي روم و حجم آلودگي&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-7572557305774920601?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/7572557305774920601/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=7572557305774920601' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7572557305774920601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7572557305774920601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/02/blog-post_07.html' title='بي خبري'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4414543179926849812</id><published>2011-02-06T11:25:00.000-08:00</published><updated>2011-02-06T11:25:34.966-08:00</updated><title type='text'>وادی حیرت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امروز رفتم آسایشگاه با بی میلی ؛ گفتم بروم ببینم چه خبر است . یک نقطه سیاه در فکرم بود که آزارم می داد . آدرس مرد را گرفتم و رفتم . همه چیز ظاهرا سرجایش بود آن مرد بود ؛ با همان نام و نشان که به من گفته بودند . در همانجا که آدرسش را داده بودند . اما نکات مبهمی هم داشت . پرستار گفت : اصلا این آقا فامیلش خارج از کشور هستند او را گذاشته اند و هر ماه مبلغ قابل توجهی به حساب کهریزک و او می ریزند ؛ گفتند نه زنی آمده است تا به حال به دیدنش ؛ نه همسری گویا داشته است . خیلی که وضعش حاد می شود خارج از کشور هم که جواب نمی گیرند می آوردنش ایران پیش مادر پیر تا نگهداری اش کند . اما مادر چند ماه بعد می میرد و او خود تصمیم می گیرد به جای بازگشت همین جا بماند .&lt;br /&gt;زنگ می زنم به قمر الملوک کاشف به عمل می آورم که&amp;nbsp; این مرتیکه&amp;nbsp; خودش هم تا به حال نیامده است به دیدن این مرد عزیزترین هر چه گفته او شنیده&amp;nbsp;و&amp;nbsp; همانها را تحویل من داده است&lt;br /&gt;زنگ می زنم به عزیزترین جواب نمی دهد از صبح تا به حال تلفنش خاموش است&amp;nbsp;&amp;nbsp;.&lt;br /&gt;ناچار می روم از خود فریبرز نام مردی است&amp;nbsp;که به دیدارش آمده ام پرس و جو کنم که کیست ؟ و&amp;nbsp;چیست ؟&amp;nbsp;برخلاف انتطار مردی خوش روحیه و صبور می بینم شنیده بودم بیماران ام اس عصبی و نا آرام و گوشه گیر هستند . او اینطور نبود با آنکه بیماری تقریبا از پا درش آورده ؛ به سختی راه می رود؛ &amp;nbsp;به سختی حرف می زند . به سختی می بیند . اما خوش روحیه است دستان من را چنان در دستان خود می گیرد انگار&amp;nbsp;رفیقی قدیمی را دیده است . بگو و بخند راه می&amp;nbsp;اندازد . حرف عزیزترین را پیش نمی کشم . تردید می کنم . با خود می گویم شاید میان حرفها چیزی از همسرش بروز دهد ؛ نمی دهد . نامم را می پرسد ؛ می گویم : ماشاالله . &lt;br /&gt;می گوید : بله ماشاالله هم دارید .&lt;br /&gt;با خنده می گویم : نامم ماشالله است .&lt;br /&gt;او هم می گوید : ماشاالله عجب اسمی دارید . &lt;br /&gt;به سختی حرف زدنش زود عادت می شود اما لرزشی که بدنش دارد را نمی توانم تحمل کنم . سخت است برایم دیدن مردی با این جثه که اینطور از پا در&amp;nbsp;آمده &amp;nbsp;باشد . &lt;br /&gt;میان کلامم از او می پرسم : خانواده چطور هستند ؟&lt;br /&gt;می گوید : هستند زیر سایه ی آسمان . &lt;br /&gt;می گویم : آسمان که خیلی پهناور است نکند&amp;nbsp; اندازه&amp;nbsp; سایه اش زاد و ولد کرده ای ؟&lt;br /&gt;می خندد&amp;nbsp;: &amp;nbsp;با سختی می گوید آقا ماشاالله من یک فریبرز کوچک هستم که اگر سرم را بگذارم زمین برایم می نویسند جوان ناکام شمایید که ماشاالله باید زاد و ولدتان را آمار بگیرند . &lt;br /&gt;حیرت می کنم اما هیچ نمی گویم ؛ خداحافظی که می کنیم دستم را می گیرد و می گوید : رفیق باز هم سری بزن به&amp;nbsp;این &amp;nbsp;فریبرز کوچک با سایه بزرگ اما بدون زاد و ولد .&lt;br /&gt;می روم دوباره از مسئول آنجا پرس و جو می کنم فریبرز همان است که نشانی اش را دارم .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;زنگ زده ام به عزیزترین جوابی نداده است هنوز . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4414543179926849812?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4414543179926849812/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4414543179926849812' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4414543179926849812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4414543179926849812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/02/blog-post_06.html' title='وادی حیرت'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-467706890349134858</id><published>2011-02-04T12:30:00.000-08:00</published><updated>2011-02-04T12:30:58.858-08:00</updated><title type='text'>گاهی آبی ؛ گاهی سرخ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دیشب به خانه ام آمد . در را که باز کردم پشت در بود . شال و کلاه کرده بودم بروم قدمی بزنم سیگاری دود کنم . اول فکرکردم شاید وارد افسانه ای ؛ داستانی چیزی شده ام ؛ دری را باز کرده ام و زن مورد علاقه ام را پشت در منتظر یافته ام . اما بعد که اخمهای گره کرده و گونه های آتش گرفته و لبهای بهم فشرده اش را دیدم در همان چند دم کوتاه با خود نهیب زدم : برخیز این دنیای خیال است که در را باز می کنی و عزیزترین موجود عالم را پشت در می ببینی . او همانطور که چشم در چشم من دوخته بود در کیفش چیزی را جستجو می کرد . بعد ناگهان گردن بند مروارید مروارید سیاه را درآورد و مثل آنکه موشی گرفته باشد مقابل دیدگانم تکان داد گفت : این چیه ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم : خیار چنبر نیست ؟&lt;br /&gt;گفت : این خیار چنبر را دوستت برای من آورده .&lt;br /&gt;گفتم : لابد خیلی دوستت داشته این همه سال با او دوست بوده ام به من یک خیار ترشی هم نداده چه برسد به خیار چنبر.&lt;br /&gt;گفت : گفته این خیار چنبر از طرف توست . &lt;br /&gt;حیرت کردم ؛ انکار کردم . به خانه دعوتش کردم . گفتم : بیا تو، من نمی توانم تمرکز داشته باشم . بفهمم چه شده . آمد تو هر چه کردم ننشست ایستاد همان وسط اتاق گفت : زنگ بزن ببین این کارها برای چیست . &lt;br /&gt;زنگ زدم قمر دستپاچه شد گفت : مردک دخترک را بچسب همان جا ترتیبش را بده این همه نقشه چیده ام که شما را دوباره با هم روبرو کنم بگو گردن بند را خودت داده ای و خلاص . &lt;br /&gt;گوشی را که گذاشتم نمی دانستم چه بگویم او همانطور ایستاده بود همانطور با لبهای به هم فشرده و نگاه خیره زیر و رویم می کرد . باید از جایی شروع می کردم که تمام نکرده بودمش .&lt;br /&gt;گفتم : می دانی با من چه کردی ؟&lt;br /&gt;گفت : چون ازدواج کرده بودم ؟ &lt;br /&gt;گفتم : چرا همان روز اول که تو را دیدم به من نگفتی ؟ چرا گذاشتی دیوانه وار رویاهای بی سرانجام برای خود ببافم . &lt;br /&gt;گفت : چون حرصم را در می آوردی . دلم می خواست سرت را به سنگ بکوبم . اینکه من را می دیدی اظهار عشق می کردی و شب پیش روسپ یان سودا زده ات می خوابیدی دیوانه ام می کرد .&lt;br /&gt;گفتم : سرم را به سنگ کوبیدی ؛ متلاشی شده است الان تکه پاره هایش پاشیده به در و دیوار ؛ خیالت راحت شده ؟ آرام شده ای ؟ &lt;br /&gt;گردن بند مروارید را پرت کرد گوشه ای و گفت : من هرزه ات نیستم . اینکه فکر کنی چون شوهرم بیمار است یکی دو ماه دیگر بیشتر زنده نمی ماند می توانی برای خودت یک سرگرمی بیوه داشته باشی ؛ اشتباه کرده ای . حالم از مردها مثل تو بهم می خورد .&lt;br /&gt;رفتم گردن بند را برداشتم با خنده گفتم : راستش را بگو چند بار آن را به گردنت انداخته ای ؟&lt;br /&gt;با لبخندی عجیب گفت : یک بار گردنم کردمش درست همان شبهایی که به خانه مهناز رفته بودی تا برایت عربی برقصد و با هم خوش بودید . من این گردن بند را گردن می کردم و به حماقت تو می خندیدم ؛ خیلی زنها را دست کم گرفته ای . &lt;br /&gt;نگاهش کردم . فکرش را هم نمی کردم مهناز بعد از خداحافظی با من باز هم ، تلفن را بردارد و ریز به ریز ماجراهایمان را برای او بگوید . &lt;br /&gt;گفتم : مهناز هم یکی از روسپی های سودا زده من است . هر وقت درمانده می شوم ؛ قلبم درد می گیرد ؛ روحم آزرده می شود ؛ نفرت دارم از چیزی . یا عشق می ورزم به خیالی که دست نیافتنی باشد خودم را از جای دیگر آباد می کنم . &lt;br /&gt;با نفرت گفت : حالم را بهم می زنی ماشال .&lt;br /&gt;آه چقدر دوست داشتم دوباره به من بگوید ماشال ؛ گفتم : دوباره بگو ؛ بگو چه گفتی ؟&lt;br /&gt;گفت : گفتم حالم را بهم می زنی .&lt;br /&gt;گفتم : گفتی چه کسی حالت را بهم می زند ؟&lt;br /&gt;عصبانی سرش را برایم تکانی داد و به طرف در رفت . خودم رابه او رساندم و از پشت گرفتمش همانطور که با پا در نیمه باز را می بستم گردن بند را دور گردنش انداختم و گفتم : دوستت دارم احمق جان ؛ جور بخصوصی دوستت دارم . این روزها دیوانه ام کرده ای . با آن شوهر نیمه مرده ات آتشم زده ای .این که با او خوابیده ای ؛ بلند شده ای ؛ برایش خندیده ای دیوانه ام می کند , می توانم همین امروز تو را بکشم جسدت را مثل مومیایی همین جا گوشه و کناری از خانه پنهان کنم روزها بیرونت بیاورم تماشایت کنم ؛بعد دوباره پنهانت کنم . می توانم همین جا کنار جسد تو با کسانی که تو دوستشان نداری بخوابم اما یک چشم به جسد تو داشته باشم و همچنان تو را دوست داشته باشم .&lt;br /&gt;سعی کرد خودش را نجات بدهد فکر می کنم واقعا گردن بند گردنش را آزار می داد . خر خر می کرد . رهایش کردم برگشت با وحشت نگاهم کرد . گفت : داشتی من رو می کشتی؟ &lt;br /&gt;گفتم : نمی خواستم تو را بکشم . &lt;br /&gt;دوباره با وحشت گفت : اما واقعا داشتی من رو می کشتی ! &lt;br /&gt;گریه اش گرفته بود . بغلش کردم و بوسیدمش نشاندمش روی کاناپه ؛ دوباره بوسیدمش موهایش را نوازش کردم . گریه می کرد . مدام می گفت : می خواستی من را بکشی ! ومن تکرار می کردم ؛ نه نمی خواستم . از توانم خارج است . می خواستم نگذارم بروی . می خواستم نگهت دارم . می خواستم آرامت کنم .کمی آرام شده بود، اما هنوز گریه می کرد. یک بغض در گلو مانده داشت گویا و منتظر فرصت تا بیرونش بریزد , سیر گریه کرد و خوابید. همانطور در آغوش من . شعله ی آتش شومینه بالا و پایین می رفت گاهی آبی ؛ گاهی سرخ و گاهی زرد خواب به چشمم نیامد تا صبح . لحظات عجیبی بود برای من . تمام خاطرات نیمه مرده زندگیم را مرور کردم . عشقهای فراموش شده ام را , رویاهایی که گم کرده بودم . آرزوهایی که داشتم ؛ دوستانی که می شناختم ؛ کسانی که از دست داده بودمشان . صبح حدود ساعت هفت یا هفت و نیم بیدار شد و رفت نه به چشمهای من نگاه کرد و نه با من کلامی گفت ؛ بی حرف و پرسشی راهش را گرفت و رفت . &lt;br /&gt;من اما دچار تردید شده ام . شاید فردا بروم آسایشگاه شوهرش را ببینم .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-467706890349134858?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/467706890349134858/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=467706890349134858' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/467706890349134858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/467706890349134858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='گاهی آبی ؛ گاهی سرخ'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-5771649583705103753</id><published>2011-01-30T11:46:00.000-08:00</published><updated>2011-01-30T11:46:08.208-08:00</updated><title type='text'>گربه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دو&amp;nbsp;شب خوب پیاپی را با مهناز گذراندم . خانه عیانی , مهمانی های کوچک دو نفره ؛&amp;nbsp; همراه خوبی&amp;nbsp;که &amp;nbsp;خودش را تحمیل نمی کند .واضح می گوید , من از تو همانی را می خواهم که تو از من .&lt;br /&gt;خودش زنگ زد . گفتم : حال خوشی ندارم . گفتم : خسته ام و یک نفس بی دغدغه بودن می خواهم . گفت : برایم سورپرایزی دارد و می آید تا برویم جایی شام را با هم باشیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;.&lt;br /&gt;حوصله اش را نداشتم . اما گفتم باز هم&amp;nbsp;خودم را به&amp;nbsp; دست امواج &amp;nbsp;بسپارم بگذارم&amp;nbsp; اقیانوس &amp;nbsp;مرا هر کجا که می خواهد ببرد . دو ساعت بعد آمد زیباتر از دفعه قبل شده بود . شاید هم نوبت پیش بخاطر خواب و خیالهایی که برای عزیزترین دیده بودم سیر نگاهش نکردم . نه ؛ بد نبود زن تاثیر گذاری است . بخصوص آنکه دست و دلبازی اش در همه ی موارد توجهم را جلب کرد با هم&amp;nbsp; شام خوردیم&amp;nbsp; .به خانه اش رفتیم برایم عربی رقصید کلاسش را می رود&amp;nbsp;می خواست نظرم را بداند ؛ نظری نداشتم مطلق ولی تشویقش کردم&amp;nbsp;&amp;nbsp;.کلا برای زنها رقصهای&amp;nbsp;آرام و&amp;nbsp;با &amp;nbsp;ناز و کرشمه ملیح&amp;nbsp;و حرکات مواج نسیم گونه را بیشتر ترجیح می دهم حتی همین رقص&amp;nbsp;ایرانی خودمان&amp;nbsp;را&amp;nbsp;دوست تر می دارم &amp;nbsp;. با&amp;nbsp;این حال&amp;nbsp;گفتم , می تواند&amp;nbsp;اخوی های آن طرف آب را&amp;nbsp;&amp;nbsp;با لرزاندن سینه و باسن تحریک &amp;nbsp;به سرمایه گذاری در شرکتش کند . شرکتش این روزها کمی افت و خیز داشته&amp;nbsp;او هم نگرانی های خودش را دارد&amp;nbsp; . ساعات خوبی داشتیم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;لطیفه گفتیم , خندیدیم . خوش بودیم کلا . روز بعد را هم تعطیلش کردیم یکسر و به بیعاری گذشت . اصرار داشت باز هم بمانم .گفتم معذورم من مرد یک شب دو شب هستم . شب سوم دیگرمرا خیلی&amp;nbsp;سر به راه &amp;nbsp;نمی بینی . می شوم یکی مثل دو شوهر بدبختت که از خانه بیرونشان کرده ای .&lt;br /&gt;طنز روزگار اما چیز دیگری بود &amp;nbsp;به خانه که آمدم &amp;nbsp;قمرالملوک زنگ زد . شاکی بود. &amp;nbsp;ظاهرا در فاصله ای که من و مهناز ساعات خوشی را می گذراندیم قمر هم فکر و خیالهایی به سرش می زند اما عزیزترین سنگ رو یخش کرده بود می گفت برایش یک گردن بند مروارید سیاه خریده&amp;nbsp;اما &amp;nbsp;گربه وحشی&amp;nbsp;&amp;nbsp;ردش کرده&amp;nbsp;&amp;nbsp;و&amp;nbsp;&amp;nbsp;با قهر و دعوا از او جدا شده ؛&amp;nbsp;شاید هم قمر انتظاراتی&amp;nbsp; داشته و پیشنهاداتی داده است &amp;nbsp;؛ کدام پیشنهاد خدا می داند گربه هم &amp;nbsp;عصبانی می شود و چنگ و دندان&amp;nbsp; نشانش می دهد . یادم به انگشتری که خودم برایش خریده بودم و هیچ گاه فرصت هدیه دادنش را پیدا نکردم افتاد . شاید&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;چه بهتر ! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-5771649583705103753?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/5771649583705103753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=5771649583705103753' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5771649583705103753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5771649583705103753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/01/blog-post_30.html' title='گربه'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-388293326053025069</id><published>2011-01-25T03:15:00.000-08:00</published><updated>2011-01-25T03:19:08.468-08:00</updated><title type='text'>خوره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زن همسایه یک کاسه شله زرد آورده است برایم . چیز پر ملاتی است خلال پسته و بادام دارد . حسینی هم با دارچین رویش نوشته اند . می گویم : خدا بیامرزتش . با تعجب نگاهم می کنـــــــــد &lt;br /&gt;می گوید : که را ؟ امام حسین را ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : مگر اسم پسرتان امام حسین بود&amp;nbsp;؟( پسرش یک سال پیش &amp;nbsp;تصادف کرد و مرد . ) &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گوید : این که حلوا نیست آقا ماشال برای مرده بیاورند . این شله زرد نذری اربعین است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می گویم : ها پس امروز تعطیلی اش بخاطر اربعین است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خاطرم نبود &amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;شب کوفتی را رفته بودم خانه قمر الملوک بزمی آراسته بود و دوستان جمع بودند . آبکی هم تا خرخره&amp;nbsp;نوشیدیم . یک کلمه حرف اربعین پیش نیامد ؛ شاید پرهیز می کردم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ملت فانتزی ندارند شب اربعینشان هم شده است شب جمعه ؛ تخمه می خرند ؛ فیلم می بینند &amp;nbsp;؛ مهمانی می روند .شب نشینی می گیرند &amp;nbsp;.تعطیلی است دیگر . چه بهتر&amp;nbsp;که &amp;nbsp;جمع شوند دور هم صفایی کنند گیرم ؛ عرقی و ورقی هم چاشنی اش باشد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قمر الملوک سرش که گرم شد لو داد یک شب را با عزیزترین شام خورده اند در فلان رستوران.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با خنده ی تلخ گفتم : دیگر کارت به اینجا کشیده&amp;nbsp;زیرپای &amp;nbsp;زنها ی شوهر دار می نشینی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت : کدام شوهر ؟ شوهرش ام اس &amp;nbsp;دارد .گوشه آسایشگاه افتاده است . یک تکه گوشت فرض کن . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : تو از کجا می دانی&amp;nbsp;؟&amp;nbsp;این تکه گوشت را کجا دیده ای؟ &amp;nbsp;فقط شنیده ای که&amp;nbsp; مریض است . شایدهم نباشد . شاید&amp;nbsp; هم&amp;nbsp;&amp;nbsp;امروز و فردامرضش خوب&amp;nbsp;شود زنش را از تو بخواهد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خندید و گفت : رفته ام دیده ام . با خود عزیزترین رفتیم . البته او هنوز به شوهرش پابند است . اما&amp;nbsp;مردک مردنی است &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&amp;nbsp;الان هم رابطه ی ما در حد دوستی&amp;nbsp;. همانطور که قبلا بوده . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : پس مثل لاشخورها نشسته ای بالای سر&amp;nbsp;جسد نیمه جان &amp;nbsp;تا میراث خورش شوی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بینمان بحث کوچکی شد . پیشتر هم می دانستم&amp;nbsp;بعد از جدایی من&amp;nbsp;و عزیزترین که قمر الملوک او را&amp;nbsp;می خواهد . خیلی معرفت کرد از او خواستگاری نکرد . شاید فکر می کرد بین ما دوباره&amp;nbsp;داستانی شکل&amp;nbsp;بگیرد .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستش &amp;nbsp;اینکه هنوز دلش بخواهد با این زن ازدواج کند . برای من مثل کابوس است . نمی دانم باید غیرتی شوم یا نه . من و&amp;nbsp;این زن رشته ای را گسسته ایم . او راهی را رفته من هم راه دیگری . او شوهری دارد . من هم رابطه هایی داشته ام .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;زهرمان شد شب لعنتی . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آدرس آسایشگاه را دارم و یک اسم&amp;nbsp; و خیلی مشتاقم به دیدن این مرد .فکر اینکه&amp;nbsp;&amp;nbsp; چه در این مرد بوده که عزیزترین را پابندش کرده و&amp;nbsp;پابند &amp;nbsp;من نه , مثل خوره به جانم افتاده است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-388293326053025069?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/388293326053025069/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=388293326053025069' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/388293326053025069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/388293326053025069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/01/blog-post_25.html' title='خوره'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-1708660671779159744</id><published>2011-01-22T11:12:00.000-08:00</published><updated>2011-01-22T11:12:58.511-08:00</updated><title type='text'>زن جان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سفر دو روزه به زنجان وبازگشت به سرزمین آدم خوارها .&lt;br /&gt;چهارشنبه پیش &amp;nbsp;باید به زنجان می رفتم ؛ همانجا درعوارضی که دیدم چطور راننده ترک&amp;nbsp; از کیوسک مرد بیچاره بلیت فروش&amp;nbsp;بالا رفته &amp;nbsp;است باید می فهمیدم که این راه رفتن ندارد .&amp;nbsp; سرد بود&amp;nbsp;این ولایت &amp;nbsp;عجیب ؛ خون در رگها یخ می بست . آخر زن جان که نباید اینقدر سرد باشد برادران من فکری به حال موطن خود کنید . نه لباس گرم باخود برده بودم و نه هوای سرد اجازه می داد به ادامه کارهایی که نافرجام مانده بود . عجیب کارپروژه ها گره خورده است . کارفرما شاکی است ؛ ناظر شاکی است ؛ این تحریمها هم شده اند قوز بالای قوز . هر چه می خواستیم بخریم و هرچه می خواستیم بکنیم همه درگیرو دار این بازیهای&amp;nbsp; ناجوانمردانه ی بین دولتها کور و ابتر مانده اند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-1708660671779159744?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/1708660671779159744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=1708660671779159744' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1708660671779159744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1708660671779159744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/01/blog-post_22.html' title='زن جان'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6212077101680045236</id><published>2011-01-19T00:34:00.000-08:00</published><updated>2011-01-19T03:37:23.143-08:00</updated><title type='text'>زندگی می کنیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می روی سفر می آیی ؛ می بینی زندگی ات دست خودت نیست .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با آنکه سفارش کرده بودم کلید را به برادر کوچکتر ندهند باز مادر را خام کرده بود وکلید را گرفته و &amp;nbsp;پاتوق خانم بازی اش را آورده بود به خانه من . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;همین دیروز از بلوچستان آمده ام . خسته و غبار گرفته و اندوه زده . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند پروژه را بازدید کردیم همانطور راکد همانطور بلا تکلیف &amp;nbsp;که همیشه بوده اند . چه می دانم به سر این سرزمین چه آمده که روزهایش را از شبهایش نمی توان شناخت . آن هم بلوچ ها که یلی هستند برای خودشان . با هم جدال با دیگران جدال با خود جدال . این مردم را در تنگنا گذاشته اند . شیر زخمی شده اند راه نفسشان بسته است .&amp;nbsp;کارهایم نیمه تمام ماند . به دوستی گفتم : من برای آمدن و اینجا اتراق کردن مشکلی ندارم&amp;nbsp;. اما لااقل بیست مرد جنگجو می خواهم که به جای تفنگ بیل و کلنگ به دست بگیرند کارها را پیش ببریم . قرار است نیرو بیاورند&amp;nbsp; پایش بنشینند تا کارها تمام شود . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گذشت و آمدم . به خانه نرسیده بوی توطئه را استشمام کردم . در باز نمی شد یک کلید دیگر پشت در بود . زنگ زدم . سه چهار بار تا وقتی که صدای ترد و خواب آلود دخترکی از پشت در آمد . گفتم باز کن . من هستم صاحب خانه . گفت: فلانی نیست اجازه ندارم در را باز کنم . برادرم را می گفت ؛ گفتم: گور پدر فلانی هم کرده اند در را باز کن من صاحب خانه ام . گفت : نمی شود . عصبانی شدم . گفتم : فلانم را می خواهی از لای در نشانت دهم تا باورت شود من &amp;nbsp;مرد خانه ام . باز کن زن از خر شیطان پیاده شو من خسته هستم بار و بندیل سفر هنوز روی کل و کولم است عصبانی ام نکن بزنم این در لعنتی را بشکنم . با ترس و لرز در را باز کرد . یکی دیگر از سوژهای برادرم بود . همیشه خنزر پنزرهایشان را جا می گذاشتند از سرخ آب و سفید آب گرفته تا شورت و کرستشان . دیروز خودشان هم جا مانده بودند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دخترک ترسیده بود گفتم : برادرم خودش را زیر دامنت قایم کرده است؟&amp;nbsp; کدام گوری است این مردک&amp;nbsp;؟گفت : نه رفته است سر کار . تا شب هم به این داستان سر کار می خندیدم کم بود .&amp;nbsp;بیعار تر از این جوان من ندیده ام&amp;nbsp; دیگران کار ندارند سر بار می شوند. اما این یکی را من خودم سه بار سر کاری گذاشته ام هر بار سکه یک پولم کرده است و بیرون آمده . خرج کثافت کاری اش &amp;nbsp;را با زور و کتک&amp;nbsp;از حقوق&amp;nbsp;&amp;nbsp;مادرم&amp;nbsp; می گیرد. ناچار شده ام برایش&amp;nbsp;سهمیه پول تو جیبی&amp;nbsp; بگذارم&amp;nbsp;تا پیرزن را کمتر ترس و لرز بدهد &amp;nbsp;&amp;nbsp;. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دخترک ترگل ورگل&amp;nbsp;لباسش را برداشته بود و می خواست صحنه را خالی کند . چنان که جرات نکند حرف دیگر بزند گفتم : تا دوش بگیرم چای درست کن یک دستی هم به سروگوش نکبتی که درست کرده اید بکش .خانه ی بهم ریخته را می گفتم ؛ &amp;nbsp;من من کرد . در را از داخل قفل کردم و گفتم : مشغول شو تا بیایم . دوش گرفتم وآمدم. تا ریشی بتراشم و سرو صورتی صفا بدهم او هم کمی به خودش آمده بود چای درست کرده و خانه را جمع و جور کرد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد با بد اخلاقی دلنشینی گفت : کار دیگری هم اگر دارید خجالت نکشید بگید . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : حیف که من دست خورده برادر را دست نمی زنم&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;بد لعبتنی نیستی برای خودت &amp;nbsp;. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قهر کرد ایش و اوشی کرد و پشت چشم نازک کرد و&amp;nbsp;گفت : کلید را بدهید می خواهم بروم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : کلید را که به تو نمی دهم ولی در را برایت باز می کنم . یادت بماند از این در که بیرون رفتی به آن مردک زنگی می زنی می گویی یکی به حسابت نوشتم دوست دارم دو نشود . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رفت . بوی عطرش ماند توی فضا . دوباره ترک سیگار را ترکش کردم . سیگاری گیرانده ا م . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خودمانیم کار ما هم افتاده است به تهدید برادرها و خواهرها . مادرکم ؛ &amp;nbsp;لی لی به لالایشان می گذارد من تهدیدشان می کنم . پدری می کنم برایشان خلاصه . &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6212077101680045236?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6212077101680045236/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6212077101680045236' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6212077101680045236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6212077101680045236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='زندگی می کنیم'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-9090872679772107083</id><published>2010-12-28T04:54:00.001-08:00</published><updated>2010-12-28T04:54:54.399-08:00</updated><title type='text'>عروس بلوچ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دخترک خواهرم خوب شده است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هشت جلسه باید برود برای لیزر درمانی تا جای عمل را از روی پایش محو کنند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هوا همچنان پر دود و غبار است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نه بارانی ؛ نه برفی ؛ نه حتی نسیمی که ابری بیاورد و برگی را برقصاند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز در سالی از همین سالهایی که گذشت برای کاری به خاش رفته بودم . در یک روستای پرت دوستی خودش را و مرا مهمان چند بلوچ کرد. بلوچ ها آدمهای بزرگ ؛ زیبا و سلحشوری هستند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بلوچ بزرگی سوار بر شتر به چادرمان نزدیک شد . همه برای استقبالش از چادر بیرون آمدند . من هم به استقبال رفتم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از شتر که پایین آمد به او سلام کردیم دست دادیم روی هم را بوسیدیم . آنها مشغول صحبت شدند و من به سمت شتر دیگر که پشت او پنهان مانده بود رفتم دخترک هشت نه ساله ای روی شتر با شرم و حیا و حجب کودکانه ای نشسته بود و پایش را بی تابانه تکان میداد . لباس زنانه ی بلو چی پوشیده بود کمی از موهایش از زیر چادر بلند ِ خوش آب و رنگ ِ توری و قلاب دوزی بیرون آمده بود . دست دخترک را از روی شتر گرفتم و پایین آوردم .فکر می کنم حتی لپش را با دو انگشت بی شرم کشیدم . صورتم را که برگرداندم چشمهای گرد شده و حیران دیدم و سکوت هولناک جمع سیزده چهارده نفره و دهان نیمه باز مانده و وحشت زده ی دوستم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مرد بلوچ با گره ابرو و خشم آشکار جلو آمد. دست دخترک را گرفت و برد . دخترک همانطور که می رفت برگشت و آخرین تیر نگاهش را به سوی من انداخت و لبخند زد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیر حالی ام شد که دختر کوچک و معصوم نوه یا دختر بلوچ نبوده . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عروس پنجم مرد بلوچ بوده است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زنده ماندنم از دست مرد بلوچ تقدیر الهی بود گویا . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همه گفتند : باید بروی مسجد شکر خدا به جا بیاوری چرا که بلوچ خونت نریخته است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;( ای نابکار زن که از همان کم سن و سالی حیله گرید .. من نمی دانستم که تو عروس بلوچی. تو که خود می دانستی؛ چرا دستم را گرفتی .) &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چطور شد که یاد این خاطره افتادم؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید برای آنکه وادار شده ام برای انجام کاری یکبار دیگر به آن دیار سفر کنم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;............بروم . برگردم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خدا کند اینبار عمری بماند تا بتوانم عروس بلوچ را بدزدم و با خود بیاورم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بسیار مشتاقم بدانم آن چشمهای به سرمه سیاه شده با مژه های بلند و پیچیده . آن چند خالکوبی بالای ابرو آن چال عاشق کش گونه حالا در هجده سالگی چقدر مرد افکن شده اند . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-9090872679772107083?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/9090872679772107083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=9090872679772107083' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9090872679772107083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9090872679772107083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/12/blog-post_28.html' title='عروس بلوچ'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-3111045009306836378</id><published>2010-12-24T12:04:00.000-08:00</published><updated>2010-12-25T12:32:14.271-08:00</updated><title type='text'>تلخ مثل زهر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امشب &amp;nbsp;مهمان داشتم .&amp;nbsp;دسته گل قمر الملوک&amp;nbsp; بود . نالوطی دعوتشان کرده بود برای شب نشینی به خانه من . من&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;که &amp;nbsp;حال و حوصله ی مهمان بازی&amp;nbsp; ندارم ریش و قیچی را دادم&amp;nbsp;دست خود قمراو هم نامردی نکرد &amp;nbsp;تا خره خره به مهمانها نوشاند&amp;nbsp;.آنقدر که هر وقت منوچهر و دوست دختر بزک &amp;nbsp;کرده ی بالا بلندش&amp;nbsp;را می دیدم &amp;nbsp;مشغول انگولک کردن هم بودند&amp;nbsp;. اما مضحک تر از همه این ادعای عاشق همدیگر بودنشان&amp;nbsp;بود . بیست سال است هر وقت منوچ را می بینم دختری پر شالش&amp;nbsp; آویزان است و می گوید : این همان چیزی است که همیشه دنبالش بوده است .دخترها چند صباحی با او می مانند ولی تا کفگیرش به ته&amp;nbsp;دیگ &amp;nbsp;می خورد و خرجی اشان کم می شود عشق و عاشقی فراموششان می شود و می گذارند می روند .&lt;br /&gt;به قمر الملوک می گویم : این مرتیکه دیوث &amp;nbsp;را چرا آورده ای اینجا ؟&lt;br /&gt;به زور ودکا به دستم می دهد و می گوید : خفه&amp;nbsp; ؛ دپرس شده ای ؛ غلطی کرده ای ؛ خواستم از عزا درت بیاورم بد کردم؟ &lt;br /&gt;می گویم : مرتیکه چه ربطی دارد ! &lt;br /&gt;می گوید : یعنی می خواهی بگویی عین خیالت نیست که عزیزترین شوهر دارد ؛ عین خیالت نیست اگر بچه هم داشت . &lt;br /&gt;و می گوید : یک سال است به این زن بدبخت گیر داده ای ؛ حتی یک بار به زور&amp;nbsp; به خانه ات آوردی&amp;nbsp; و زندانی اش کردی &amp;nbsp;خودت گفتی " تمام شب نشست پشت در و گریه کرد . اینجا و آنجا سر راهش قرار گرفتی &amp;nbsp;این ور و آنور برایش پیغام گذاشتی حالا می گویی&amp;nbsp; چرا به من نگفته که شوهر کرده است&amp;nbsp;؟ به خونش تشنه شده ای ؟ مرد حسابی با خودت نگفتی چرا این زن دم به تله ی من هفت خط نمی دهد؟&amp;nbsp;شاید &amp;nbsp;گیری در کارش باشد&amp;nbsp;&amp;nbsp;؟&lt;br /&gt;می گویم : حرف این زن را پیش نکش ؛ مگر من شکایتی&amp;nbsp; کرده ام .&lt;br /&gt;می گوید : مگر قرار بود شکایت&amp;nbsp;کنی ؛&amp;nbsp;برو خودت را در آینه نگاه کن هنوز یکی دو روز نگذشته داغان شده ای ؟ زندگی کن مرد . بچه ها را آورده ام اینجا خوش باشیم. امشب را خوش باشیم گور بابای فردا&amp;nbsp;.&lt;br /&gt;می گویم : راستش را بگو قمر تو هم می دانستی که شوهر داشته ؟&lt;br /&gt;می گوید : نه به جان تو&amp;nbsp;نگفته بود , &amp;nbsp;اما&amp;nbsp;می فهمم چرا&amp;nbsp;نگفته ؛ بیاید به تو چه بگوید؟ &amp;nbsp;به همسر سابقش که شاید احساساتی هم به او دوباره پیدا کرده است بگوید "من شوهر دارم شوهرم علیل است گوشه آسایشگاه فلان افتاده ".&amp;nbsp; اگر تو بودی غرورت اجازه می داد ؟&lt;br /&gt;جرعه ای &amp;nbsp;می نوشم . لعنتی چقدر تلخ است &amp;nbsp;. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;با خودم می گویم : سهم من از زندگی شاید همین است . همین یک جرعه تلخ مثل زهر . گاهی دلم می خواهد خودم را میان کلمات گم کنم . فراموش کنم که هستم ؛ بوده ام .&amp;nbsp;زندگی کرده ام . شاید هم راست می گوید قمر به آدمهای دور و برم بدبین شده ام ؛&amp;nbsp;این روزها فکر می کنم همه دروغ می گویند ؛ هیچ کس مرا برای آنچه هستم نمی خواهد .&amp;nbsp;همه می خواهندت برای آنچه به ایشان می دهی . مادرم یکجور , خواهرها&amp;nbsp;&amp;nbsp;؛ برادرها ؛ دوستان&amp;nbsp;&amp;nbsp;. &amp;nbsp;مضحک است حتی خوانندگان این صفحه ی چرک&amp;nbsp;. همین که بفهمند تو آن چیزی که می خواهی در کاسه اشان نمی گذاری تازه نقابشان را بر می دارند و خودشان می شوند . &lt;br /&gt;راست می گوید قمر من بودم که مدام پیله می کردم و پا پی این زن می شدم .&amp;nbsp;حماقت کردم . جوان هم نبودم که بگویم جوانی کرده ام . تف به من . &lt;br /&gt;باید بلند شوم خانه را سرو سامانی دهم . همه چیز را بهم ریخته اند این قوم تاتار . قدیمها هر وقت&amp;nbsp; مهمانی اینچنینی&amp;nbsp;داشتم &amp;nbsp;فریده به خانه ام می آمد&amp;nbsp; هم سرو سامانی به خانه می داد&amp;nbsp;. هم دستی به سرو گوش من می کشید.اما او هم &amp;nbsp;مدتهاست حسابش را از من جدا کرده . بلند شوم وسایل عیش و نوش و لهو و لعب را جمع کنم تا فردا پروین خانم بیاید برای نظافت . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-3111045009306836378?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/3111045009306836378/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=3111045009306836378' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3111045009306836378'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3111045009306836378'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/12/blog-post_24.html' title='تلخ مثل زهر'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-991621563853234456</id><published>2010-12-21T23:03:00.000-08:00</published><updated>2010-12-21T23:16:29.259-08:00</updated><title type='text'>روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نازی از بیمارستان مرخص شده است . دیروز به خانه اشان که رفتم دیدم دخترک هنوز لنگ می زند اما ؛ خواهرکم نگران یک جراحت کوچک بود که زیر لبش بوجود آمده .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفت : &amp;nbsp;دنبال یک دکتر پلاستیک خوب می گردم . &lt;br /&gt;خنده ام گرفت گفتم زیر لبش هر چه بیشتر گوشت اضافه بیاورد&amp;nbsp; تو دل برو تر است . فکری به حال لنگان لنگانش بکن . &lt;br /&gt;گفت : تو نمی فهمی ؛ زن نیستی ؛ زن نبوده ای دل نداری نازی دپرس شده است شاید صورتش که خوب شود اعتماد به نفسش برای راه رفتن هم بیشتر شود . گفت : به کوری چشم تو دماغش را هم می خواهم عمل کنم . &lt;br /&gt;هوای آلوده این روزها و دل سیاه ما . حوصله ی خاله زنک بازی ندارم&amp;nbsp;؛ وبلاگ نویسی هم به مذاقم خوش نمی آید .اما چه کنم که&amp;nbsp; محبوبی اصرار می کند و من هم اجابت .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;نوشتن خوب است ؛ دخترکانی هم که می آیند بدو بیراه می نویسند جدا &amp;nbsp;دوست دارم . اما حوصله ی گله گذاری بعضی خوانندگان را ندارم . من با کسی صنمی نداشته ام&amp;nbsp;. کمتر پاسخگو بوده ام به کامنت هایی که برایم گذاشته اید &amp;nbsp;و بیشتر حرف زده ام برای کسانی که دوست داشته اند&amp;nbsp; حرف هایم را بشنوند&amp;nbsp;&amp;nbsp;نه به کسی ایمیل زده ام ؛ نه کسی به من چراغ سبزی نشان داده .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بعضی که آمده اند خط به من داده اند پای همین پستهای روزانه ؛ &amp;nbsp;نوکرشان هم هستم&amp;nbsp; ؛ چیزهایی از ایشان یاد گرفتم که بیشتر خوب بودند&amp;nbsp;تا بد &amp;nbsp;.&lt;br /&gt;اما کسانی که می آیند گله&amp;nbsp;می کنند ؛که چرا چنین و چنان&amp;nbsp;&amp;nbsp;را نمی فهمم .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;لابد این هم از تقدیر ماست یا هنر کسی که می نویسد که وقتی رویای مرا گم می کند . روی دیگر زندگی را نشانم می دهد و نشانم می دهد که زندگی و آدمها که عزیزترین عزیزترین هم می تواند چیز دیگری باشد نه آنچه&amp;nbsp; من در رویای خود داشته ام .&lt;br /&gt;رویای خوانندگان را نیز بر هم می زند . می سوزاندشان که بدانند من چه کشیده ام . &lt;br /&gt;عجیب است کار این زن ناگهان در حساس ترین روزهای زندگی من ؛ آه از نهاد شما هم در بیاورد .زیرکانه است&amp;nbsp; شاید برای آنکه بدانیم رویای ما رویای ماست فقط و حقیقت چیز دیگری است !&lt;br /&gt;بگذریم&amp;nbsp; ؛ دنبالش هستم که از تهران بروم با این طرح بیرون کردن آدمها از تهران شاید بهتر باشد زودتر شال و کلاه کنم و پیش قدم شوم . در ایران نمی خواهم بمانم &amp;nbsp;روزبه روز که هوا سردتر و غبار بیشتر و دود غلیظ تر می شود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;من هم رغبت بیشتری نشان می دهم به رفتن . صحبت کرده ام اگر بشود دنبال همین کارهای ایرانم را بگیرم در نمایندگی شرکت دوبی . &lt;br /&gt;منتظر هستم تا جوابش&amp;nbsp;بیاید .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-991621563853234456?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/991621563853234456/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=991621563853234456' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/991621563853234456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/991621563853234456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/12/blog-post_21.html' title='روزها'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2200771899580080515</id><published>2010-12-20T11:39:00.001-08:00</published><updated>2010-12-20T11:39:29.904-08:00</updated><title type='text'>رویایی که بود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ننوشته بودم هیج وقت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که شروع به نوشتن کردم رویایی داشتم .&lt;br /&gt;دلم این زن را می خواست . &lt;br /&gt;نه مثل دختربچه ای که بستنی بخواهد .&lt;br /&gt;یا پسرکی که تفنگ اسباب بازی پشت ویترین دلش را برده باشد . &lt;br /&gt;دلم این زن را می خواست مثل طفلی که پستان مادر را می خواهد . &lt;br /&gt;چیزی بود برایم در حد مرگ و زندگی .&lt;br /&gt;ننوشته بودم این چیزها را هیچ وقت .&lt;br /&gt;عزیزترین من سالهاست که ازدواج کرده .&lt;br /&gt;این زن بعد از جدا شدن از من دوباره ازدواج کرده است .&lt;br /&gt;مردی را دوست داشته با او خوابیده ؛ بلند شده ؛ نشسته ؛ خندیده ؛ نوازشش کرده .&lt;br /&gt;گیرم که مرد حالا در یک آسایشگاه بیماران ام اسی بستری است . &lt;br /&gt;اما ؛ او این پیوند را هنوز با مردش نشکسته .&lt;br /&gt;نمی توانم چیزی بنویسم . &lt;br /&gt;اخم می کنم ؛ می روم ؛ می آیم . حتی زنهای دیگر هم برایم بی جذبه شده اند .&lt;br /&gt;حتی روزها بی جذبه شده اند .&lt;br /&gt;یک هفته ای است که این خبر را فهمیده ام .&lt;br /&gt;نشسته بودیم در یک رستوران دنج ؛ یک نوازنده ویالن یک گوشه ناله ی تنهایی به راه انداخته بود .&lt;br /&gt;می خواستم دستش را بگیرم نگذاشت . ناگهان برای اولین بار دیدم که حلقه ی لعنتی را دستش کرده است .&lt;br /&gt;فکر کردم از آن شوخی های همیشگی دخترهای لوس است .&lt;br /&gt;اما نبود .&lt;br /&gt;گفت که این همه روز می خواسته به من بگوید .&lt;br /&gt;بی مروت اشک هم ریخت .&lt;br /&gt;سنگ کرد مرا وقتی گفت چقدر دوستم دارد .&lt;br /&gt;سنگ کرد مرا وقتی فهمیدم شوهری دارد . لال ؛ منگ ؛ فلج ؛ افتاده کنج زندان روزها و شبهای ملال انگیز تکرار و تکرار و تکرار شوهر پا به مرگ . مردی که قرار است برود همان مردی است که رویای من را داشته .&lt;br /&gt;سنگ شده ام من ؛ نامرد ؛ نامرد ؛ نامرد چه کردی با من تو ای زن . &lt;br /&gt;نمی توانم چیزی بنویسم این روزها .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2200771899580080515?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2200771899580080515/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2200771899580080515' title='41 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2200771899580080515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2200771899580080515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/12/blog-post_20.html' title='رویایی که بود'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>41</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2822507019101844173</id><published>2010-12-03T14:07:00.000-08:00</published><updated>2010-12-03T18:59:56.327-08:00</updated><title type='text'>بیژن - ورم مغزی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز &amp;nbsp;حال نازی بطور نگران کننده ای وخیم شد. برنامه ی قرار و شام بیرون و&amp;nbsp;چشم در چشم بهم خورد . عزیزترین هم به بیمارستان آمد . آنجا دیدمش ؛&amp;nbsp;هر چند نگرانی&amp;nbsp;از حال نازی فرصت چشم چرانی را از من گرفت .&amp;nbsp;دکترها می گویند&amp;nbsp;نازی &amp;nbsp;دچار ورم مغزی شده است . نه حرف می زند نه چیزی می گوید . فقط نگاه نگران و عجیب و گیج و نا مفهومش را به همه طرف می چرخاند .عجیب است بهترین بیمارستان فوق تخصصی تهران که از نگهبان و آبدارچی کروات زده اند و با تشخص&amp;nbsp; &amp;nbsp;رفتار می کند قدم به قدم کافی شاپ و تریا و قهوه ساز دارد . دستگاه اسکن مغزی اش از پیش از عید غدیر&amp;nbsp;خراب شده و هنوز درستش نکرده اند. مجبور شدیم دخترک را با آن حال نزار برای اسکن مغزی به بیمارستان دیگری ببریم .متاسفانه وضعیت پرستاری و کادر درمانی هم تعریفی ندارد. دیگر نمی دانم چه باید کرد. در عین حال دکترها می گویند تا ورم مغزش نخوابد نمی توانند پایش را عمل کنند . استخوان شکسته توی پایش مانده و من نگران آن هستم نکند مایع مغز استخوان وارد خون بچه شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بیژن را هم دیدم امروز ؛ پسرک&amp;nbsp;قالتاق و&amp;nbsp;پدر سوخته ای بود ؛ یک جوانک دراز و بلند با موهای&amp;nbsp;میزامپیلی&amp;nbsp;! و ابروهای برداشته و گردنبند عقیقی &amp;nbsp;در گردن . نمی دانم این دخترها در این تیپ پسرها چه دیده اند که&amp;nbsp; در ما نمی بینند . پسرک از آن تخم حرامها بود نه نگران وضعیت بحرانی نازی بود و نه دلواپس قضاوت دیگران ؛ نیشش مدام باز بود و با زنها و دخترها خوش و بش می کرد &amp;nbsp;؛ آمدنش به بیمارستان هم تفننی بود گویا ؛ نامرد خیلی هم کارش را خوب بلد بود هر وقت فرصتی پیش می آمد خودش را به عزیزترین نزدیک می کرد و با آب دهن کش آمده ؛ تکه ای می پراند . من هم که در آن موقعیت نمی توانستم یک چشم به او داشته باشم و یک چشم به در آی سی یو . عاقبت ناچار شدم دور از چشم دیگران دمش را بچیندم و ردش کنم برود . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;محترمانه با او دست دادم و گفتم : آقا شما دیگر بروید اینجا ما هستیم وجود شما ضرورتی ندارد &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قیافه نگرانی به خودش گرفت و گفت : می ماند تا حال نازی بهتر شود .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جوری که زیاد هم برخورنده نباشد&amp;nbsp; گفتم &amp;nbsp;: خوب آخر نیازی نیست اینجا بیشتر زیر دست و پایید شما . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او هم نیشش را هم کشید و مثل سگ کتک خورده &amp;nbsp;دمش را گذاشت روی کولش و با همه خداحافطی کرد و رفت .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا به درک اگر هم قهر کرده باشد&amp;nbsp;&amp;nbsp;به امید خدا&amp;nbsp; نازی که بهتر&amp;nbsp; شود اگر جدا مغزش آسیب دیده باشد دوباره خودش موضوع را راست و ریست می کند&amp;nbsp;و این پسرک نسناس را به خانواده ما&amp;nbsp;می چسباند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2822507019101844173?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2822507019101844173/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2822507019101844173' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2822507019101844173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2822507019101844173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/12/blog-post_03.html' title='بیژن - ورم مغزی'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-7156189139575655247</id><published>2010-12-02T08:27:00.000-08:00</published><updated>2010-12-02T08:41:35.540-08:00</updated><title type='text'>مصیبت نامه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خسته هستم ؛ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همیشه می گفتم و الان هم می گویم : رانندگی کردن درجاده های ایران مثل خط مقدم جبهه جنگ پر از برخورد و مجروح و کشته و دسته و پای شکسته و سرو سینه ی بیرون زده است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک هفته پیش &amp;nbsp;خانواده ی خواهرم توی یکی از جاده های شمالی تصادف کردند. خواهر زاده ی بزرگم که یک دختر جیگرِ و تو دل برو و تحصیل کرده&amp;nbsp;و بالا&amp;nbsp;بلند است &amp;nbsp;( مثل این داستانهای سکسی شد که نویسنده از پارتنرش مایه می گذاره تا سیر داغ پیاز داغ داستان را بیشتر کنه) به شدت آسیب دید . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من اما رفته بودم 'خدابنده' ( یکی از روستا شهرهای &amp;nbsp;نزدیک زنجان) با اصرار دوستان دوران جوانی عازم ِ یک سفر تفریحی - اکتشافی بودیم به یکی از غارهای زنجان ( کتله خور) . شانس آوردم با این هیکل نتراشیده و نخراشیده ی این روز و روزگارم که با دوران نی قلیون بودن جوانی زمین تا آسمان توفیر دارد و می توانستم توی هر سوراخ موش و درز و دورزی بخزم و وول بخورم ؛ برنامه ی غار گردی با یک تلفن عوض شد و ماموریت دیگری برایم جور شد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین که وارد جاده ی اصلی شدیم تلفن همراهم خط داد و زنگ زد و خواهر کوچکم سیمین خبر تصادف را گزارش کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واضح است ابتدا به ساکن ؛ تنها چیزی که از دهنم در می آمد فحش دادن به خواهر مادر ِ شوهر خواهرم بود چون احساس می کردم آن طور که باید و شاید احتیاط نکرده و خانواده اش را در این روزهای شلوغ ِ&amp;nbsp;تعطیلات &amp;nbsp;به سفری برده که جاده اش در تعطیلات با ماشین فرش شده است و از بی قانونی و هر که هر که بودن سگ هم صاحبش را نمی شناسد . از بس ترافیکش سنگین است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما بلافاصله فهمیدم که مرتیکه؛ &amp;nbsp;بی تقصیر بوده و ظاهرا همین که&amp;nbsp; &amp;nbsp;ماشین را به شانه خاکی جاده کشانده و توقف می کند یک آردی با سرعت بالای صد و بیست از پشت به ماشینش برخورد کرده و ماشین را چرخ چرخ زنان به وسط جاده می فرستد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از همانجا راهی شدیم من و مهندس عمادی که یکی از جوانهای زبده و غار نورد کشور است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تمام راه با برو بچه های خواهرم و خواهرهای جیغ جیغو و دستپاچه ام در تماس بودم . صدای گریه و زاری و ناله ی دخترک را که می شنیدم ناخود آگاه فشار پایم روی گاز بیشتر می شد . خوشبختانه اتوبان قزوین - تهران جان می دهد برای جیمز باند بازی. اما کنترلهای خوب پلیسی&amp;nbsp; کار خودش را کرد و بلاخره جریمه شدم&amp;nbsp;چهل هزار تومان . با تشکر از وظیفه شناسی پلیس و تف و نفرین به آسمانی که وقتی به ما می رسد ؛ طپیدنش می گیرد . قبض را گرفتم و بسم الهی گفتم و دوباره با همان سرعت راهی شدم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بلاخره رسیدیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مستقیم رفتیم اورژانش نکاء قبلا برای فرستادن یک دستگاه آمبولانس خصوصی به اورژانس با یکی از دوستان آشنا کلی چانه زده بودم به همین خاطر تقریبا من و آمبولانس با هم رسیدیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادم باشد اگه قرار شد بعد از بازنشسته شدن شغل دیگری را امتحان کنم به راننده آمبولانس شدن هم فکر کنم . ظاهرا شغل خوب و پر درآمدی می تواند باشد بخصوص در جاده های ایران. بخصوص با آن یک میلیون سیصد و پنجاه هزار تومانی که دم در اورژانس پیاده شدم تا راننده راضی بشود بچه را تا تهران ببرد بدون اینکه آسیب بیبشتری به او بزند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وارد شدنم به اورژانس را باید جزو لحظات درخشان تاریخ ثبت کرد. در یک لحظه ی پر از آب چشم و پر از شور و شوق که وصال یار را به خاطر می آورد .خواهر بزرگم و پسر پانزده ساله و دختر بیست ساله و شوهرش . خواهر کوچکم و دانیال بچه ی سه ساله اش و حتی دختر عموی هفده هجده ساله ام که در حالت عادی خجالت می کشد به من سلام هم بدهد . همگی مثل آنکه منجی نجاتشان را دیده باشند دویدند به طرف من و هر یک&amp;nbsp;از یکی یک جای بدنم&amp;nbsp;؛ آویزون شدند و شروع کردند به زار زار گریه کردن . فقط یک جا باقی مانده بود البته &amp;nbsp;که&amp;nbsp;شکر خدا دست کسی به آنجا نگرفت .&amp;nbsp;باورکنید تحمل همه چیز را داشتم جز آویزان شدن به این یک فقره&amp;nbsp; ( البته شوهر خواهر کوچک و بی غیرتم&amp;nbsp; تمام مدت یک گوشه ایستاده بود !و مثل خری که به نعل بندش نگاه کند به من نگاه می کرد. یادم باشه بعدا جایی یک جوری حالش را جا بیارم تا دیگر از این کم محلی ها نکند.)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این زار زارها و سفت در آغوش گرفتن ها آنقدر زیاد بود که دور از جان شما من اولش فکر کردم دخترک مرده و آنها پشت تلفن به من دروغ گفته اند .اما به سرعت فهمیدم&amp;nbsp; خوشبختانه اگرچه دخترک بدجوری صدمه دیده است اما نمرده و فقط از دو جا ی ران راست دچار شکستگی مرکب &amp;nbsp;شده . بدتر از همه اینکه بخاطر درد و شوک حاصل از تصادف حافظه ی کوتاه مدتش هم مشکل پیدا کرده بود و تا رسیدم بالای سرش چشمهای قشنگش را باز کرد و گفت: بیژن ؛ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : کوفت بیژن&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;بیژن دیگه چه خریه ؟ من دایی تم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بچه تا دید من کسی که فکر می کرده نیستم دوباره از حال رفت . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شوهر خواهرها هر دو همانجا ماندند تا تکلیف ماشین و راننده ی متخلف و صورت جلسه ی پلیس و ... را&amp;nbsp;روشن&amp;nbsp;کنند &amp;nbsp;. من هم بقیه را برگرداندم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به هر مصیبتی که بود همه را آوردم تهران ؛ دختر را بردیم بیمارستان آتیه و عملش&amp;nbsp;کردند هر چند &amp;nbsp;باید صبر&amp;nbsp;می&amp;nbsp;کردیم تا &amp;nbsp;بخاطر فراموشی موقتی و ورم و کبودی پا عملش را دیرتر انجام بدهند . اسکن مغزی و قلبی و غیره و ذالک هم شد و در آی سی یو بستری اش کردند &amp;nbsp;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در تمام مدت مادرش مثل مرغ پر کنده اینطرف و آنطرف می رفت &amp;nbsp;و هر چه دعا و نذر و نیاز و اشک و آه بود &amp;nbsp;یک جا ریخته&amp;nbsp;بود وسط گود تا ببیند خدا&amp;nbsp;چه می کند و تصمیمش چیست&amp;nbsp;&amp;nbsp;خلاصه یک تکانی به خودش می دهد یا نه&amp;nbsp; ؛ می خواهد بازی در بیارورد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا خوشبختانه دخترک حالش خوب شده است و به بخش منتقلش کرده اند&amp;nbsp; و ماجرا ختم به خیر شده&amp;nbsp;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستی&amp;nbsp; امروز عزیزترین هم به عیادتش آمد ؛ &amp;nbsp;اما شانس من است دیگر ، &amp;nbsp;وقتی رسیدم&amp;nbsp; رفته بود و نصیب من از او ، &amp;nbsp;فقط دیدن چند شاخه گلی که &amp;nbsp;آورده بود شد و بوی عطرش&amp;nbsp; که هنوز در فضا مانده بود .&amp;nbsp; زنگ زدم تا بخاطر آمدنش&amp;nbsp; تشکر کنم ؛ گفت : بخاطر پروین آمده&amp;nbsp;است &amp;nbsp;&amp;nbsp;و تشکر لازم ندارد . من هم گفتم : پس تشکرم را پس می گیرم&amp;nbsp; و نفرینت می کنم .&lt;br /&gt;او هم گفت : من هم نفرینت می کنم ببینیم نفرین کداممان درگیر می شود . &lt;br /&gt;گفتم : پس بیا یک جا قرار بگذاریم رو در رو ؛ &amp;nbsp;چشم در چشم همدیگر را &amp;nbsp;نگاه کنیم و نفرین کنیم&amp;nbsp; . قبول کرد قرار شد فردا شب بیاید ؛ بدون سر خر ؛ بدون بچه ی خواهر ؛ بدون قرار گذاشتن برای ختنه سوران تخم سگهای دوست و آشنا ؛ &amp;nbsp;برویم شام بخوریم و همدیگر را نفرین کنیم&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-7156189139575655247?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/7156189139575655247/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=7156189139575655247' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7156189139575655247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7156189139575655247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='مصیبت نامه'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-3372421793379734636</id><published>2010-11-17T10:26:00.000-08:00</published><updated>2010-11-17T10:26:30.772-08:00</updated><title type='text'>لذت خواندن آیه ای از کتاب مقدس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&amp;nbsp;زندگی روزمره - کودکی ؛ نوجوانی؛ جوانی؛ میانسالی و پیری مراحلی دارد و در هر مرحله ؛ زندگی و حیات چشمه هایی متفاوتی از احساسات را برایمان رقم می زند . واضح است حرارت زندگی مردی به سن و سال من اگرچه در دوره ی چل چلی معروف هم باشد&amp;nbsp; با حرارت زندگی یک پسر بیست و دو سه ساله زمین تا آسمان توفیر دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته این هم بماند گاهی زندگی آنطور که باید انتظارش را داشت جلو نمی رود. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;من نمی دانم در کدام دستور العمل نانوشته ی خصوصیات مردانه نوشته شده كه یک مرد باید به مجرد نشستن در کنار یک دختر یا زن زیبا یا (زشت فرقی نمی کند مهم زن بودن است ) فی الفور احساساتش قلمبه شود&amp;nbsp; &amp;nbsp;و با ولع و بدون فوت وقت دو دست مبارک را در گریبان خانم نماید و کش تنبان خانم را بدراند و بعد مانند خرس نر بر روی او افتاده و به ضرب بگیر و ببند و بزن و بکش او را ؛ بنماید ؟ &lt;br /&gt;من اما اگرچه هنوز از همنشيني و كلنجار رفتن كلامي &amp;nbsp;با زنها و دختران بخصوص زيبارويانشان لذت وافر مي برم و ممكن است حتي در خيال تصويري از گنجينه اي&amp;nbsp; كه زير آن همه مانتو ؛ شلوار و روسري و مقنعه و حتي چادر پنهان است در ضمير بپرورانم . اما هرگز نشده است بي تمايل شخص مقابل لذتي از اين خيال مجسم بنمايم . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تصور می کنم هیجانات زندگی افراد با فرهنگ ؛ آداب و رسوم؛ تعهد؛ سن و سال و آزادیهای شخصی و خانواده گی بسیار وابسته و مرتبط است .&lt;br /&gt;یادم میآید در دوران دانشجویی ؛ چند واحد درسی را در لابراتور ظهور عکس می گذراندیم . گروههای ما به دسته های مختلط دختر و پسر تقسیم شده بود . در تمام چند دوره و چند دسته حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده بود که دختر و پسری تحت تاثیر شرایط تاریکی مطلق و حضور در کنار هم عنان اختیار از کف بدهند و حتی یک دست کوچولو به هم بزنند . جز در یک مورد آنهم بدین صورت که پسرک با اجازه طرف مقابل دستش را از بالای مانتوی دختر تا نزدیکیهای شکم پایین آورده بود که متاسفانه چراغها را روشن کرده بودند و جستجو متوقف شده بود. &lt;br /&gt;پسر به یکی از شهرستانهای مناطق محروم و دور دست جنوبی تعلق داشت و دختر به ناف پایتخت متصل بود . &lt;br /&gt;از نظر من و خیلی های دیگر تمایلات جنسی مثل بقیه ی غرایز طبیعی ؛ رمز بقاء و جذابیت زندگی است . اما باور کنید این امر طبیعی حد و مرزی میشناسد و آئین و قواعدی دارد.&lt;br /&gt;تجربه ی جالبی را آزادانه در اختیارتان می گذارم نمی دانم یکسال پیش بود؟ دوسال پیش بود؟ شاید هم همین یک هفته ی پیش بود . قمر الملوک با یک دختر هرجایی دوست شده بود (او دوست خوبی است هر وقت چیز خوبی به تورش می خورد من را هم خبر می کند) . او را به خانه اش آورد و از من هم خواست اگر تمایلی به همخوابگی دارم بروم . من شال و کلاه کردم و دربین راه هم برای آنکه درگيرو دار معركه&amp;nbsp; &amp;nbsp;کم نیاورم یک بسته شکلات کنجدی &amp;nbsp;گرفتم و تناول کردم و به وعده گاه رسیدم . دخترک زیبا و متین بود و آرام و صبور با قیافه ای که هنوز شبیه همكارهاي&amp;nbsp;ديگرش نشده بود . &lt;br /&gt;با آنکه تا قبل از دیدنش همه ی تاب و توانم را برای یک شب استثنایی بسیج کرده بودم . به محض دیدن و نشستن و صحبت کردن با او هیجانم فرو نشست . قمر الملوک را توی اطاق کشیدم و گفتم : مرتیکه ی گاو&amp;nbsp; این دخترک تا تو را می بیند پشتش می لرزد .چطور دلت می آید با او بخوابی ؟ قمر الملوک گفت : از تو چه پنهان خودم هم می دانم&amp;nbsp; &amp;nbsp;اما&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;من&amp;nbsp;به او احتیاج دارم و هم&amp;nbsp;او &amp;nbsp;به پولش احتیاج دارد . &lt;br /&gt;نمی دانم چه شد که درنهايت و در آن ساعت از خوابیدن با آن دختر صرفنظر كردم . ترجيح دادم پشت در بسته ي اطاق خواب و توي سالن به تماشاي فيلم 'پادشاهي از بهشت ' بنشينم . پس از مدتي دخترك بيرون آمد صداي خرو پف قمرالملوك آسمان هفتم را مي لرزانيد &amp;nbsp;دختر توي سالن آمد و كنار من روي راحتي نشست . پايش را توي شكمش جمع كرده بود و خیره به صفحه تلويزيون نگاه مي كرد بدون آنكه چيزي تماشا كند . من هم گرماي تنش را ضبط مي كردم و بدون آنكه احساس نياز به او مرا از خود بي خود كند .&lt;br /&gt;از سن و سالش پرسيدم و اينكه چند وقت است از اين راه پول در مي آورد . وقتي گفت كارش را با خواندن يك صيغه آغاز كرده است فهميدم تن دادن به شرايط كنوني برايش يك اجبار بوده و به شدت خود را گناهكار ميپندارد . نوازشش كردم و گفتم ناچار شدن به شرايطي كه دوستش نداري تو را از چشم خدا نمي اندازد . مثل يك كودك در آغوش من گريه كرد و گفت دوست دارد باز هم نماز بخواند ؛ دعا كند و مسجد برود&amp;nbsp; &amp;nbsp;اما نمي تواند راه ديگري براي پول درآوردن پيدا كند .&lt;br /&gt;گفتم :رابطه ي تو و خدا را كسي نمي تواند تيره كند . گفتم :مطمئن باش اگر همچنان به خدا ايمان داشته باشي او كار ديگري كه تو دوست داري پيش پايت مي گذارد . اما تا وقتي اين كار را نكرده است يعني اينكه تو را در شرايط كنوني بيشتر موثر مي داند &amp;nbsp;و به خاطر لطفي كه به مردهايی مثل من مي كني و اجري كمتر از آنچه استحقاقش را داري مي گيري مشمول رحمت بي حسابش مي شوي . &lt;br /&gt;كمي آرام گرفت و معصومانه به من نگاه كرد . سرش را توی سینه ام گرفتم و نوازشش كردم به شدت گریه می کرد با بوسيدن او تلاش كردم آرامش كنم . مي دانستم غليان احساس در من همانقدر با ارزش است كه احترام به معصوميت صادقانه ي او .&lt;br /&gt;آرام که شد سعي كرد من را احساساتي&amp;nbsp; كند تا از من تشكري كرده باشد . گفتم : حالا ديگر نمي توانم اينطور از وجودت لذت ببرم .&lt;br /&gt;گفتم :زنان زيادي بوده اند كه من ساعتها ي زيادي را با آنها گذرانده ام و هر دو از دركنار هم بودن لذت برده ايم. اما امشب از ديدن احساست و غمی که در نگاهت موج می زند خاموش شده ام.&lt;br /&gt;گفتم :همه ي زنان براي من مثل كتاب هستند . زيباترين و جذابترينشان را هم بيشتر از يك يا دوبار نمي توانم تا ته بخوانم . اما زنی كه عاشقش&amp;nbsp;هستم برايم مثل كتاب مقدس مي ماند هيچ اجباري ندارم كه كتاب مقدس را از اول تا اخر بخوانم . انسان كتاب مقدس را هر بار و از هركجا كه دوست داشته باشد شروع مي كند و اين شروع مي تواند مثل لذت بردن از همنشيني ؛ هم صحبتی یا آواز خواندن برای همدیگر؛ بوسيدن و يا نوازش كردن برايم هيجان انگيز باشد . هیچ اجباري ندارم معشوقم را هر بار از اول تا آخر بخوانم . همانطور كه كتاب مقدس را هيچ گاه تا آخر نخوانده ام.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-3372421793379734636?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/3372421793379734636/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=3372421793379734636' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3372421793379734636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3372421793379734636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post_17.html' title='لذت خواندن آیه ای از کتاب مقدس'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4522306727705333958</id><published>2010-11-15T10:38:00.000-08:00</published><updated>2010-11-15T10:38:37.173-08:00</updated><title type='text'>بهشت یک باغ دلگشاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چه که نمی شود گفت و&amp;nbsp; چه که نمی شود زد و چه که نمی شود کرد و چه که نمی شود خواند . حوصله ام نمی آید حرف بزنم .&lt;br /&gt;آنقدر این چند وقت حرف زده ام و زده ام که حرف زدن را بی خیال می خواهم بشوم &lt;br /&gt;نمی شود که ..... &lt;br /&gt;جیر جیرم میآید برای آوانگارد بودن &lt;br /&gt;خواب ترمی کند جایم را &lt;br /&gt;شاید خواب هم نبوده باشد که تر کرده است&amp;nbsp; &lt;br /&gt;چیز دیگری به فکر م نمی رسد در این سن و سال مگر آنکه سردی ام شده باشد دوباره .&lt;br /&gt;زندگی خوب است می شود دوستش داشت در بیشتر مواقع &lt;br /&gt;نه که بگویی مایه تیله زیاد روی هم چیده ام و غم نان ندارم &lt;br /&gt;غم نان هم داشته ام &lt;br /&gt;غم نان را هم خیالی نیست . &lt;br /&gt;غم نان کمترین غمی است که سیخ می زند به روح آدم .&lt;br /&gt;فیلا دلم برای مرغ عشق کوچکم گرفته است که کف قفس افتاده و دارد دوران پیری را پشت سر می گذراند .&lt;br /&gt;کور و زمین گیر شده است بدبخت &lt;br /&gt;در تمام دوران زندگیش برایش جفت نخریدم . &lt;br /&gt;نخریدم چون زن و مرد بودنش را نمی دانستم از کجایش می توان دید .&lt;br /&gt;کارشناس هم نیاوردم تا جنسیتش را برایم روشن کند . &lt;br /&gt;بدبخت هر بهار خودش از صدای خودش حال می کرد&lt;br /&gt;آینه ی کوچک توی قفسش را می دید و با آن مرغ عشق توی آینه لاس می زد .&lt;br /&gt;چه بد است زندگی بدون عشق .&lt;br /&gt;امروز و فردا مردنی است .کپ کرده است گوشه ی قفس &lt;br /&gt;دیشب یا پریشب حتی برایش فاتحه هم خواندم&amp;nbsp; &lt;br /&gt;گفتم می روی پیش خدا ! خوش باش آنجا تو را از یک گردالوی تونل مانندی رد می کنند &lt;br /&gt;این چیزها را شنیده بودم در یکی از برنامه های تلویزیون &lt;br /&gt;نیست که من در تمام مدت زندگی ات از تو راضی بوده ام آزاری به من نرسانده ای &lt;br /&gt;دلم را نشکستی لابد می برندت توی بهشت دیگر &lt;br /&gt;بهشت یک باغ دلگشا ست . &lt;br /&gt;باغ جایی است که درخت دارد . &lt;br /&gt;جوب آب دارد.&lt;br /&gt;چمن دارد &lt;br /&gt;فلاورز دارد. &lt;br /&gt;خارجکی گفتم زبانش هم خوب بشود این دو سه روز آخر &lt;br /&gt;آمدیم و بردندش به بهشت اروپایی ها .&lt;br /&gt;فلاوز را دیگر بلد باشد . &lt;br /&gt;به جهنم که اگر به او گفتند: هلو &lt;br /&gt;او بگوید : فلاورز &lt;br /&gt;گفتند : هاوار یو؟&lt;br /&gt;بگوید: فلاورز &lt;br /&gt;همان رسیده نرسیده و عرقش خشک نشده گفتند : آی لاو یو &lt;br /&gt;بگوید : فلاورز &lt;br /&gt;فلاورز خوب است بهتر از این است که یادش بدهم بگوید قرمساق ؛ یا حرفهای ناموسی دیگر &lt;br /&gt;بگذریم ...&lt;br /&gt;به او گفتم :آنجا که رفتی صدای پرنده می پیچد در گوشت . &lt;br /&gt;وارد که شدی اگر مرغ عشقهای ماده به سراغت آمدند می فهمی که تمام این مدت نر بوده ای &lt;br /&gt;اگر مرغ عشقهای نر به سراغت آمدند می فهمی که در طول زندگی پنج سال و دو سه روزه ات همیشه ماده بوده ای &lt;br /&gt;نگویی که او می داند نر است یا ماده .&lt;br /&gt;نر بودن و ماده بودن را وقتی می فهمی که تفاوتها را بدانی &lt;br /&gt;این مرغ عشقک ِ کوچک ِ زن و مرد ندیده از میان جانوران دیگر فقط آدمیزاد را می شناسد . &lt;br /&gt;آدمیزاد هم من هستم و گاه گداری "حکایتی "&lt;br /&gt;صبح شد مرغ عشق کوچک نمرده بود .&lt;br /&gt;کمی دلخور شدم . &lt;br /&gt;پس آن همه اشک و آه و قصه حسین کرد شبستری را مگر من برای دیوار خوانده بودم . &lt;br /&gt;قمر الملوک &amp;nbsp;که آمد .&lt;br /&gt;مرغ عشق را دید گفت : کمبود ویتامین 'ب' دارد . &lt;br /&gt;برایش گندم با پوست آورد کوبید و به زور شربت آهن به او خوراند . &lt;br /&gt;حالش بهتر شده است . جیر جیری از بیخ گلویش در می آید حالا .&lt;br /&gt;اما پف کردن و گوشه گیری و کنج قفس نشستنش کلافه ام کرده است &lt;br /&gt;با خود می گویم&amp;nbsp; مردن بهتر نیست از این تنهایی و غمگینی .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4522306727705333958?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4522306727705333958/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4522306727705333958' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4522306727705333958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4522306727705333958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html' title='بهشت یک باغ دلگشاست'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-7158558809071090461</id><published>2010-11-13T11:15:00.000-08:00</published><updated>2010-11-13T11:15:25.636-08:00</updated><title type='text'>تلخکامی پیش از خواب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;عسل بیشتر هوایی ام کرده است .اعصابم را به کلی به هم ریخته. دیشب به دخترک زنگ زدم پیش خود حساب کرده بودم این نوروز بگویمش که به ایران بیاید شاید میان او و خاطرات پدر مرحومش ؛ میان ما و یادگار شیرین برادرم الفتی بیفتد . &lt;br /&gt;گفت : نمی تواند ؛ می ترسد .&lt;br /&gt;اصرار کردم ؛ فکر کردم موضوع امنیتی است گفتم :عمو جان من خودم یک پا تروریسم را می گذارم توی جیبم از چه می ترسی ؟ بیا من&amp;nbsp;هوایت را دارم . نمی گذارم کسی نگاه چپ به تو بیاندازد . &lt;br /&gt;مدتی با گفتن نمی آیم و نمی توانم و نمی شود مرا سر دواند عاقبت که اصرار مرا دید با صدایی که از ته چاه می آمد.&lt;br /&gt;گفت : نمی توانم ؛ حامله ام . نمی خواهم به شما دروغ بگویم .&lt;br /&gt;و به هق هق افتاد .&lt;br /&gt;گیج و مبهوت در میان خاطره ی مکالمه &amp;nbsp;تلفنی چند&amp;nbsp;شب پیشش &amp;nbsp;دنبال شوهری می گشتم که دخترک را حامله کرده است .&lt;br /&gt;وقتی سکوت طولانی مرا دید خودش مشکل را حل کرد گفت : دوست پسرش بوده است ؛ همدیگر را دوست داشته اند . هر دو مطمئن بوده اند که بچه می خواهند اما حالا که بچه در راه آمدن است پسرک رفته و او مانده ؛ &amp;nbsp;با یک بچه در شکم . &lt;br /&gt;دوباره به گریه افتاد ؛ دیوانه و مستاصل مثل آنکه عسل را دو کوچه بالاتر از من بچه دار کرده اند و جوانک پسری از همین آبادی است. اسم و آدرس پسر را می خواستم . &lt;br /&gt;گفتم : می روم از زیر سنگ هم که شده پیدایش می کنم مگر می شود بچه پدر نداشته باشد ؟ &lt;br /&gt;می گفت : برایش مهم نیست که بچه پدر ندارد. دوست دارد بچه اش را داشته باشد .&lt;br /&gt;البته پریشان شده بودم چرا دروغ بگویم ( راستی دیشب همان وقت یک سیگار هم کشیدم به کلی یادم رفته بود مثلا&amp;nbsp;چند روزی است سیگار را ترک کرده ام &amp;nbsp;) . &lt;br /&gt;با ناراحتی برایش چند بیت' منوچهری' خواندم .........&lt;br /&gt;گفتم که شما دخترکان را چه رسیدست ؟&lt;br /&gt;رخسار شما پردگیانرا که بدیدست&lt;br /&gt;وزخانه شما پرد ه کیان را که کشیدست&lt;br /&gt;وین پرده ی ایزد به شما بر - که دریدست &lt;br /&gt;از شما چه پنهان احساس عجیبی داشتم بلافاصله ماجرای دخترک برایم آنقدر قابل هضم شد که می توانستم باز هم او را یک باکره مقدس بپندارم منتهی با بچه ای درشکم&amp;nbsp;. حتی پیشنهاد دادم بچه را به ایران بیاورد. &amp;nbsp;گفتمش: کفالت بچه را خودم به عهده می گیرم. شروع به رفع و رجوع کردم گفتم : بلاخره بچه یک فامیل می خواهد به درک که پدرش رفته است . گور بابای پدر نامردش من خودم برایش پدری می کنم . شعارهای دیگری هم دادم یادم نمی آید خسته ام می خواهم بخوابم .&lt;br /&gt;عسل کمی جان گرفته بود روحیه اش بهتر شده بود می دیدم و می شنیدم . دوست نداشتم آنجا در راه دور ِ غم حرف و حدیث خانواده ای که زود از دستشان داده است هم بر قلب محزونش سنگینی کند. &lt;br /&gt;گوشی را که گذاشتم ناگهان این خیال افسار گسیخته ؛ عزیزترین را پیش چشمم آورد . فکر کردم آیا در شرایط مشابه می توانم محبوب ِ نازنینم را به خاطر چنین مسئله ای ببخشم؟&lt;br /&gt;می دانم جوابم مایوس کننده است اما حقیقت این است که نخواهم بخشیدش. تحمل آنکه روزی او را در آغوش بگیرم و فکر کنم که پیشتر این همه دلبری را برای مرد دیگری داشته است برایم غیر قابل تحمل است .&lt;br /&gt;چه کنم دیگر هر کس نقطه ضعفی دارد . نقطه ضعف من این است . من او را می خواهم فقط برای خودم . چه در گذشته ؛ چه در حال ، چه درآینده . این تنها شرط من برای ازدواج مجدد با اوست .&lt;br /&gt;مدتهاست به این موضوع فکر می کنم این هفت هشت سال دوریمان از یکدیگر چگونه گذشته است ؟ خودش که چیزی بروز نمی دهد . دوستانش هم همگی بر بی نیازیش به ناز و نوازشهای مردانه صحه می گذارند . &lt;br /&gt;اما این شک افسار گسیخته از دیشب تا به حال فکرم را شدیدا مشغول کرده است .&lt;br /&gt;پرسیدنش از عزیزترین دردی را دوا نمی کند میدانم دوباره آتش می گیرد با من قهرمی کند و می گوید خودت هر کثافتکاری که خواسته ای در این مدت کرده ای اما دلت می خواهد زنت آفتاب مهتاب ندیده باشد. نمی فهمد میان رابطه ام با او و رابطه ی تنانه ام با دیگران چه دنیاهایی فاصله است .&lt;br /&gt;به شدت احساس استیصال می کنم .................پیش خودمان بماند ؛ یک سیگار هم امشب می کشم قبل از خواب شاید تلخکامی پیش از خوابم برطرف شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-7158558809071090461?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/7158558809071090461/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=7158558809071090461' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7158558809071090461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7158558809071090461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title='تلخکامی پیش از خواب'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2473317214150430281</id><published>2010-11-10T10:44:00.000-08:00</published><updated>2010-11-10T10:44:09.452-08:00</updated><title type='text'>هرکسی کو دور ماند از اصل خویش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;هوا در ایران سرد شده است . باد پاییزی گاهی پشت پنجره اطاقم آواز معروفش را می خواند . کنار پنجره می ایستم به رقص شاخکان درختان نگاه می کنم . لبريز مي شوم از حال و هواي آبانگان . درود بر تو اي فرشته ي موكل برآب .&lt;br /&gt;گرچه در غربت زبي آبي شكســـته خاطرم &lt;br /&gt;زآتش خاطر به آبان ضيمران (ريحان) آورده ام &lt;br /&gt;'خاقاني ' &lt;br /&gt;امشب زودتر از معمول به رختخواب رفتم . خسته بودم تمام روز این سو و آن سو سگ دو زدن برای کار بی حاصل توانم را بریده بود . نمی دانم چند ساعت گذشت و چند خواب نیمه کاره دیدم . صدای زنگ تلفن بیدارم کرد .عرق کرده و مضطرب از کابوس شبانه گوشی را برداشتم . به سبک روزهایی که قمر الملوک زنگ می زند گفتم: هان . &lt;br /&gt;با خود گفتم این خروس بی محل فقط می تواند این مردک ِ عزب ِ نا پرهیزكار باشد&amp;nbsp;.&amp;nbsp;اما از آن سوی خط صدای ظریف ِ دخترکی جوان که به سختی فارسی حرف می زد جوابم را داد : عمو ... &lt;br /&gt;گفتم: اشتباه گرفته اید ؛ با کی کار دارید ؟ &lt;br /&gt;گفت : عمو مايكل ؟&lt;br /&gt;ناگهان خروار هزاران خاطره ی ِ فراموش شده بر سرم هوار شد&amp;nbsp;. عسل ِ کوچک ِ برادرِ جوان مرگم. با آن رانهای تپل ؛ آن ریسه رفتن های طولانی ؛ آن چشمهای درشت سیاه&amp;nbsp;. آن ابروهای نیم دایره و کم رنگ آن اشکهای الماس گون و غلطان . آن عمو گفتنهای دوست داشتنی به یادم آمد .&lt;br /&gt;فکر کنم از رختخواب جهیدم و تا سقف اطاق بالا رفتم&amp;nbsp; . انگار صدای برادرم را شنیده بودم از آن دنیا&amp;nbsp;. دستپاچه بودم . قلبم به شدت می طپید . فکر می کردم گذر این سالها مرا از یاد دختر برادرم برده است. روزهای بعد از مرگ برادر بسیار به تنها برادرزادگانم فکر کرده بودم . اما دست من كوتاه و خرما بر نخيل&amp;nbsp; &amp;nbsp;. زنش بچه ها را با خود برده بود . جدایی برادرم از او پیش از مرگ و در کشور غریب میان من و این دختر فاصله انداخته بود . &lt;br /&gt;وقتی سفر میان ما جدایی انداخت . این بچه هنوز سه سالش نشده بود . من سرباز بودم هر بار که به مرخصی می آمدم و سری به برادر می زدم دخترک از سر و کول من بالا می رفت. وقتی به آلمان می رفتند تازه یاد گرفته بود به من بگوید عمو&amp;nbsp; من می گفتم : عموجان&amp;nbsp; ؛ و اورا روی دستهایم بالا می بردم . عمو شدن برایم لذتی عجیب داشت . عمو بودن مرا یک حلقه میکرد . حلقه ای در یک زنجیره . زنجیره ای که ما را به این دنیا متصل می کند . او از آن بالا از فراز سر من و همه ی اسباب بازیهایش که توی اطاق پخش بود با وحشت و چشمهای گرد شده به پایین نگاه می کرد . شکمش را روی بینی و دهنم می گذاشتم و قلقلکش می دادم او ریسه می رفت و آب دهنش کش میآمد و روی سرم می افتاد . &lt;br /&gt;گفتم: عسل جان , عمو ؛ تویی ؟&lt;br /&gt;دخترک ِ پشت خط آب بینی پر سر و صدایش را بالا کشید&amp;nbsp; &amp;nbsp;و با صدایی لرزان و فارسی دست و پا شکسته گفت : عمو مايكل ؛ خوبی ؟ دلم برات تنگ شده بود.&lt;br /&gt;برخاستم و همانطور گوشی به دست در لابه لای خرت و پرتهای به هم ریخته ی کمد ِ دیواری ام به دنبال تنها خاطرات به جا مانده از برادرم گشتم . یافتمش يك پاكت كوچك آبي&amp;nbsp; &amp;nbsp;درش را گشودم . عکس دخترک را که از روی دیوار اطاق محقر برادرم در 'كلن' برداشته بودم به دست گرفتم . همان روز که این عکس را با اندوه توی چمدان می گذاشتم فکر می کردم این دختر هم مانند مادرش بی وفاست &amp;nbsp;تا چند صباح دیگر آنقدر در آغوش دوست پسرهای آلمانیه درشت هیکل و مو بورش خوش می گذراند که فراموش می کند آغوش پدرانه ی ِ یک مرد ِ مو سیاه با این همه فاصله از او باز هم می تواند برایش پناهگاهی باشد . &lt;br /&gt;گفتم : عسل کوچولو&amp;nbsp; چه عجب یاد ما کردی ؟&lt;br /&gt;گفت : همیشه به یاد شما هستم . یه عکس از شما دارم همونی که کنار رود كارون گرفته بودیم من روی دوش شما بودم . همیشه نگاهش میکنم . &lt;br /&gt;گفتم : من هم یه عکس از تو دارم . تو اطاق بابات روی دیوار بود همونی که کلاه و کفش اسکیت پوشیدی کنار ِ راین . همیشه نگاهش میکنم . &lt;br /&gt;بغضش ترکید .گفت : ممنون&lt;br /&gt;وحشت زده گفتم : طوری شده ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عمو ، عمو جان طوری شده ؟ &lt;br /&gt;گفت : نه ؛ دلم براتون یه ذره شده . &lt;br /&gt;گفتم : من هم دلم برات تنگ شده پدر سوخته ؛ آلماني هم كه شده باشي هنوز يك عموي ايراني داري. چرا اين همه سال من را از خودت بي خبر گذاشتي ؟ &lt;br /&gt;گفت : فكر نمي كردم زياد براتون مهم باشم .&lt;br /&gt;قلبم تیر کشید . این رودها کی به هم خواهند رسید ؟ این راینها ؛ این كارون ها ؟&lt;br /&gt;گفتم : چطور من رو پيدا كردي ؟&lt;br /&gt;گفت : با سرچ اسم و فاميلتون&amp;nbsp; &amp;nbsp;.&lt;br /&gt;خوشحال شدم . دست كم&amp;nbsp;اینترنت&amp;nbsp; جايي به درد من خورد. &lt;br /&gt;با او از همه چيز حرف زدم .از مادر بزرگ ؛ عمه ها ؛ عموي ديگرش . از حال و هواي ايران . خيالش را راحت كردم كه اين مملكت خراب بشو نيست . نه بمبي مي زنيم و نه بمبي مي آيد&amp;nbsp; &amp;nbsp;. گيرم كه چنين هم بشود دوباره درستش مي كنيم . &lt;br /&gt;گفتم: عمو جان اگر مي خواهي بترسي تنها از اين بترس كه سي هزار سال ديگر فلات ايران ؛ بل كل مي رود زير شبه جزيره ي عربستان .&lt;br /&gt;گفتم: يادت باشد تو يك تكه از خاك ايراني در آن سوي مرزها وشهرها .تو مامور .شده اي تا بروي يك ايران ديگر در آنجا ها برايمان بسازي . ايران ديگر چه مي خواهد وقتي تو را دارد . بعد برايش چند لطيفه ي بي مزه تعريف كردم . ايمان دارم هيچ نفهميد چه گفته ام&amp;nbsp;. ولي وقتي صداي بلند خنده هايش توي گوشي پيچيد روح و جانم تازه شد . به خود كه آمدم ديدم دارم نصيحتش مي كنم . اين خاصيت نصيحت كردن به سبك ايراني هميشه و در هر سن و سال و هر موقعيتي دست از سر ما بر نمي دارد . &lt;br /&gt;همه امان از كوچك و بزرگ فكر مي كنيم بزرگتر دنيائيم . حتي سياستمدارانمان به جاي سياستمداري ؛ مردم دنيا را نصيحت مي كنند .خير و شر را يادشان مي دهند .همه كوچكند و ما بزرگترشانيم &lt;br /&gt;مائيم ديگر ؛ خودمانيم ؛ ايراني جماعت ؛ هميشه از اين احساس بزرگتري ها مي كند. هميشه يك ديوان كامل از گلستان و بوستان براي نصيحت ِ دنيا توي آستين داريم . خدا مي داند كه خودمان هيچ وقت نصيحت پذير نبوده ايم اما از وقتي فهميديم نصيحت كردن مردمان چه شيريني دلپذيري دارد عاشقانه همه را نصيحت مي كنيم . &lt;br /&gt;شب طولاني تمام شدنی نیست . خواب از سرم پرید . کنار پنجره رفتم . بعد از مدتها سیگاری روشن کردم . &lt;br /&gt;زیر لب می خوانم&lt;br /&gt;بشنو از نی چون حکایت می کند&lt;br /&gt;از&amp;nbsp;جدایی ها شكـایت می کـــــند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2473317214150430281?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2473317214150430281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2473317214150430281' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2473317214150430281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2473317214150430281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post_10.html' title='هرکسی کو دور ماند از اصل خویش'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-490593986758065060</id><published>2010-11-07T08:33:00.000-08:00</published><updated>2010-11-07T08:34:52.380-08:00</updated><title type='text'>کسی که می تواند پدر ِ  پدرش را در بیاورد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ساعت یک و نیم نصف شب خسته و کوفته از ماموریت آمدم با خودم گفتم: امروز را تا ساعت دوازده می خوابم و برای نهار هم پیتزایی سفارش می دهم . بعد هم شروع می کنم به مرتب کردن گزارشهایم . عصر هم می روم خانه ی "قمر الملوک "( یکی از دوستان مذکرم است که رفقا به خاطر صدایش و بعضی چیزهای دیگراسمش را گذاشته اند قمر الملوک) گپی می زنیم آب معدنی!&amp;nbsp; می نوشیم&amp;nbsp; و شب هم دوباره بر می گردم خانه و تنها تنها کپه ام را می گذارم و صبح هم می روم سرکار و زندگی به روال عادی ادامه پیدا می کند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خوب معلوم است طبق معمول همیشه برنامه ریزی های من گوزمال شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همان اول صبح سیمین بچه به بغل امد و گفت : امروز روز دادگاهشان است و اگر زحمتی نیست و کاری نداری &amp;nbsp;بچه را چند ساعتی نگه دار.نمی دانم چشمهای پف کرده و قیافه پکرم به بچه آرامش و اطمینان داد یا به قول جماعت خون خون را کشید . بچه تا من را دید نیشش را تا بناگوشش باز کرد و بعد هم قیافه مستاصل و درمانده سیمین و داداش ماشال گفتنش خَرم کرد قبول کردم و بچه را با یک کیف پر از متعلقات و وسایل همراه تحویل گرفتم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در را بستم و همانطور که بچه را مثل ببعی گرفته بودم پشت در ایستادیم بعد هر دو به صدای پای سیمین که از پله ها پایین می رفت و کم رنگ و کم رنگتر می شد گوش دادیم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا وقتش بود که دایی و خواهر زاده تنها بشوند و با هم درد و دل کنند. اما ناگهان آن قیافه ملوس و دوست داشتنی و آن چشمهای گرد و مطمئن به وحشت زده ترین بچه ای که می تواند در دنیا وجود داشته باشد تبدیل شد. بچه ای که تا همین چند لحظه پیش مطمئن بودم مرا مثل فرشته نجاتی می بیند که در روزی سخت پناهگاهش شده ام&amp;nbsp;. ناگهان مثل آنکه جن دیده باشد به من خیره شد و درکسری از ثانیه دهن اندازه نخودچی اش را اندازه مار پیتونی که بخواهد یک ماموت را ببلعد باز کرد و با بلندترین نعره ای که بشود سیمرغ را از کوه قاف پایین کشید شروع به گریه کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خدا می داند که این بچه از صبح تا به حال چه بلا هایی که سر من نیاورده است . از سیمین هم خبری نیست مدام با تلفن همراهش تماس می گیرم اما یک جایی دور از دسترس خودش را گم و گور کرده و بچه روی دست من مانده .شک کردم نکند دوباره با شوهر دیوث و نامردش آشتی کرده باشند و حالا هم که سرخرشان پیش من است&amp;nbsp;. یک گوشه و کناری همانطور که به ریش نداشته من می خندند در حال بده بستان ِ ماچ و بوسه اند و حرفهای عاشقانه رد و بدل می کنند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پسرک نامرد عینا مثل پدرش می ماند انگار از عالم و آدم طلبکار است. تا وقتی مثل اسپند روی آتش درحال دویدن و پاره کردن خشتکم برای آوردن شیشه و پوشک و پستانک و ادا درآوردن جهت خنداندن و تفرج خاطر او هستم لبخند به لب شستش را می مکد و با رضایت خاطر ؛ دلقک اختصاصی اش را نگاه می کند. اما همین که خسته و کوفته یک گوشه می نشینم تا نفسی تازه کنم دوباره قرمساق بازی را شروع می کند و داد و هوار راه می اندازد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شانس من است عالم و آدم تا مرا می بینند یبوست مزاج می گیرند این بچه&amp;nbsp;&amp;nbsp; مرا که دیده شکمش&amp;nbsp; راه افتاده از صبح تا به حال آنقدر پوشکش را عوض کرده ام که دستم راه افتاده و انگار صد سال است که اینکاره بوده ام.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمی دانم بچه نیم وجبی به جز شیرخشک و آب قند و فرنی و یک کم سوپ چه خورده است که نیم ساعت به نیم ساعت خیر سر پدرش پی پی می کند اندازه سر هرکول . اول خواستم بی خیال شوم و بگذارم ننه اش بیاید و گند تخم و ترکه شوهرش را خودش تمیز کند اما لاکردار چنان بوی بدی دارد که انگار دویست نفر آدم بزرگ باهم یک هفته شام و نهار درشکم مانده اشان را پس داده باشند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهار دست و پا راه می افتد و به همه جا سرک می کشد مثل توله سگهای تعلیم دیده همانطور که بلند بلند زر زر می کند رد مرا می گیرد و توی هر سوراخ سنبه ای که خودم را گم و گور کرده باشم پیدایم می کند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ای بابا بازهم&amp;nbsp;&amp;nbsp;دوباره با یک پوشک پر ملات&amp;nbsp;نشسته زیر میز کامپیوتر و دارد سیم برق مونیتور را با ولع با همان دوتا دندان کوچولوی تیزش گاز می زند. با خودم می گویم : صلاح مملکت خویش خسروان دانند حالا که بچه دوست دارد خودش کار خودش را تمام کند من چرا با مداخله بی جا یک بچه ی طلاق به بچه های طلاق دیگر اضافه کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;اما یک چیزی ته وجدانم می گوید: بگذار بچه به زندگیش ادامه دهد شاید این فسقلی بتواند پدری از پدرش در بیاورد که صد تا مثل خواهر من نمی تواند در بیاورد . &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-490593986758065060?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/490593986758065060/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=490593986758065060' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/490593986758065060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/490593986758065060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post_07.html' title='کسی که می تواند پدر ِ  پدرش را در بیاورد'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-1813119322900910186</id><published>2010-11-02T10:50:00.000-07:00</published><updated>2010-11-02T11:01:54.320-07:00</updated><title type='text'>مردها و نامردها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آدمها دو گروه هستند ؛ مردها و نامردها .&lt;br /&gt;از این میان نامردهایی که سر قرار نمی روند خیلی نامرد هستند . اما&amp;nbsp; زنها ؛ خیلی نامردهایی هستند &amp;nbsp;که بهترین عطرشان را می زنند ؛ زیباترین لباسشان را می پوشند ؛ قشنگ ترین لبخندشان را بر لب می آورند سر قرار می روند اما در همان آستانه ی در می ایستند و می گویند : خیلی معذرت می خواهند که نمی توانند بیایند تو چون &amp;nbsp;جشن تولد دو سالگی پسر&amp;nbsp;دماغوی دوست صمیمی اشان دعوت شده اند و خیلی بد می شود اگر نروند .&amp;nbsp;زنها &amp;nbsp;برای آزار&amp;nbsp;مردها &amp;nbsp;آفریده شده اند . دیشب با&amp;nbsp;آن همه &amp;nbsp;امید و آرزو نشستم به انتظار زنی که از اول هم نمی خواست با من خلوتی داشته باشد . با تمام وجود فهمیدم مرا بازی داده است . &lt;br /&gt;زنگ زد و آمد و در درگاه ایستاد و گفت : باید برود ؛ یادش نبوده که &amp;nbsp;جای دیگر قول داده است&amp;nbsp;؛&amp;nbsp;به همین سادگی.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;باور نکردم ؛ مبهوت نگاهش کردم و گفتم : شوخی می کنی ؟&amp;nbsp; یعنی بخاطر جشن تولد این&amp;nbsp; بچه دوساله ی شاشول که کل مردانگی اش اندازه&amp;nbsp;یک بند انگشت کوچک من هم نمی شود &amp;nbsp;می خواهی قول و قرارت را بهم بزنی ؟ و گفتم :&amp;nbsp;کلی برایت تدارک دیده ام .&lt;br /&gt;خندید و گفت : از&amp;nbsp;کدام &amp;nbsp;تدارکات ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; زنگ بزن یکی دیگر از دوست دخترهایت را خبر کن&amp;nbsp; بیاید تدارکاتت را&amp;nbsp;نشانش بده &amp;nbsp;حالت خوب می شود . زنگ بزن ؛ &amp;nbsp;شرط می بندم من هنوز به پله ی آخر نرسیده ام یکی یکی&amp;nbsp;&amp;nbsp;پیدایشان می شود.&lt;br /&gt;گفتم : این دیگر خیلی نامردی است . تو مرا بازی می دهی ؟ دنبال چه هستی ؟&lt;br /&gt;گفت :&amp;nbsp;دنبال این هستم &amp;nbsp;که بفهمی با زبان بازی من یکی را &amp;nbsp;نمی توانی&amp;nbsp;خر کنی &amp;nbsp;.&lt;br /&gt;دستش را گرفتم و کشیدم تو ؛ مقاومت کرد . خوب قبول دارم کمی خشن بود کارم .&lt;br /&gt;گفتم : کور خوانده ای اگر فکر کرده ای می گذارم به همین راحتی بروی ,&amp;nbsp;نشانت می دهم جز زبان بازی &amp;nbsp;کارهای دیگری هم بلدم .&lt;br /&gt;کل کل کردیم ؛ جدا عصبانی بود . با هر شوخی عصبانی تر می شد . بعد هم ماجرای خانم ایکس را پیش کشید نامرد می دانست چند بار ؛ چه وقتهایی ؛ چند ساعت به دیدارش رفته ام حتی جزئیات حرفهایی که زده بودیم را&amp;nbsp; هم می دانست . اما زن احمق چیزهایی از&amp;nbsp;ملاقاتهایمان &amp;nbsp;گفته بود که&amp;nbsp;روحم خبر نداشت &amp;nbsp;. آش نخورده شدم &amp;nbsp;و دهن سوخته . بخاطر چهار تا ماچ و بوس که راستش را بخواهید خیلی هم ملس نبود ؛ بدناممان کرد رفت پی کارش ؛ لابد چند صباح دیگر&amp;nbsp;پدری &amp;nbsp;یک دوجین کاکل به سر را هم به من نسبت&amp;nbsp;می دهد&amp;nbsp;. چه می توانستم به او بگویم ؛ بگویم من با او نخوابیده ام اما ماچ و بوس فراوان داشته ایم&amp;nbsp; ؛ لعنت بر من . &lt;br /&gt;گفتم :&amp;nbsp; وقتی تو از من فرار می کنی . اینطور نشان می دهی که با مرد دیگری قصد ازدواج داری من هم راه خودم را می روم دیگر&amp;nbsp;.&lt;br /&gt;گفت : من می گویم &amp;nbsp;با مرد دیگری قصد ازدواج دارم تو هم می روی با هر که دم دستت می آید می خوابی چه قضاوت منصفانه ای .&lt;br /&gt;چهار زانو نشست پشت در و گفت : از جایش تکان نمی خورد . گفت : اگر دستش بزنم جیغ و داد می کند و آبروریزی راه می اندازد . داستانمان مثل همیشه به قهر و جدایی کشید . وقتی از خانه بیرون رفت تازه فهمیدم قلاب را هنوز به داخل دریا &amp;nbsp;نیانداخته ماهی زیبای طلایی را فراری داده ام . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدام ماهی زیبا ؛ کوسه بود لاکردار ؛ وقتی خواستم بغلش کنم دستم را چنان گاز گرفت که جای دندانهایش هنوز روی مچ دستم باقی مانده است .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-1813119322900910186?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/1813119322900910186/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=1813119322900910186' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1813119322900910186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1813119322900910186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post_02.html' title='مردها و نامردها'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-228371480855418773</id><published>2010-11-01T10:50:00.000-07:00</published><updated>2010-11-01T10:51:10.857-07:00</updated><title type='text'>قند و عسل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خاله زنک های مهربان دور و برم&amp;nbsp; گرفتاری مرا مثل یک فرصت مناسب فرض کرده اند . این طرف و آن طرف گوش به گوش خبر&amp;nbsp;بدبختی مرا رسانده اند به&amp;nbsp; عزیزترین . از وقتی فهمیده ام عزیزترین دلش برایم سوخته است عجله ای برای بیرون آمدن از شرایط بد ندارم این ماجرا برایم چون قند و عسل شیرین شده همه ی اینها را می گذارم به حساب نمایشنامه ای که فرشته&amp;nbsp; &amp;nbsp;برایم نوشته است&amp;nbsp;با اشتیاق نقشم را بازی می کنم. &amp;nbsp;&amp;nbsp;فرشته مقدماتی چیده است تا با این بهانه عزیزترین را دوباره به دام من بیاندازد . عجبا آن روزهای بیماری که تن و جانم فرسوده و دردمند بود سگ محلم نمی گذاشت. اما این روزها که فکر می کند مشکلات اداری ؛ اعصابم را بهم ریخته است بیشتر یادم می کند . زنها موجودات عجیبی هستند&amp;nbsp;مرد افتاده و لگد مال شده را بیشتر دوست می دارند &amp;nbsp;. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند باری زنگ زد سعی کردم اشتیاقم را از شنیدن صدای ترد و زیبایش در آن سوی خط پنهان کنم . آرام و شمرده و سخت و بی اعتنا جوابش را دادم . هرچه بیشتر نگران می شد بیشتر راز داری می کردم و بیشتر از&amp;nbsp;دلجویی اش &amp;nbsp;به هیجان می آمدم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در یکی از دیالوگهای مثلا بی حوصله و کوتاهم&amp;nbsp;پرسیدمش &amp;nbsp;: برای نامزدت مشکلی پیش نمی آید&amp;nbsp; با من تماس می گیری ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با زیرکی همیشگی اش گفت :&amp;nbsp; اگر منظورت از این سوال این است که بفهمی نامزد کرده ام یا نه . می گویم : نه&amp;nbsp;؛ اما این معنی اش این نیست که&amp;nbsp; شخص بخصوصی در زندگیم نباشد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : شخص بخصوص اگر عاشق واقعی باشد نسبت به&amp;nbsp;عاشق قدیمی &amp;nbsp;یک زن بی تفاوت نخواهد بود .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با لحن بی تفاوتی گفت : همه اینها به این بستگی دارد که چقدر از عشق من به خودش مطمئن باشد در ثانی به او گفته ام تو دور و برت پر از دختران هر جایی است&amp;nbsp; و فرصتی برای فکر کردن به یک زندگی واقعی نداری و ادامه داد اما اگر اینقدر دلواپس زندگی آینده من هستی می توانم دیگر تماس نگریم ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : میل خودت است زندگی من یک آغاز یک اوج کم ارتفاع و یک فرود داشت . کسی که در سراشیبی قرار گرفته هیچ نگرانی جز سقوط&amp;nbsp; ندارد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مثل همیشه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;موضوع را عوض کرد اما عاقبت نقشه ام گرفت گفت : اگر دلم بخواهد می توانیم امشب با هم شام بخوریم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;گفتم : حال و حوصله ی بیرون رفتن ندارم خیابانهای شلوغ&amp;nbsp;خسته ام می کنند&amp;nbsp;و&amp;nbsp;گفتم : &amp;nbsp;اگر دوست داشته باشد و فکر های بد نکند می توانم در خانه پذیرایش باشم . کمی من من کرد و پذیرفت .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کاش ریش و سبیلهایم را نزده بودم تا آشفته تر به نظر بیایم افسوس&amp;nbsp; ؛ میلانی می گوید : من مثل دیو وارونه کار می مانم وقتی از سرخوشی سر از پا نمی شناسم ریشهایم را می گذارم طالبانی شود تا همه را از دور و برم بپراند . و برعکس وقتی از ناخوشی دل همه برایم به سوز و گداز افتاده ریش و سبیلم را سایه نزده تیغ می زنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید هم آنقدر که مدعی ام دلزده نباشم . این هم بماند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قولتان می دهم امشب ؛ شب خوبی برایم خواهد بود . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نباید بگذارم عزیزترین دوباره از دستم لیز بخورد . قلاب ماهی گیری ام را هم آماده کرده ام یک دستبند برایش خریده ام . &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-228371480855418773?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/228371480855418773/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=228371480855418773' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/228371480855418773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/228371480855418773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='قند و عسل'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-3573682656431244268</id><published>2010-10-30T11:44:00.000-07:00</published><updated>2010-10-30T11:44:00.172-07:00</updated><title type='text'>بنشینم و صبر پیشه گیرم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;. &lt;br /&gt;این روزها برایم روزهای سختی بودند . از دست دادن چیزهایی که همیشه داشتنشان را از افتخاراتم می دانستم و مایه ی دلگرمی ام بودند یعنی &amp;nbsp;اعتبارو موقعیت&amp;nbsp;کاری ام . &lt;br /&gt;همیشه با مدیر&amp;nbsp;بر سر اختلاف نظرهای کوچک در گیری هایی داشتم اما هیچ وقت فکر نمی کردم کار آنچنان بالا بگیرد که خطری برایم داشته باشد. &lt;br /&gt;مردک بیسواد دوست می داشت به سبک و سیاق مابقی&amp;nbsp;همکاران چاپلوسی اش را کنم و برایش دم تکان دهم . من هم زیر بار نمی رفتم . از آن گذشته نمی دانم گویا یکجا و یک وقت که نباید از او انتقاد کنم زیر سوالش برده بودم و کینه ام را به دل گرفته بود . از آن به بعد این طرف و آنطرف از مزایایم میکاست ؛ اعتنایی نکردم . قلوه سنگهایی بر سر راه مطالعات و تحقیقاتم انداخت و مرا&amp;nbsp;شرکت &amp;nbsp;نشین کرد با یک کرور پرونده و پروژه های نیمه تمام ؛ باز هم اعتراضی نکردم . برایم بپا گذاشت کسی که مدام زیر نظرم داشته باشد و آمارم را رد کند . به کوری چشمش تا توانستم با همکاران اداری خوشگذرانی کردم بخصوص هوای ضعیفه ها را داشتم تا وقتی بپایم می آمد بیشتر بخندیم و بخندانمشان تا صدایمان بهتر و بیشتر به گوشش برسد . اما مردک همه را ندیده گرفت در عوض روزی که با یکی از&amp;nbsp;مهندسان عمرانی &amp;nbsp;بر سر امضای یک مجوز غیر قانونی بحث و جدل می کردم و کار به جای باریک کشیده بود عالم و آدم را خبر کرد .از حراست تا آبدارچی طبقه دهم تو ی اطاقم ریختند من هم بیگدار به آب زده و گفتم: مرتیکه ی زبان نفهم می خواهد به من رشوه دهد .&amp;nbsp; &lt;br /&gt;شایدهم مبلغ بیش از آنچه انتظار داشتم پایین بود اگر قیمتم را می دانست کار به جای باریک نمی کشید و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد . مهندس زیرش زد و قسم حضرت عباس خورد که من&amp;nbsp; می خواسته ام&amp;nbsp; به&amp;nbsp;پیمان&amp;nbsp;کار&amp;nbsp;رشوه دهم و بعضی مسائل را ندید بگیرم&amp;nbsp;&amp;nbsp;. به سبک امیر ارسلان نامدار دنیا پیش چشمم تیره و تار شد . هیچ مرجع قانونی برای اثبات هیچ چیز وجود نداشت . من تا خرخره گرفتار شده بودم همه چیز را به من نسبت دادند از کلاشی و رشوه گیری و رشوه خواری گرفته تا اقدام به ضرب و جرح و هتاکی به یک شهروند بسیار بسیار محترم . فقط زنبار گی را به پرونده اعمالم نیفزودند که به قول خانم میلانی بیشتر انگش به من می چسبید. &amp;nbsp;تنها کسی که می توانست در این قضیه مداخله کند خود مدیر &amp;nbsp;محترم بود که خفقان گرفته و همه چیز را به&amp;nbsp;گروه تحقیق هیات مدیره &amp;nbsp;سپرده بود . سه روز و سه شب را با غم و اندوه به سر بردم . شب سوم فراموشی به سراغم آمد و شبهای بعد بیخیالی و سبک سری . همکار شیرین سخنی دلداری ام میداد که ؛ گور بابای دنیا در این ماجرا تنها شرافتت زیر سوال می رود که آن هم چیز با ارزشی نیست&amp;nbsp;. &lt;br /&gt;راستش را بخواهید از کودکی یاد گرفته ام فریب دنیا را نخورم به قول پدر خدا بیامرزم اگر ریگی به کفشت نباشد دنیا هم نمی تواند تو را تکان بدهد چه برسد به یک مشت انسان فانی . خود را بسته ا م به خواندن کلیله و دمنه ؛ از من به شما نصیحت کلیله و دمنه دوای درد مشکلاتتان است اگر سیاستمدارید یا مدیر ؛ خانه دارید یا &amp;nbsp;معلم فرقی نمی کند کلیله و دمنه بخوانید. می گویند در زمان انوشیروان به او خبر می دهند که در خزاین ملوک هند کتابی است از زبان مرغان و بهایم و وحوش و طیور و حشرات که پادشاهان را در کار سیاست زبده می کند انوشیروان ؛ برزویه را که به هر دو زبان هندی و پارسی اشراف داشته به آنجا می فرستد تا 'پنجا تنترا' را آورده و به پارسی ترجمه کند ....&lt;br /&gt;اینها همه بماند . &lt;br /&gt;ماحصل کلیله و دمنه خوانی و خبرچینی ؛ خبر چین هایم&amp;nbsp;این شده است که بدانم مهندس عمران وصله چسبان یکی از بستگان مدیر محترم&amp;nbsp;&amp;nbsp;است . و حالا&amp;nbsp; چپِ&amp;nbsp;&amp;nbsp;من پر است. اما برهمن &amp;nbsp;وجودم می گوید : صبر کن هنوز نوبت حمله ی تو نرسیده است . &lt;br /&gt;به ندای عقل گوش می سپارم و صبر پیشه می کنم . &lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-3573682656431244268?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/3573682656431244268/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=3573682656431244268' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3573682656431244268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3573682656431244268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/10/blog-post_30.html' title='بنشینم و صبر پیشه گیرم'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6612779117958490042</id><published>2010-10-26T12:40:00.000-07:00</published><updated>2010-10-26T12:40:21.402-07:00</updated><title type='text'>بوی آدمیزاد می آید !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خانم سین - واو بعد از دوماه برگشت اعتراف می کنم مثل بخشی از زندگی معتادش شده ام .&lt;br /&gt;همین که آمد &amp;nbsp;بیکار ننشست&amp;nbsp; &amp;nbsp;به جای آنکه جارو خاک انداز دستش بگیرد و شروع کند به نظافت ، &amp;nbsp;همان اول بسم الله &amp;nbsp;دماغش را تیز کرد راه افتاد &amp;nbsp;به همه ی سوراخ سنبه های خانه سرک کشید . بعد هم فاتحانه دست به کمر&amp;nbsp;آمد توی اطاق کار من و گفت : آقا ماشال - زن تو این خونه بوده&amp;nbsp;؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوکه شدم مطمئن بودم تمام رد پاهای به جا مانده را یکی یکی &amp;nbsp;پاک کرده ام .رودست خورده&amp;nbsp;خودم را جمع و جور کردم و گفتم : نه بابا خوب شما نبودی مجبور شدم به آبجی بگم بیاد هفته ای یه بار دستی به سرو روی خونه بکشه&amp;nbsp;. عجیب احساس عذاب وجدان داشتم&amp;nbsp; .&lt;br /&gt;معطل نکرد گفت : نخیر این بوها بوی سیمین خانم نیست .&lt;br /&gt;خدائیش من که بویی جز موندگی و گرد و غبار و تنهایی احساس نمی کردم . معطل نکردم و برای آنکه &amp;nbsp;فکر نکند دستم را خوانده دروغ قبلی را تکمیل کردم و گفتم : آره راستش هفته ای یک بار هم که می اومد باز خونه کثیف و نامرتب بود . چند باری هم مجبور شدم زنگ بزنم به این شرکتهای خدماتی یک نفر را&amp;nbsp;برای نظافت بفرستند .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;خنده کج خانم مارپلی زد و گفت : والله به خدا این بوها از زنهای مثل من و شغل من بر نمی آد . حالا شما می گی&amp;nbsp; بوی یکی مثل منه&amp;nbsp; ؛ من هم می گم باشه خدا شانس بده به اون خانوم که معلومه خیلی هم برای شما عزیز بوده چون تو تخت خوابتون هم می خوابیده و یک چیزهاییش&amp;nbsp;هم زیر متکاتون جا گذاشته . &lt;br /&gt;و ادامه داد&amp;nbsp; ؛ من رو بگو که فکر می کردم شما هنوز به خانوم سابقتون علاقه مندید به خدا من اگه جای او بودم صد سال سیاه هم نگاهتون نمی کردم . چه برسه که بیام و باهاتون زندگی کنم .&lt;br /&gt;ناگزیر سرم را پایین انداختم و گفتم : خانم جان این خانوم سابق من &amp;nbsp;مثل اینکه&amp;nbsp; با یک دیوثی نامزده کرده اند ولی چیزی بروز نمی دهند .&amp;nbsp;تو هم بیا بالاغیرتا اینقدر فکر او را و هوای او را به سر من نیانداز .&lt;br /&gt;این را که شنید یک ساعت نشست و گریه کرد . گقت : دروغ می گویم و تا خودش نرود و تحقیق نکند آرام نمی شود. حالا هم قرار است&amp;nbsp; &amp;nbsp;برود تحقیقات محلی تا خیالش را حت شود . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس اینکه چند نفر نوشته های خصوصی آدم را می خوانند. &amp;nbsp;خواهی نخواهی در &amp;nbsp;نوشتن &amp;nbsp;تاثیر می گذارد .&amp;nbsp;&amp;nbsp;مدام عفت کلام داشتن برای آدم یه لا قبایی مثل من یک &amp;nbsp;جور ترک عادت است &amp;nbsp;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6612779117958490042?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6612779117958490042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6612779117958490042' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6612779117958490042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6612779117958490042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/10/blog-post_26.html' title='بوی آدمیزاد می آید !'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4117996296658850354</id><published>2010-10-20T08:42:00.000-07:00</published><updated>2010-10-20T08:45:04.934-07:00</updated><title type='text'>حاصل عمر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این روزهای آغازین فصل پاییز را مثل روزهای آغازین پاییزهایی که گذشته است با نوعی حیرت و تردید می نگرم . حیرت از آن جهت که چطور عمر گرانمایه مثل اسب تیزتک می دود و فرو نمی ماند از دویدن و پریدن و جهیدن .&lt;br /&gt;و تردید از آن جهت که نمی دانم در چرخش این گردونه ی دوار که هستی می نامندش چه کاره ام ! &lt;br /&gt;این من هستم که ایستاده ام و زندگی مرا به دنبال خود می کشاند ؟ &lt;br /&gt;یا این زندگی است که ایستاده و من او را به دنبال خود می کشانم ؟&lt;br /&gt;اگر من ایستاده ام و زندگی مرا به دنبال خود می کشد پس این همه تلاش برای بودن و ماندن و خوردن و خوابیدن و شهوت راندن یا به قول دوستی با زیبا رویان عشق و حال کردن از من نیست از زندگی است .چشمش کور جورش را هم همان زندگی باید بکشد. حاصل من از زندگی واعظ شیب بر بناگوش است و چروکهای ریز و پنجه کلاغی گوشه ی چشمانم و این تن پروری و کاهلی که با بالارفتن سن در من نمودار می شود . &lt;br /&gt;اما حاصل زندگی از من جوانی و شادابی و امیدها و آرزوهای شیرین و رویاهای دوست داشتنی دنیائی ام است .&lt;br /&gt;من که در زندگی دو روزه ی خود ؛ چون خر ِ لنگ گرفتار آیند و روند دنیا شده ام و پای در گل مانده به روزهای گذر کرده می نگرم و غم روزهای نیامده می خورم .چه ضرر دارد دمی بنشینم و&amp;nbsp;با ماهرخی سیمین بر و بالا بلند و سیه چشم خلوت کنم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن &amp;nbsp;اینجاست .......... ومابقی قضایا .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4117996296658850354?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4117996296658850354/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4117996296658850354' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4117996296658850354'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4117996296658850354'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html' title='حاصل عمر'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-1305015453724469133</id><published>2010-10-12T07:06:00.000-07:00</published><updated>2010-10-12T07:06:04.625-07:00</updated><title type='text'>سنگ شکنی کلیه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سنگ شکنی کلیه ام آسانتر از چیزی بود که تصورش را می کردم اما هیهات از دفع این همه سنگ شکسته&amp;nbsp;. حتی عزیزترین&amp;nbsp; &amp;nbsp;با&amp;nbsp;آن &amp;nbsp;همه دل سنگی&amp;nbsp; دلش برایم به رحم آمد و برای اولین بار در طول روزهای آشنایی از پس هفت سال جدایی مرا به خانه اش دعوت کرد . &lt;br /&gt;گفت وان کوچکش جان می دهد برای آن که در آب داغ بنشینم و زور بزنم تا از جایی که نمی توانم اسمش را ببرم سنگها دفع شود . &lt;br /&gt;از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان دلسوزی ام برای خود حد و اندازه ندارد . وان سفید و صدفی شکل کوچک خانه جان می داد برای آنکه در آن بخوابی و یار سیمین بر را&amp;nbsp; &amp;nbsp;تنگ در آغوش بگیری و همچون گیل گمش که در چشمه ی آب جوانی و برنایی غوطه می خورد. جوانی از دست رفته باز یابی .&lt;br /&gt;نه آنکه در آن بنشینی و از آن مجرای کوچک و تنگ سنگهای به قد و قامت یک عدس را با درد و رنجی که حدودش را تنها خدا می داند و بس بیرون بیاندازی . &lt;br /&gt;بدتر از همه این که عزیزترینت هی هیس و هوس کند و از تو بخواهد کمتر فریاد بکشی. اما تو نتوانی ؛ &amp;nbsp;حتی یک ناله را در گلو خفه کنی و صدای داد و بیدادت آسمان هفتم را هم بشکافد .&lt;br /&gt;خوشبختانه با توجه و رسیدگی عزیزترین و خوراندن جوشانده های مختلف؛ اعم از آبجوی اسلامی و غیر اسلامی و حتی نسخه یکی از خانم دکترهای خواننده ام&amp;nbsp;عاقبت &amp;nbsp;به قواره ی یک ته شیشه مایونز؛ &amp;nbsp; سنگ&amp;nbsp; دفع شد. &lt;br /&gt;بعداز سلامتی هم به حمد الله تا آمدم به خانه ی عزیزترینم عادت کنم و همانجا برای ابد لنگر بیاندازم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و دستش را با لیوان آب و چایی و غیره که من باب مریض داری و مهمان دوستی به سمتم دراز می کرد بگیرم و بنوشم ؛ و به جای ساعتهای درد و عذاب ساعتی هم به شکر ایزد مشغول شوم .مجبور به ترک خانه ای که می رفت تا کاشانه ی عشق شود؛ شدم . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;باز هم جای شکرش باقی است که با اردنگی بیرونم نکرد وفقط به بهانه ی اینکه دوستانش از اصفهان آمده اند و می خواهند چند روزی مهمانش باشند محترمانه عذر مرا خواست . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-1305015453724469133?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/1305015453724469133/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=1305015453724469133' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1305015453724469133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1305015453724469133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/10/blog-post_12.html' title='سنگ شکنی کلیه'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-1594397702232765858</id><published>2010-10-04T11:30:00.000-07:00</published><updated>2010-10-04T11:37:55.739-07:00</updated><title type='text'>مردان بزرگ همه چیزشان بزرگ است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;دیروز صبح را با یک جور گر گرفتگی و درد شدید در ناحیه ی پهلو شروع کردم . درد می آمد و می رفت&amp;nbsp; &amp;nbsp;و شدتش لحظه به لحظه زیاد تر می شد . خودم را به کوچه ی علی چپ زدم و به&amp;nbsp;شرکت &amp;nbsp;رفتم . چند پرونده و یکی دو سه نامه ی ارجاعی داشتم . مجوز کاری را هم باید صادر می کردیم که امضای من ضروری بود . می بایست جلسه ای می گرفتیم و پیشتر همه را در مورد عواقب کار ؛ روشن می کردم. از یک طرف گوشی تلفن ثابت دست راستم بود و جواب ریاست محترم را می دادم از طرفی هم گوشی همراه دست چپم بود و در مورد کارهای عقب افتاده به اصغری هشدار می دادم .&lt;br /&gt;درد لامصب هم &amp;nbsp;عرقم را درآورده بود. خانم میلانی برای قرار جلسه و برنامه ریزی هایش به اطاقم آمد . وقتی حال و روزم را دید گفت : ماشال جان این حال و روزی که تو داری مثل درد زایمان است . به نظر من باید&amp;nbsp;چهار دردت باشد. خودت را جمع و جور کن تا زنگی به دکتر عبدی بزنم بیاید همینجا توی اداره بزاییمت&amp;nbsp;( دکتر عبدی دکتر ِ امین&amp;nbsp;شرکت است ) . گفتم : ولش کن&amp;nbsp; مسکن بیاور . چون اصولا زن حرف گوش کنی است&amp;nbsp; بیرون رفت و&amp;nbsp; نیم ساعت بعد با دکتر &amp;nbsp;آمد&amp;nbsp;.&amp;nbsp; دکتر در ؛ دم برایم سونوگرافی نوشت . دولا دولا به ساختمان پزشکان روبروی&amp;nbsp;شرکت رفتم و سونوگرافی شدم . &amp;nbsp;دکتر سونوگراف با تعجب گفت: یک سنگ دو سانتیمتری در کلیه ی سمت چپت مشاهده می شود و برایم در باب درد و رنج ناشی از سنگ کلیه داستانها گفت و از سر دلسوزی دستی به شانه ام زد و چند نسخه ی سر پایی هم برای دفع سنگ بعد از سنگ شکنی داد . &lt;br /&gt;حتی منشی تو دل برو و جیگر دکتر&amp;nbsp; هم دلش برایم سوخت وقتی می خواست برگه ی سونوگرافی را به دستم بدهد با خنده و تعجب&amp;nbsp;گفت : وای دو سانتیمتر! چقدر بزرگ .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;با خنده درد آلود گفتمش : مردان بزرگ همه چیزشان بزرگ است .&lt;br /&gt;دخترک خنده اش را قورت داد و با دستپاچگی برگه را به دستم دادو از ترس آنکه نکند &amp;nbsp;بخواهم چیزهای بزرگ دیگرم را هم نشانش بدهم&amp;nbsp;.&amp;nbsp;همانطور که سرش پایین بود و سعی می کرد به هیچ جای دیگرم&amp;nbsp; نگاه نکند گفت : خیر پیش&amp;nbsp; .&lt;br /&gt;برگه ی سونوگرافی کلیه ام را گرفتم و به شرکت برگشتم . دکتر عبدی &amp;nbsp;با تعجب برگه را دید و گفت : ماشاءالله . یک میل ؛ دو میل سه میل , یعنی تو نتوانسته ای یک سنگ 20 میلیمتری را توی کلیه ات زودتر تشخیص بدهی ؟&lt;br /&gt;چه دردسرتان بدهم . کمی مسکن خورده ام تا درد آرامتر شود . اما باید بروم سنگ شکنی کنم . همه می گویند دفع سنگ کلیه برای مردان کمتر از زایمان خانمها نیست&amp;nbsp;. بخصوص خانم میلانی که مدام با نیش و کنایه راه می رود و می گوید : دنیا را چه دیدی ماشال جان شاید بعد از این همه سال عزب اقلی بودن ؛ از بغل همین سنگ کلیه ات یک پسر کاکل زری به دنیا بیاوری.&lt;br /&gt;بماند ......&lt;br /&gt;شک ندارم کافی است آه بکشید تا سنگ کلیه ی دو سانتی متری&amp;nbsp;ام &amp;nbsp;در یک چشم به هم زدن دود&amp;nbsp; شود و به هوا برود .اما راستش را بخواهید با خود می گویم : شاید فرصت خوبی باشد تا بواسطه ی این سنگ نازنین بتوانم کمی دل عزیزترین را به دست بیاورم . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-1594397702232765858?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/1594397702232765858/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=1594397702232765858' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1594397702232765858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1594397702232765858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='مردان بزرگ همه چیزشان بزرگ است'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6205979673280540241</id><published>2010-09-25T12:45:00.000-07:00</published><updated>2010-09-25T12:46:58.636-07:00</updated><title type='text'>آش نخورده و دهن سوخته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادم به یک خاطره رو به زوال ِ قدیمی افتاد . کلاس سوم راهنمایی که بودیم تازه یک چیزهایی از مردانگی دستمان&amp;nbsp;&amp;nbsp;آمده بود . از شما چه پنهان این گوشه و آن گوشه چیزهایی &amp;nbsp;را به هم نشان می دادیم .یک دوست تپل و سفید داشتیم که همه برای نشستن کنارش سرو دست می شکستند&amp;nbsp;من هم یکی ازآنها . حریص شده بودم برای یافتن و گرفتن اخباری از پایین تنه خانمها . رفته بودم خانه ی عمویم . پسر عموی هجده نوزده ساله ام یک خودکار عجیب و نازنین داشت که یک آن از جیب بغل پیراهنش جدا نمی شد به آسانی فهمیدم خودکار خاصیت جادویی دارد .هرگاه که یکی از دوستان یا همکلاسی های مذکرش را می&amp;nbsp;دید آن را نشانشان می دادآنها هم از سوراخ کوچک ته خودکار نگاه می کردند و با حظی وافر آب از چک و چانه اشان سرازیر می شد&amp;nbsp; &amp;nbsp;با التماس و زاری خواستم تا خودکار را نشانم دهد . نگذاشت . دعوایم کرد . خود را به آب و آتش زدم و خودکار را کش رفتم .بعد هم با زحمت خودم را به خرپشته ی رساندم و ته خودکار را جلوی چشم گرفتم. هنوز تصاویر جان نگرفته بودند که صدای ریز خنده ی دختر عمویم که دو سالی از من کوچکتر بود وحشت زده ام کرد . مرا تعقیب کرده بود . ترسیدم؛ خودکار از دستم &amp;nbsp;افتاد توی خرابه ی ای که کنار خانه اشان بود&amp;nbsp; &amp;nbsp;و داغش براي هميشه بر دل و جان من ماند زيرا ديگر هرگز نتوانستم پيدايش كنم . حالت مردی را داشتم که زن مورد علاقه اش را روی تخت خوابانده که ناگهان زنگ خانه به صدا در می آید و مهمان ناخوانده ای از راه می رسد &amp;nbsp;. خون جلوی چشمهایم را گرفته بود ! عصبانی دنبالش کردم به سرعت از نردبان پایین آمدم&amp;nbsp;. پشت خرپشته گیرش انداختم می خواستم بزنمش دستم را که بالا بردم .داد زد : به خدا به داداش می گویم خودکارش را برداشته بودی گفتم: اگر جیکت در بیاید همین جا&amp;nbsp;ترتیبت&amp;nbsp; را می دهم &amp;nbsp;! تازه شنيده بودم كه مردها مي توانند به زنها تجاوز كنند اما در مورد چگونگي اش اطلاعات دقيقي نداشتم .وحشت کرد. گفت: اگر حامله بشوم همه می فهمند که تو به من تجاوز کرده ای .گیج شدم فکر اینجایش را نکرده بودم نمي دانستم با تجاوز كردن به يك زن مي توان او را حامله كرد . در دل براي مادر بيچاره كه چند بار مورد تجاوز پدر قرار گرفته است ولي باز هم او را دوست دارد دل سوزاندم گفتم : من می زنم زیرش می گویم کس دیگری کارت را ساخته . طفلک ؛ گریه اش گرفت گفت : بلاخره که همه می فهمن بچه مال توست. چند سال بعد که بزرگتر بشود و به تو شباهت پیدا کند آبرویت می رود .ناگهان حس شفقت پدرانه ای چشمهایم را تنگ کرد .خلسه ای عجیب از باردار کردن یک زن زیر پوستم خزید&amp;nbsp; &amp;nbsp;ملتسانه گفتم : خوشگلم ؛ تو رو جون مامانت به کسی نگو &amp;nbsp;. مهرش جنبید . گفت : باشه به شرطی که قول بدی دیگه من رو نزنی . لبهای&amp;nbsp; قرمزش بدجوری توی ذوق میزد . تپلی اسرار آمیزش ناگهان مرا به یاد همکلاسی محبوبمان انداخت . همانجا پشت خرپشته عاشقش شدم اجازه داد لپ گوشتالویش را ببوسم . کار از دستمان در رفته بود .&amp;nbsp;یک سال تمام هر وقت دلش درد می کرد به من زنگ می زد و می گفت فکر می کند به زودی درد زایمان به سراغش می آید . من هم به او سفارش مي كردم كه مواظب خودش و بچه باشد&amp;nbsp;. هر وقت او را می دیدم به اولین چیزی که نگاه می کردم شکمش بود. هر دو منتظر اولین بچه امان بودیم . تا اینکه معما گشوده شد . من زودتر از او فهميدم برای به دنیا آوردن اولین بچه امان باید شرایط متکامل تری را پشت سر می گذاشته ایم کلاه گشادی سرم رفته بود . از همان روز دوباره اختلاف نظر هاي هميشگي امان شروع شد. روز از نو و روزی از نو ؛‌من او را می زدم و گیسهایش را می کشیدم . او هم مرا می چزاند و مدام&amp;nbsp;راپورتم&amp;nbsp; را پيش اين و آن می داد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6205979673280540241?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6205979673280540241/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6205979673280540241' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6205979673280540241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6205979673280540241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/09/blog-post_25.html' title='آش نخورده و دهن سوخته'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-8413437022059388572</id><published>2010-09-23T11:04:00.000-07:00</published><updated>2010-09-23T11:04:40.027-07:00</updated><title type='text'>شب نوشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روز خوبی بود. هوای دوست داشتنی پاییز . ترانه ی زیبای رادیو ؛ . صدای خاله بازی دخترکان همسایه توی راهرو که باز روزنامه پهن کرده اند کف زمین ؛ روی پله ها و مدام به مهمانی هم می روند و سر اینکه کدام یک&amp;nbsp;پرنسس شوند&amp;nbsp;؛ با هم دعوا می کنند . دو عاشق و معشوق کوچه گردِ هفده هجده ساله زیر پنجره خانه ام که متصل دو ساعت تمام است زاغ سیاهشان را چوب می زنم اما خسته نمی شوند بس که برای هم خالی می بندند.&amp;nbsp; شهر شلوغ اما از نفس افتاده این موقع روز . احساس رضایتی که در آسمان است .ابرهای تکه تکه . &amp;nbsp;نم ِ بارانهای فرح انگیز اگر باد نا آرام ابرها را فراری ندهد . عاشقانه خوانی &amp;nbsp;گنجشکان در گوش همدیگر . درختان ِ خمار و خواب آلوده ی این وقت سال . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-8413437022059388572?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/8413437022059388572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=8413437022059388572' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8413437022059388572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8413437022059388572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/09/blog-post_23.html' title='شب نوشت'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4558645598438871874</id><published>2010-09-18T11:49:00.000-07:00</published><updated>2010-09-18T11:49:42.517-07:00</updated><title type='text'>نیش عقرب نه از ره کین است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چند روزی است سرگرمی ام شده است خواندن &amp;nbsp;منشآت قائم مقام فراهانی .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دیشب عزیزترین خودش به خانه ام آمد . صدایش را از پشت اف اف تشخیص ندادم .فکر کردم پری آمده است .در حیاط را باز کردم . در خانه را هم . تنگم آمده بود . گفتم تا خدمت خلیفه برسم&amp;nbsp;، &amp;nbsp;پری هم می آید بالا می نشیند روزنامه ای ورق می زند ؛ نواری گوش می دهد . منهم کار های عقب افتاده روده ام را رسیدگی می کنم و بعد به پیشوازش می روم ، &amp;nbsp;چه قارت و قورتی هم راه انداخته بودم . لعنت بر من . اگر می دانستم او آمده است ترانه ای سر می گرفتم یا سیفون را دوباره و سه باره می کشیدم . &lt;br /&gt;کارم که تمام شد . بیرون که آمدم تا دستم را بشویم . نگاهم به آینه افتاد . گفتم بگذار قبل از آنکه پری دوباره طعنه و تیله را شروع کند صفایی به صورتم بدهم . تیغ و فرچه و آب و صابون؛ زدم و ریختم و انداختم هرچه بود و بود. بعد حوله به دست بیرون آمدم . حوله را که روی شانه ام انداختم . سرم را که بالا گرفتم تا میهمانم را ببینم ؛ دیدمش جلوی در ایستاده بود قابلمه به دست&amp;nbsp;. &lt;br /&gt;نمی دانم چقدر ؛ چند ساعت ؛ چند روز؛ چند ماه می توانستم همانطور بایستم و نگاهش کنم . نمی دانم اصلا&amp;nbsp; چه بگویم . نمی توانم بگویم که کلمات چقدر عاجزند از بیان لحظاتی که بر من گذشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;' فرق است میان آنکه یارش در بر ؛ با آنکه&amp;nbsp; چشمش بر در ' &lt;br /&gt;خندید . من هم خندیدم .&lt;br /&gt;گفت :منتظر دوست دخترت بودی ؟ &lt;br /&gt;گفتم : چطور ؟ رو پیشونیم نوشته دوست دخترش داره میآد ؟&lt;br /&gt;خندید گفت : نه ؛اینطور هلو&amp;nbsp;کرده بودی شک کردم . &lt;br /&gt;دستی به صورتم کشیدم چقدر صاف شده بود . &lt;br /&gt;رفتم جلو قابلمه را گرفتم . برایم آش جو آورده بود . همیشه عاشق آش جوی دست پخت مادرش بودم . در قابلمه را باز کردم بوی خوب سیر داغ و پیاز داغ را مثل نفسی قدسی توی بینی ام کشیدم ؛ سرم را که بالا گرفتم .چشمم به آن لبهای سرخ قشنگ افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;'خدایا راست گویم فتنه از تست ... ولی از ترس نتوانم چغیدن (گله کردن ) &lt;br /&gt;لب و دندان ترکـان خـــــــــــطا را .....به این خوبی نبایست آفریـــــدن &lt;br /&gt;که از دست لب و دندان ایشـان .....به دندان دست و لب باید گزیدن '&lt;br /&gt;چشمان شوخ و چهره شادش را که دیدم جسارتم زیاد شد. می خواستم ببوسمش .خودش را کنار کشید . بعد هم اخم کرد و گفت . فقط منتظری یه زنی ؛ دختری؛ چیزی به روت بخنده تو هم بیفتی روش؟ &lt;br /&gt;گفتم نه والله ؛&amp;nbsp;جمیله&amp;nbsp;&amp;nbsp;خانم &amp;nbsp;شاهد است این همه اینجا آمده و خانه را تمیز کرده این همه به من خندیده است بلایی سرش نیاورده ام . می توانی از خودش بپرسی . خانم صاحبخانه هم با اینکه نیشش را همیشه برایم باز می کند چیز بدی از من ندیده است . نه رویش افتاده ام و نه هوس کرده ام ببوسمش . اما عروسشان را چه بگویم که دل و دینم را برده است . راستش بد لقمه ای نیست هر بار که به من می خندد دلم&amp;nbsp;&amp;nbsp;قیلی ویلی می رود . اما می ترسم قبل از آنکه بخواهم بگذارمش توی دهنم شوهرش شکمم را سفره کند . &lt;br /&gt;قیافه گرفت و آمد&amp;nbsp; نشست ؛ خواستم کنارش بنشینم ؛ جایش را عوض کرد ...............................&lt;br /&gt;خر من از کره گی&amp;nbsp; دم نداشته است . باور کنید همه ی داستانهای عاشقانه &amp;nbsp;من به ابتذال کشیده اند . اگر دنبال ماچ و بوسه ی عاشقانه ای هستید که آهش را اول داستان برایتان بنویسم و آخش را آخرش بروید خدا روزیتان را جای دیگر حواله کند . اینجا از این خبرها نیست . اینجا مرد تنهایی نشسته است که خاطراتش را رج می زند و قاه قاه به زندگی می خندد و با نوشتن ؛ تفریح می کند .&lt;br /&gt;چیزی نگذشت که دانستم آمده است تا برای یکی از خواهر زاده هایش در یکی از شرکتهای خصوصی تحت معامله با&amp;nbsp;شرکتمان &amp;nbsp;کاری دست و پا کنم . نه خواهشی . نه عشوه و کرشمه ی مرد افکنی . نه افسونی که زنها در این زمانها به کار می بندند تا کارشان بیشتر و بهتر راه بیفتد . نه نگاه عاشقانه ای که دلم را بلرزاند و عزمم را جزم کند که خودم را به آب و آتش بزنم و برای پسرک تنبانم را گرو بگذارم . انگار از بنده زر خریدش چیزی بخواهد . دماغش را بالا گرفت و دهنش را کج کرد و گفت : پوریا بد جوری گرفتار شده . نامزد کرده و بی کار است چند تا کار برایش جور شده اما چون حقوقش پایین بوده پسندش نشده . ببین می توانی برایش یک کار نون و آب دار دست و پا کنی .گفتم :&amp;nbsp;چرا که نه . همین الان با رئیس مان تماس می گیرم ؛ ببینم برای پست معاونت یا سرپرستی بخش به یک جوان دیپلم ردی بیست و هفت ساله که تا توی حمام ابرویش را بر ندارد و کرم پنجاه هزار تومنی به صورتش نزند بیرون نمی آید . تخصص خاصی هم ندارد ؛ اما ادعایش کون آسمان را پاره میکند و احتمالن می تواند نامه هم پاراف کند نیاز دارند یا نه ؟ ( اینها را قبلن خودش به من گفته بود&amp;nbsp; من که علم غیب ندارم&amp;nbsp;&amp;nbsp;) و اگر دارند سریعا نان را بچسبانند تا شاید بشود این بنده حقیر به شکرانه ی این پیروزی عظما خاله اش را بیشتر ببینم . &lt;br /&gt;عصبانی شد و قیافه اش را درهم کشید و گفت : تقصیر خودش است که این حرفها را به من زده بعد هم گفت&amp;nbsp;: از جلف بازیهای من خوشش نمی آید و همه چیز را شوخی می گیرم .خداحافظی کرد تا برود . خواستم نگذارم ؛ نگذاشت&amp;nbsp;. &lt;br /&gt;گفتم : بمان ؛ شوخی کردم . تلاشم را می کنم . او هم گفت نیامده بوده است که بماند . بعد هم ظرف آش جو اش را خالی کرد توی قابلمه ی دیگری و راه افتاد . اصرار کردم بماند ؛ خدا می داند ؛ باور کنید . &lt;br /&gt;اما او گفت ظاهرن کفگیرت به ته دیگ خورده و دوست دخترهایت با کس دیگری سرشان گرم است . دستت از آنها کوتاه شده است که دامن من را گرفته ای ؟&lt;br /&gt;'آخر ای بی رحم سنگین دل به یاران این کنند؟ ....دوستان بی موجبی با دوستاران این کنند ؟'&lt;br /&gt;می خواستم به او بگویم همه ی اینها فکر و خیالهای توست . می خواستم به او بگویم که خیلی وقت است دیگر کسی را برای خوابیدن توی رختخواب خودم راه نمی دهم . می خواستم بگویم عادت خرو پف پیدا کرده ام زنها از من فرار می کنند . می خواستم بگویم بد مصب&amp;nbsp;اگر من اینهمه با وجدان نبودم &amp;nbsp;همین امشب ترتیبت را می دادم&amp;nbsp;. می خواستم بگویم ؛ &amp;nbsp;اما نگفتم ؛&amp;nbsp;چرا باید دروغ می گفتم .&amp;nbsp;مظلومانه سرم را کج کردم و گفتم :نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است و گفتم امشب با چند نفر از دوستان قدیم دور هم جمعیم ؛ &lt;br /&gt;'مخلصان را امشب بزمی نهاده و اسباب عیشی ترتیب داده دلم پیاله ؛ مطربم ناله ؛ اشکم شراب ؛ جگرم کباب اگر شما را هوس چنین بزمی و به یاد تماشای بیدلان عزمی است .بی تکلفانه به کلبه ام گذری و به چشم یاری بر شهیدان کویت نظری '&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفتم : مجلس مردانه نیست زن هم میانمان هست از&amp;nbsp;آن&amp;nbsp;آبرو دارهایشان اگر&amp;nbsp;دوست داشته باشی ....&lt;br /&gt;نگذاشت حرفم را تمام کنم گفت : دوست ندارم ؛&amp;nbsp;و گفت : با دوستی برای شام قرار دارم&amp;nbsp;و&amp;nbsp;خداحافظی خشکی کرد و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمقانه است فکرم را مشغول کرده است این دوست ؛ زن است مرد است جن است یا پری . نمی دانم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4558645598438871874?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4558645598438871874/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4558645598438871874' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4558645598438871874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4558645598438871874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/09/blog-post_18.html' title='نیش عقرب نه از ره کین است'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-3899619988867369890</id><published>2010-09-15T11:34:00.000-07:00</published><updated>2010-09-15T11:34:59.279-07:00</updated><title type='text'>مسکن فوری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;زندگي خصوصي آدمها مجموعه اي است از تلخ و شيرينها ؛ احساس ناخوش آيندي دارم . پيش ترها در همان يكسال زندگي تقریبا مشترك يا قبل از آن مي توانستم لا اقل دوست داشتن را از چشمان عزيزترين زن زندگيم بخوانم اما اين روزها بعد از هفت سال دوري چيز زيادي از چشمانش خوانده نمي شود . اعتراف مي كنم مستاصل شده ام و&amp;nbsp; &amp;nbsp;نمی دانم مرد ديگري را به زندگي خودش راه داده است یا نه ؟ شاید هم عاشق شده است . &lt;br /&gt;گاهی خودم را با سرگرمی دیگری مشغول می کنم&amp;nbsp;اما &amp;nbsp;معاشقه با زني كه دوستش نداريد تنها يك مسكن فوري است . اگر درد شما مزمن شده باشد هيچ مسكني هر چقدر قوي آن را به طور دائم التيام نمي دهد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-3899619988867369890?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/3899619988867369890/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=3899619988867369890' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3899619988867369890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3899619988867369890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/09/blog-post_15.html' title='مسکن فوری'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6622456297506021818</id><published>2010-09-06T05:01:00.000-07:00</published><updated>2010-09-06T05:01:57.433-07:00</updated><title type='text'>نه هر که سر بتراشد قلندری داند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به نظر مي آيد حال&amp;nbsp;بد احساسي ام با موفقيتهاي كاري ام نسبت عكس دارند . اين يعني قدح خوشبختي ام گنجايش شادكامي تمام و كمال را ندارد . يك نامه ي ديگر برايم رسيده است . ظاهرا در حالي كه اینجا به شدت ازچشم بالادستي ها افتاده ام در جای دیگر مورد توجه واقع شده ام . پيشنهاد قابل توجهي است . &lt;br /&gt;پيشنهادهاي بزرگ حالم را دگرگون مي كند . البته تا وقتي آدم خودت باشي همه چيز خوب است .اما زماني كه افسار در دست از ما بهتران است محال است بتواني پايت را روي خاك سفت بگذاري . در چنين شرايطي به نظر مي آيد يا بايد بند باز ماهري باشي تا بتواني بدون ترس از سقوط از بند بگذري و يا زاهد و عارف ، كه بدون غرق شدن از روي آب رد شوي . &lt;br /&gt;ديروز به دفتر رياست احضار شدم . با دو ساعت تاخير ؛ خدمتش رسيدم .&lt;br /&gt;سلام گرم&amp;nbsp;مرا همانطور كه سرش پايين بود و نامه امضاء مي كرد با سلامی سرد پاسخ گفت . براي آنكه نشان دهد چندان جدي ام نمي گيرد مدتي خود را با كاغذها و نامه هاي روي ميزش سرگرم كرد . &lt;br /&gt;(بازي دمده شده اي است خود من چندين بار اين بازي را براي پايين دستي ها بكار برده ام همه ي اين فيلمها تا وقتي جواب مي دهد كه تو اقتدار خودت را داشته باشي . اما زماني كه ديگر حنايت براي كسي رنگي نداشته باشد اين&amp;nbsp;اعمال دلقك بازي خنده داري بيش نيست .&amp;nbsp;) &lt;br /&gt;بيرون&amp;nbsp;فواره های آب&amp;nbsp;نما را روشن کرده بودند &amp;nbsp;و جان مرا تازه كرده بود . خواندن كليله و دمنه ي چند روزه نيز آنقدر چيزها به من آموخته كه مي دانستم براي حمله به يك حريف بزرگتر بايد اول نقا ط ضعفش را پيدا كنم . &lt;br /&gt;از پنجره ي اطاقش به ذرات آب&amp;nbsp;&amp;nbsp;نگاه مي كردم و خاطرات روزهاي زيباي عاشقانه ام بال و پر مي گرفت . &lt;br /&gt;رئیس هم سبيلهايش را مي جويد و از بی تفاوتی ام به بی احترامی اش&amp;nbsp;&amp;nbsp;عصباني تر مي شد . من لبخند مي زدم و دانه هاي اشک &amp;nbsp;را مي شمردم .او اخم كرده بود و دانه دانه ؛ نامه امضاء مي كرد . &lt;br /&gt;در این فاصله آقا جواد آبدارچي برايمان چاي و بيسكويت آورد .براي آنكه به من نشان دهد دل خوشي از او ندارد چشمكي به من زد و دور از چشم ریاست ؛ انگشت شصتش را تا انتها در فنجانش كرد. بعد هم با خنده اي كه رديف دندانهاي زرد و قهوه ايش را نمايان مي كرد همانطور كه با احترام فنجان چاي را روي ميزش مي گذاشت همان انگشت را از پشت صندلي ؛‌ حواله ي باسن مبارك ریاست كرد .&lt;br /&gt;تجربه ي چندين و چند ساله ي كار اداري ام يادم داده است دو حوزه &amp;nbsp;را هميشه جدي بگيرم . اول آبدارخانه ؛ دوم دبيرخانه . &lt;br /&gt;وقتي جواد از اطاق بيرون رفت رياست همچنان اخم كرده و عصباني اين طرف و آن طرف تلفن مي زد ونامه امضاء مي كرد . &lt;br /&gt;خودم سكوت را شكستم . با خنده اي گفتم : دنياي عجيبي است آقاي .... اگر بگويم شما پنجمين رئيسي هستيد كه من او را پشت همين ميز ديده ام باورتان مي شود؟&lt;br /&gt;با تمسخر گفت : چرا باورم نشود امثال شما خدا را هم از&amp;nbsp;انجام وظایف خدایی &amp;nbsp;پشیمان می کنید و&amp;nbsp; پایین می کشید&amp;nbsp;&amp;nbsp;. &lt;br /&gt;خندیدم و گفتم: استغفر الله پس شما براي يك خداي پشيمانِ گناهكار است كه ريش و سبيل گذاشته و تسبيح مي گردانيد و هر روز صلات ظهر وضو مي گيريد تا در رديف پيوسته تري&amp;nbsp; &amp;nbsp;پشت سر حاج آقا&amp;nbsp;&amp;nbsp;نماز بخوانيد ؟ &lt;br /&gt;گفت : در مثل جاي مناقشه نيست . &lt;br /&gt;گفتم : مثل ميان خدا و بنده ي خداست . اين پيمانه ها را اگر يكي كنيد . به خدا صفت انساني داده ايد . اگر به خدا صفت انساني دهيد مي توانيد خودتان را جاي او بگذاريد . اگر خودتان را جاي او بگذاريد . مي توانيد با عقل ناقص انساني به جاي او قضاوت كنيد . اگر به جاي او قضاوت كنيد همين اتفاقي مي افتد كه الان در حال افتادن است . &lt;br /&gt;گفت : شما سفسطه مي بافيد . مگر چه اتفاقي افتاده است &lt;br /&gt;گفتم : شما هم مغلطه مي بنديد. همين كه شما بنشينيد جاي خدا و بگوئيد كه از آفرينش من و امثال من پشيمان است يعني نعوذ بالله&amp;nbsp; &amp;nbsp;از خدا عاقل تريد . چون در او صفت پشيماني و ندامت است و در شما صفت قضاوت و داوري .&lt;br /&gt;خواست مرا با سابقه ي جبهه و جنگ رفتنش خلع سلاح كند . &lt;br /&gt;گفت : آقا من درسهاي دينداري ام را در هشت سال جنگ تحميلي و این ترکشی که در پایم هست گرفته ام .&lt;br /&gt;گفتم : آقا شما اگر درسهاي دينداريتان را از جنگ با نفس اماره اتان مي گرفتيد&amp;nbsp; آن ترکش توی سرتان می خورد تا به فیض شهادت نائل شوید . این ترکشی که توی پایتان خورده است فقط یک شاهد است تا به یادتان بیاورد یک جای دینداریتان می لنگد .&lt;br /&gt;می دانستم به حافظ ارادتی خاص دارد بنابر این برایش خواندم :&lt;br /&gt;نه هر كه چهر بر افروخت دلبري داند نه هر كه آينه سازد سكندري داند&lt;br /&gt;نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آئين سروري داند&lt;br /&gt;هزار نكته ي باريكتر زمو اينجاســـــــت نه هر كه سر بتراشد قلندري داند&lt;br /&gt;يخش آب شد و با خنده اي گفت : حالا ديگر ما را سر تراش هم كرديد؟ ولی من شما را دوست دارم می خواهم شما را همین جا پیش خودم نگهتان دارم&amp;nbsp;می خواهم معاونت فلان بخش را به شما&amp;nbsp;دهم&amp;nbsp;با انتقالی اتان مخالفت کردم &amp;nbsp;.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;مدتي&amp;nbsp;&amp;nbsp;به اصرار من&amp;nbsp; برای&amp;nbsp;رفتن &amp;nbsp;&amp;nbsp;و تلاش او در منصرف كردن من گذشت . البته چند تهديد مديرانه هم كه بخاطر این نافرمانی ها مرا بد سابقه مي كند چاشني اش شد. &lt;br /&gt;گفتم ماندنم منوط بر اين است كه استقلال راي براي انجام كارهاي مربوط به گروه خودم را داشته باشم . با بي ميلي موافقت كرد . در نهايت باج خوش آيندي از او گرفتم و موافقتش را براي چاپ يكي از تحقيقاتم به هزينه ي مركز جلب نمودم .&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6622456297506021818?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6622456297506021818/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6622456297506021818' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6622456297506021818'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6622456297506021818'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='نه هر که سر بتراشد قلندری داند'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4924167103576580488</id><published>2010-08-30T08:24:00.000-07:00</published><updated>2010-08-30T08:26:58.231-07:00</updated><title type='text'>عذاب وجدان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک شب دیوانه وار را پشت سر گذاشته ام عذاب کشنده ای روح و جانم را چنگ مي زند .&amp;nbsp;شب پیش رفته بودم شرکت خانـــــم ايکس&amp;nbsp; همان دوست قدیمی که حرفش را زده بودم . نمی دانم&amp;nbsp;چه &amp;nbsp;نیرویی مرا به آن سو می کشید ؟ شاید می دانستم چه پیش می آید و انتظارش را داشتم که چنین شود . اعتراف می کنم ناکامی های کاری افسرده ام کرده است . اگرچه ظاهرم چیزی را نشان نمی دهد اما در باطن نیاز گریز ناپذیری به&amp;nbsp;یک زن داشتم . زنی که مرا نوازش کند؛ ببوسد . حتی پشتم را بخاراند و درگوشم داستانهای دروغین به هم ببافد . مثل یک پسر بچه ی ده ؛ دوازده ساله ی بی تاب به دنبال خودکاری بودم که در انتهایش روزنی مرا به شهرفرنگ می برد . شهر فرنگی با حضور زنان زیبا و برهنه ! دوست داشتم در &amp;nbsp;آن روزن نگاه کنم و برای دقایقی خود را به دلخوش کنکی هیجان آور دل خوش نمایم . احمقانه است اگر بگویم از آخرین دیدار با همکلاسی قدیمی که در دفتر محقر کاری من اتفاق افتاد بدون آنکه دلیلی برایش بیابم وسوسه شده بودم&amp;nbsp;ديداري متفاوت با او داشته باشم &amp;nbsp;. شاید&amp;nbsp;جذابيت ظاهري اش و کمبودهاي عاطفي من &amp;nbsp;&amp;nbsp;. شاید هم شکست های کاری ام باعث شده بود که به شیوه ای کاملا معمول و مردانه&amp;nbsp; مايل باشم با تصاحب زنی که می دانم&amp;nbsp;موقعيت مناسبي دارد&amp;nbsp;&amp;nbsp;خود را&amp;nbsp;اندکي تسکين دهم&amp;nbsp;.&amp;nbsp; فرض کنید نوعی انتقام گیری شخصی بود . انتقام از خودم بخاطر آنچه بايست مي بودم ؛ ‌ولي نبوده ام . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زنگ زدم و با او قرار ملاقاتی گذاشتم . دوباره آدرس شرکتش را داد و گفت : بی صبرانه منتظر دیدار من است .حس گریز نا پذیری است این نیاز به زنان . در سرد ترین لحظات زندگی شما را گرم می کند . انرژی اتان را مضاعف می کند . دمی شما را از خودتان به در می آورد و به خودتان واگذار می کند . بهترین کت و شلوارم را پوشیدم. به مقدار کافی ادکلون زدم. تا آنجا که پوست صورتم کنده نشود بر آن تیغ کشیدم . کفشهای پلو خوری ام را به پا کردم و رفتم . شرکت بزرگ و عریض و طویلی داشت . مدیر دفترش دختری کوچلو و ریزه میزه بود با موهای مش کرده و آرایشی کامل&amp;nbsp; با لبخندی دلنشین از من استقبال کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت : بفرمائید خانم ؛ منتظرتون هستن . زیر چشمی سر تا پایم را با نگاه خریداری ورانداز کرد . من هم با تحسين و اشتياق به سفیدی ماگنولیایی&amp;nbsp; زیر گلو و گردن و تا نزدیک نرمه ی گوشهایش که از زیر گره شل روسری دیده می شد خیره شدم . با خجالت سرش را پایین انداخت و دستش را به گره ی روسری برد . لبخندی زدم و با بی میلی چشمهایم را درویش کردم و به سمت دفتر رئیس رفتم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داخل شدم دفتر کارش بسیار شیک و با سلیقه بود . از مجسمه های کوچک عاج روی شومینه ی زیبای&amp;nbsp;سنگش&amp;nbsp;گرفته تا میزو صندلی های ظریف و خوش ساخت ایتالیایی و کریستالهای چک و آلمانی و گلدانهای آپارتمانی گوشه و کنار دفتر همه چیز در نهایت دقت و لابد بدون دلواپسی از قیمت خریداری شده و به زیباترین وجهی دیزاین شده بود . به جرات می توانم بگویم تنها امتیاز چشمگیر میان محیط کاری من و محیط کاری او آبدارچی پدر سوخته ی من است که با هزار خدمتکار زن ِ ترکه ای و خوش چشم و ابرو عوضش نمی کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با خوشحالی به استقبالم آمد دستش را بیش از آنچه در یک دست دادن معمولی می گیرند دو دستی گرفتم و مدت سلام و احوالپرسی را به حد کفايت&amp;nbsp; کش دادم بعد هم با خنده به در و دیوار چشم انداختم و گفتم : اینجا که دوربین مخفی ندارین .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زد زیر خنده و گفت: اتفاقا چرا و نشانم داد . کنار یکی از تابلوهای زیبایی که کپی یکی از کارهای مونه بود&amp;nbsp;دوربين &amp;nbsp;کوچکی به چشم می خورد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خندیدم و گفتم : پس رو بوسی و مابقی کارها را می گذارم برای محفل خصوصی تر می ترسم بخواهی با پخش فیلمهایم از من اخاذی کنی . خوشش آمد و ريسه اي رفت و گفت : ماشال هنوز روت کم نشده . هنوزهمون بچه پررویی هستی که بودی اتفاقا از ترس همین متلکهای تو خاموشش کردم&amp;nbsp;. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : به به خوب کاری کردی پس ديگه همه چيز مهياست .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ناز و کرشمه ای نچسب آمد و صورتش را عقب کشید و گفت : وا دست بر نمی داری&amp;nbsp; تو ؛ ديگه از من گذشته ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : تو که قالی کرمونی انگار هرچه بیشتر پا می خوری براق تر می شوی . زد زیر خنده و مرا روی یکی از راحتی هایش نشاند گفت : بشین خودت رو لوس نکن نمی خواد &amp;nbsp;به من دلداری بدی و بعد با اطمینان از دروغی که می گوید گفت : کدوم بر و رو ! دیگه چیزی ازم نمونده ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : کدوم دلداری ؛ حالا دیگه مگه احمق باشم این تشکیلات را ببینم و نخوام با تو سر وسری پیدا کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از خنده ی مخصوص گل و گشادی که با دلخوری ساختگی نمایشش داد فهمیدم بدش نیامده است . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت : آهان پس از تشکیلاتم خوشت اومده . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : اووووه تشكيلاتت كه من رو كشته&amp;nbsp; ! و دستم را روی دستش گذاشتم . خندید و به چشمهای من نگاه کرد من هم خندیدم و به لبهای او نگاه کردم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینها را نوشتم تا گوشه ای از خودم را برایتان به نمایش بگذارم .در تمام مدت با او بودن&amp;nbsp; چهره ی عزیزترین به وضوح و با هیبتی باور نکردنی جلوی چشمهایم ظاهر می شد .آن نگاههای سرزنش آمیز . آن اخم و تخم های شيرين و دوست داشتني. آن بوسه هایی که از من دریغ داشته بود و حالا داشتم تلافي اش را سر زن ديگري&amp;nbsp; مي آوردم . نمی دانم خیال او با من چه می خواهد . بدبختی اینجاست در این چند ماه که او را دوباره دیده ام و دوباره هوای دوست داشتنش را کرده ام . بودن با زنها دیگر برایم کار چندان آسانی نیست .&amp;nbsp;بدتر از همه اينکه انگار فکر مرا مي خواند و درست زمانی که&amp;nbsp;دوست ندارم رد و نشاني از او باشد&amp;nbsp; خودش را نمايان مي کند . نشان به آن نشان که وقتي از هفت دولت آزاد شده بودم و داشتم دستم را بیش از آنچه باید ؛ به آنچه نباید ! نزدیک می کردم &amp;nbsp;. موبایلم با یک لایم لایت ملایم شروع به نواختن کرد . خودش بود. همان&amp;nbsp;دم &amp;nbsp;فکر کردم این لحظه ی سرنوشت ساز تصمیم است .&amp;nbsp;درست زمانی که بر لبه ایستاده ام . یا نمی خواهمش و باید ادامه دهم ! یا می خواهمش که درآن صورت باید زلیخا را بگذارم و یوسف وار بگریزم&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;نتوانستم&amp;nbsp;نتيجه اين که &amp;nbsp;موبایل را خاموش کردم و از خیر یوسف بودن گذشتم . ظاهرا &amp;nbsp;همه چیز به خوبی و خوشی گذشت هر چند &amp;nbsp;نگران قضاوت عزيزترينم . &amp;nbsp;سعي كرده بودم به اونشان دهم ديگر تمايلي به زنان ندارم&amp;nbsp;اگر چه &amp;nbsp;مي دانم باور نكرد . اما مي ترسم از اين ديدار بويي ببرد. حقیقت این است که ما همه فریبکاریم دوستان من&amp;nbsp; و من از &amp;nbsp;فريبکارترينها .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4924167103576580488?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4924167103576580488/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4924167103576580488' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4924167103576580488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4924167103576580488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html' title='عذاب وجدان'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-8628984992122519161</id><published>2010-08-27T13:10:00.000-07:00</published><updated>2010-08-27T13:10:16.407-07:00</updated><title type='text'>شاخ گاوی بدتر از داماد نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همانطور که حدس می زدم&amp;nbsp;&amp;nbsp;سيمين ديروز&amp;nbsp;هم &amp;nbsp;به خانه ام آمد مطابق معمول بچه به بغل و با چشمان اشك بار گفت: بهروز دوباره كتكش زده .&amp;nbsp;بعد هم يك نقطه ي كوچك ! بالاي بازويش كه شبيه كبودي بود نشانم داد و گفت بفرما اين هم جايش !گفتم : سيمين جان قربان روي ماهت شوم اين كبودي كه تو نشانم ميدهي داستانهاي ديگري را حكايت مي كند ! تو مطمئن هستي كه اين كبودي از شدت عصبانيت و غيظ و ناراحتي بهروز برايت بوجود آمده و ماجراهاي ديگري نداشته است ؟ ابرو درهم كشيد و اخم و تخم كرد كه برو بابا تو هم كه همش همه چيز را شوخي مي گيري . بعد هم نشست و برايم روضه ي حضرت عباس خواند و گفت برادر هم برادرهاي قديم و خودش از يادآوري تنهايي و بي پناهي خودش زار زارگريه كرد . همانطور كه برايم جلز و ولز مي كرد و از كج مداريهاي روزگار قدار مي خواند و حواسمان پرت شده بود . پسرك تخسش ليوان به دست رفته بود توي حمام و ليوان ليوان از&amp;nbsp; توالت فرنگي آب بر مي داشت و روي سر و صورتش خالي مي كرد . اين وسط گويا چند قلپي هم خورده بود . مادرش كه فهميد آنقدر توي سر و صورت خودش زد و جيغ كشيد كه از حال رفت .گفتم : خواهر جان مزه ي اين دنيا به همين گه خوردنهايش است اما بيا و بالاغيرتا هواي اين پسرت &amp;nbsp;را داشته باش بگذار به هفده هجده سالگي برسد بعد گه خوري را شروع كند ! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.شب بهروز آمد خانه ام تا مثل هميشه زن و بچه اش را با خود ببرد .گفتم : مردك ناحسابي مگر اين زن و بچه اسير تو هستند . مگر برده گير آورده اي چرا به جاي گفتمان منطقي ! زنت را سياه و كبود مي كني! حالا هم بگذار اینها چند روزی اینجا باشند تو هم برو فکرهایت را بکن هر وقت آدم شدی بیا زن و بچه ات را ببر. &amp;nbsp;باوركنيد حرفهايم خيلي دلنشين و آرام و دوستانه بود اما نمي دانم چرا كار ِ دست به يقه شدن زباني ! به جاي باريك كشيد ! مي گفت: زن و بچه اش را مي خواهد ! و اگر همين الان نگذارم آنها را با خودش ببرد به پليس زنگ مي زند .گفتم : مگر از روي جنازه ي من رد شوي تا خواهرم را با خودت ببري . اگر توله ات را مي خواهي بيا همين الان برش دار و گورت را گم كن اما خواهر من صد سال ديگر هم خواهر من است و هوايش را دارم . همانطور كه با كلمات درشت و آتشين زير يه خمش را گرفته بودم و نزديك بود به خاكش ببرم . سيمين خانم چادر چاقچور كرد و بچه به بغل ساكش را برداشت و دركمال حيرت آمد و گفت: مي خواهد با شوهرش برود و با من هم تندي كرد كه چرا به شوهرش بي احترامي مي كنم . اشك بود كه مثل در و گوهر از چشمهايش مي چكيد و روي صورتش مي غلتيد . دهن من از حيرت چون غار علي صدر باز مانده بود ! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حيرت زده و رو دست خورده گفتم : زن ناحسابي مگر تو نبودي كه آمدي و گفتي بي غيرتم و احساسات برادري ام خشك شده است و من هيچ وقت آنطور كه بايد و شايد هوايت را نداشته ام و برايت پدري نكرده ام .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زنجموره كردن هاي من باد هوا بود. عاشق و معشوق! چشمشان که به هم افتاد محبتشان چنان غليان کرد كه صداي من را هيچ ؛‌صداي بوق صور اسرافيل را هم نمي شنيدند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;درنهايت مجبور شدم دست به دستشان بدهم و بچه اشان را بزنم زير بغلشان كه بروند سر خانه و كاشانه خودشان . يادم باشد هيچ وقت اين زن و شوهر را جدي نگيرم .&amp;nbsp;مردك هر وقت پول توي جيبش كم مي شود و خواهرم هر وقت هوس ماچ و بوسه ي اضافي مي كند به جان هم مي افتند . خلاصه از دیشب خودم را از مداخله در کارهای زن و شوهری این دو نفر بازنشسته کرده ام ما را به خیر و شما را به سلامت اگر دلتان می خواهد تا ابد الدهر همديگر را سياه و كبود كنید !&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-8628984992122519161?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/8628984992122519161/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=8628984992122519161' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8628984992122519161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8628984992122519161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_27.html' title='شاخ گاوی بدتر از داماد نیست'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-7616282781608924575</id><published>2010-08-25T05:01:00.000-07:00</published><updated>2010-08-25T05:06:30.546-07:00</updated><title type='text'>گارد جاویدان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امروز برای عیادت عموی بزرگم به بیمارستان رفته بودم . سرطان پروستات امانش را بریده است . نحیف و رنجور و بیمار دست من را توی دستانش گرفت . پیشانی اش را که بوسیدم به یاد پدرم افتادم .&lt;br /&gt;گفتم :چطوری پیرمرد ؟ با صدایی لرزان گفت :پیرمد جد و آبادته ! &lt;br /&gt;یک بار در دبیرستان با معلم زبانمان سر کلاس دعوایم شد&amp;nbsp; هتاکی کرد. کار به کتک کاری کشید. من محبوب ترین فرد کلاس بودم . بچه ها به طرفداری از من معلم را از پنجره کلاس انداختند توی حیاط ! نترسید ؛ ما طبقه ی اول بودیم آسیبی ندید. اما روزگار مرا سیاه کرد . پدرم را که به مدرسه خواستند برای آنکه بتواند در کار من گشایشی کند همین عمویم را که یک سرهنگ تمام بازمانده از ارتش ِ شاهنشاهی بود بجای خودش به مدرسه فرستاد. او یکی از کسانی بود که در سال 42 یا 43 به عنوان نقشه بردار؛ خط مرزی بین ایران و عراق را نقشه برداری کرده بود . در آن دوران که من در دبیرستان درس می خواندم مدام به عنوان کسی که با زیر و بم مرز آشناست در جبهه حضور داشت و به همین خاطر همچنان ابهت و شکوه و اقتدار خودش را حفظ کرده بود . قد بلند و بسیار ورزیده و شش تیغه وخوش تیپ و بی اندازه با شکوه .وقتی مرا به دفتر خواندند معلم زبانمان بر افروخته و عصبانی کنار پنجره ایستاده بود . عمویم با همان لباس خاک آلود ارتشی و آن درجه های دوست داشتنی روی دوشش ؛ بدون آنکه کلاهش را برداشته باشد خونسرد و آرام در کنار میز مدیر مدرسه روی صندلی نشسته بود . آرنجش را روی میز گذاشته بود و با انگشتانش از زیر کلاه سر کچلش را می خاراند . من به همان شیوه ی همیشگی دستهایم را در جیب شلوارم تپاندم و همانجا کنار در ِ دفتر یک وری به دیوار تکیه دادم سیبیل هایم تازه سبز شده بود و صبح همان روز با کمی چوب کبریت سوخته ؛ سیاهترش کرده بودم . معلم زبانمان با پوزخندی نفرت انگیز گفت : بفرمائید ؛ تحویل بگیرید .مدیر مدرسه جدی و خشک صدایش را سر من بلند کرد که ؛ دستت را از جیبت درآر و مثل بچه ی آدم واستا ! من کمی خودم را چرخاندم اما دستم را از جیبم در نیاوردم .اگر فکر می کنید جوان متهوری بوده ام و جسارت فوق العاده ای داشتم سخت در اشتباهید راستش را بخواهید قلبکم مثل گنجشگک کلاغ دیده ؛ تند تند میطپید و دست و بالم می لرزیدند . اما غرورم اجازه نمیداد جلوی قهرمان خانوادگی که گارد جاویدان را قلمبه توی جیب عقبش جا می داد جا بزنم و کوتاه بیایم!عمویم بدون آنکه حرفی بزند کمی سر جایش جا به جا شد کلاهش را صاف و صوف کرد و رسمی تر نشست . مدیر مدرسه گفت : میآی همینجا جلوی عموت تعهد میدی . امضاء می کنی که دیگه از این غلطها نکنی ! معلم زبان دستپاچه و عصبانی وسط حرفش پرید که : نه آقا اگر قرار باشد این بچه باز هم در این مدرسه درس بخواند. من از اینجا می روم . عمویم با زبان لبهای خشکیده اش را تر کرد اما حرفی نزد . من هم دماغم را بالا کشیدم و همانطور در سکوت همانجا ایستادم . مدیر مدرسه رو به معلم زبان کرد و گفت : سر کلاس شما نمی آد . نمره اش را هم از همین الان صفر رد کنید . بعد هم به عمویم گفت : توی این مدرسه موندنش مشروط بر اینه که هم خودش تعهد بده هم شما. کوچکترین خلافی ازش ببینیم اخراجش می کنیم .&lt;br /&gt;بعد مرا صدا زد که حالا بیا بشین بنویس امضاء کن . من همانطور در سکوت دست در جیب نگاهش کردم . مدیر سرم داد زد که چرا معطلی ؟ بیا بشین امضاء کن . اما من پوزخندی کجکی زدم و زاپاتا وار سرم را بالا گرفتم و راست توی چشم معلم زبان نگاه کردم و گفتم : ایشون هم از من معذرت خواهی کنن بخاطر بد و بیراه هایی که گفتن . معلم زبان را می گویید کاردش میزدید خونش در نمی آمد . داد زد بفرما بچه ای که سر سفره ی پدر و مادر بزرگ نشه همینه دیگه . من همه ی نیرویم را در گلویم جمع کردم و با صدای&amp;nbsp; کلفتی که آن روزها برایم درست شده بود &amp;nbsp;گفتم : جد و آبادت سر سفره پدر و مادر بزرگ نشده مرتیکه&amp;nbsp; و درست در همان لحظه ؛ همان دم ؛ نگاهی به صورت عمویم انداختم کلاهش را کابوی وار کمی بالا داد و با رضایت لبخند نامحسوس تشویق کننده ای بر لبانش نقش بست . مدیر مدرسه پا در میانی کرد و گفت : بس کن پسر خجالت بکش برو بیرون از دفتر تا تکلیفت روشن بشه ؛ آقای فلانی شما هم دیگه کوتاه بیا پدر جان . &lt;br /&gt;به اشاره ی عمویم از دفتر بیرون رفتم . احساس می کردم او مثل جرجیس پیامبر مرا حمایت می کند. از اینکه چنین شخصیت بزرگی هوای مرا داشته است به خودم می بالیدم . دم به دم صحنه ی پرتاب معلم زبان از دفتر و متعاقب آن پرت کردن کیف و کتاب و میز و دفتر توی سرش را مجسم می کردم . ده دقیقه بعد وقتی هنوز خواب و خیالهای خوش مزه ام را مزه مزه می کردم عمویم با یک پرونده سبز ! از دفتر بیرون آمد . من برای همیشه از درس خواندن در مدارس روزانه محروم شدم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-7616282781608924575?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/7616282781608924575/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=7616282781608924575' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7616282781608924575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/7616282781608924575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_25.html' title='گارد جاویدان'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2395579848793951855</id><published>2010-08-23T09:44:00.000-07:00</published><updated>2010-08-25T05:10:20.499-07:00</updated><title type='text'>ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ديشب مادرم پايش را كرده بود دريك كفش كه برادرم را به خانه ام بفرستد تا همين جا و در همين خانه بستري اش كنم ! آن هم دقيقا ديشب كه من آن مهمان عزيز را داشتم . &lt;br /&gt;گفتم : نمي توانم . اصرار كرد و برايم ناله و زاري كرد كه برادرت به تو احتياج دارد . اين روزها كه تا خرخره در منجلاب فرو رفته تو تنها پشت و پناهش هستي . &lt;br /&gt;گفتم : مي دانم اما امروز را جان مادرت بي خيال شو . شك كرد &lt;br /&gt;گفت: باز چه خبر شده نكند زن ! بياوري توي خانه ات به خدا راضي نيستم ؛ خدا خشمش مي گيرد !حرمت ماه رمضان را نگه دار ؛ &amp;nbsp;مريض مي شوي ؛ ايدز مي گيري . سيفليس و سوزاك مي گيري ؛ هپاتيت مي گيري ؛ حتي ممكن است بيماري هاي ناشناخته ي ديگري بگيري كه دكترها از آن بي خبرند و هنوز كشف نشده اند . &lt;br /&gt;گفتم : مادر ول كن تو ديگر چرا از اين حرفها مي زني اين روزها دخترها هم توي كيفشان كان...دوم مي گذارند و اين طرف و آن طرف مي روند چه برسد به زنهاي اين كاره!&lt;br /&gt;از خجالت سرخ شد و محكم توي صورتش زد و گفت : اوا خدا مرگم بده . حيا كن .من هفت تا بچه زائیده ام یک بار&amp;nbsp;حرف این چیزها را نزده ام !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بعد هم شروع كرد به گريه و زاري . &lt;br /&gt;خنديدم و گفتم : &amp;nbsp;مادر ِ من اين زنها هم خدايي دارند ! چرا خدا خشمش بگيرد ! اتفاقا خدا خيلي هم خوشش مي آيد ! به خودت نگاه نكن كه پسري مثل شير ! داري و خرجت را مي دهد تو هم اگر ناچار بودي شايد يكي دوبار در اين مشغله شانست را امتحان مي كردي . هر چند من ترجیح&amp;nbsp;می دادم&amp;nbsp;&amp;nbsp;شانست را&amp;nbsp; در رختشويي را امتحان كني .&lt;br /&gt;با دسته ي جار و برقي دنبال من افتاد و يك ضربه ي ناغافل توي سرم زد ! اما در عوض توانستم مجابش كنم به جاي وبال كردن پسر معتادش به گردن من ! تشويقش كند كه مصرفش را بالا ببرد تا انشاء &amp;nbsp;الله زودتر&amp;nbsp;شرش را کم کند &amp;nbsp;و خانواده اي را&amp;nbsp;از نگرانی برهاند.&lt;br /&gt;شهربانو &amp;nbsp;را گفته بودم از اول صبح به خانه بيايد و همه جا را رفت و روب كند . مثل دخترهايي كه منتظر خواستگار هستند دلشوره گرفته بودم . شانس من است ديگر ؛ آمديم و همان وقت خبر مي دادند كه عمويت در بيمارستان فوت كرده ؛ يا برادرت را در فلان جا گرفته اند يا شوهر خواهرت دوباره خواهرت را زده است .&lt;br /&gt;تا شب بيايد و عزيزترين را با خود بیاورد! دم به دم منتظر زنگ تلفن بودم. تا چه کسی كاسه كوزه ام را به هم بريزد . &lt;br /&gt;چه كنيم ديگر فكر كنيد كك به تنبانم افتاده بود که همين ديشب به مراد دلم برسم ! نه سيلي آمد و نه زلزله اي قرار ملاقات را به هم زد .&lt;br /&gt;عزيزترين كه آمد در را كه برايش باز كردم همانجا ايستاد و مبهوت نگاهم كرد .&lt;br /&gt;گفتم: چه خبر شده دوباره عاشقم شده اي ؟ &lt;br /&gt;گفت : نه چقدر لاغر شدی . &lt;br /&gt;گفتم : چه شد؟ از چشمت افتادم؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفت : ازچشمم كه افتاده بودي نگران اين هستم كه ديگر به چشم هيچ كس هم نيايي .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دعوتش كردم به داخل خانه آمد . تيشرت نارنجي و زردي با نقش الاغ خوشبخت&amp;nbsp; تنش كرده بود يك ساعت به نقاشي روي تيشرتش خنديديم . او هم با خوشحالي تيشرتش را جلوي چشمهاي هيجان زده ي من درآورد . باور كنيد كم مانده بود از خوشحالي پس بيفتم ؛ آخر پدرت خوب مادرت خوب ما خودمان را كشتيم تا تو يك نمه براي ما عشوه بيايي حالا اينطور داري خانه خرابمان مي كني ؟&lt;br /&gt;تيشرت سه دگمه ي مرا هم كه درآورد نفسم بند آمد !بوي تنش توي هوا پخش شده بود . با خودم گفتم بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد.... نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد . اما وقتي به جاي بوس و كنار تيشرت مسخره خودش را با خوشحالي تن من كرد و لباس من را پوشيد . ياد آن &amp;nbsp;متلك بيمزه ي دوران جاهليتمان افتادم كه هر وقت چند دختر از روبرو مي ديدم كه تعدادشان با تعداد ما برابر است مي گفتيم دو به دو يا سه به سه شورتها عوض ! و هيچوقت هم دختري شورتش را با ما عوض نكرد تا بفهميم&amp;nbsp;کیفش &amp;nbsp;به چیست. &lt;br /&gt;از آن موهاي شكن اندر شكن كه مثل دل كافر سياه بود چيزي نمانده بود موهايش را كوتاه كوتاه كرده بود . &lt;br /&gt;گفتم : کجاست آن گيسهاي بلند كه ما را مجبور مي كرد دم به دم برايت بخوانيم زلف برباد مده تا ندهي بر بادم .&lt;br /&gt;گفت : بر بادش داديم&amp;nbsp;دیگر مثل خیلی چیزها که بر باد رفته &amp;nbsp;.&lt;br /&gt;گفتم : امشب آمده اي به من دلگرمي بدهي يا با اين حرفها واين كارهايت دق مرگم كني .&lt;br /&gt;خنديد و گفت : چرا دق مرگ بشوي دست و بال تو كه پر است هميشه يك سرگرمي ديگر براي خودت جور مي كني .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفتم : كفاف كي دهد اين باده ها به مستي ما ! از نگاه آتشين و كينه توزانه اش فهميدم كاش پند شاعر شيرين سخن را به گوش هوش مي سپردم آنجا كه مي گويد: ' زبان در دهان اي خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر '. و صاحب هنري چون من كه نداند هر حرفي را چه وقت و هر نكته اي را كجا بيان كند همان بهتر كه در رياضت ! روزگار بگذراند .&lt;br /&gt;خلاصه كنم دوستان اين مصرع شعر؛ شاعر ِ مرده كار دستم داد . نشان به آن نشاني كه تا وقت رفتن يك كرور ترفند زنانه به كار بست و مرا تشنه تا لب چشمه برد و برگرداند . گاه كه از كنارم رد ميشد دستش را به دستم مي ماليد . تا مي خواستم دستش را بگيرم اخم مي كرد و مانع مي شد . &lt;br /&gt;گاهي هم صورتش را به صورتم نزديك مي كرد از اشتياق بوسيدن&amp;nbsp; كه ديوانه مي شدم كنار مي كشيد و تلخ زباني مي كرد .&lt;br /&gt;درنهايت به بهانه ي آنكه چند تنفس عميق به شيوه 'پيلاتس ' يادم بدهد تا با استرس كنار بيايم لباسش را درآورد و مجبورم كرد به شكمش كه به قول خودش نفس را تا اعماق عضله فرو مي داد خيره شوم . واضح است كه من چشم انداختن به بالاتر از شكم و ديدن آن دوستان قديم را به بالا و پايين شدن شكم ترجيح مي دادم ......&lt;br /&gt;باري ديشب را تا وقت فراق همه در رياضت و هجران&amp;nbsp; گذراندم . حتي هوس يك نيم بوسه ي خداحافظي هم بر دلم ماند &amp;nbsp;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2395579848793951855?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2395579848793951855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2395579848793951855' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2395579848793951855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2395579848793951855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html' title='ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6191618292484661224</id><published>2010-08-18T06:25:00.000-07:00</published><updated>2010-08-18T10:06:33.354-07:00</updated><title type='text'>گردنه آهوان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;زندگي&amp;nbsp; پشت ميز نشينی تكراري است و گاهي چنان كسل كننده كه به زحمت مي توان تحملش كرد . &lt;br /&gt;سر و كله زدن با&amp;nbsp;کسانی &amp;nbsp;كه حق و حقوق خودشان را نمي دانند . يا&amp;nbsp;هیولاهایی كه حق و حقوق ديگران را هم بلعيده اند . &lt;br /&gt;بله قربان گفتن به بالادستي هايي كه چيزي بيشتر از كدو حلوايي عقل ندارند و به هر قیمتی فقط به فکر&amp;nbsp;پر و پیمان کردن حساب بانکی اشان هستند&amp;nbsp;&amp;nbsp;. بحث كردن با همكاران بر سر قيمت گوشت و مرغ ، انرژي هسته اي ،حمله اسرائیل ؛ امنيت اجتماعي ، بچه هاي اين دوره و زمانه . سبزي خوردن ، سبزي خورش ، سبزي كوكو ، آشي - آهن پاره ، كفش داغون ، كيف ، لباس ، سماور كهنه مي خريم .كتاب مي خريم ..... نمك مي خريم ......نون خشكي يه !&lt;br /&gt;اين روزها كه مجبور هستم جهت تنظيم و سامان دهي تحقيقاتم يك جا نشيني اختيار كنم بيشتر از هميشه مي فهمم كه روح عاصي ام چقدر آروز مند رهايي و سرگشتگي است . محروم شدن از بيابان گردي هايم يعني از دست دادن تمام آن چيزهايي كه دوست مي داشته ام . از دست دادن آن لحظات دل انگيزي كه روشن شدن لحظه به لحظه ي آسمان و طلوع خورشيد و بيرون آمدن روز از دل شب مانند جامه درآوردن دختري زيبا و برهنه شدنش هيجان انگيز است . از دست دادن نسيم شب هاي كوير و آسمان پر ستاره ي بالاي سرت .از دست دادن دوستاني كه در كوير پيدا كرده اي ، جانوران ، آدميان و خدايان . دور شدن از خاطراتي كه ثانيه هاي عمر تو را ساخته اند . &lt;br /&gt;يك بار در گردنه ي آهوان باران باريده بود بعد از باران سه رديف رنگين كمان كامل در آسمان پديد آمد چيزي كه در شهر كمتر می بینیم . از ماشين پياده شديم .همه سرها به آسمان بود .&amp;nbsp;گفتم : محلي ها مي گويند آنجا كه رنگين كمان به زمين مي رسد گنج پيدا مي شود . صيفي شروع به دويدن كرد . مثل كودكان تپه چاله ها را مي دويد و مي پريد و مي خنديد . ايران پور هم مدتي ايستاد و بعد شروع به دويدن كرد . خنده ام گرفته بود . خانم ميلاني هم با آن شكم گنده و ورقلمبيده در ماههای آخر بارداری افتان و خيزان به دنبال گنج به راه افتاد . من مانده بودم كنار ماشين ِ خالي و سه آدم بزرگي كه كودك شده بودند . ماشين را برداشتم و بردم در پيچ جاده پنهان كردم . نشستم به كشيدن سيگاري و خيره شدن به رنگين كماني كه محو مي شد . با خود گفتم : اگر به دنبال گنج بروم از ديدن چنين رنگين كمان كاملي محروم مي شوم.&lt;br /&gt;جاي شما خالي يك چوپان جوان افغاني گوسفندهايش را همان حوالي مي چراند صداي زنگوله ي گوسفندان و بع بع گله چنان موسيقي بكر و دلپذيري بوجود آورده بود كه به هزار گنج پنهان مي ارزيد . بعد از محو شدن رنگين كمان جويند گان گنج ِ كودكي ، خندان و شوخي كنان با لباسهاي گل آلود و پاهاي خسته پيدايشان شد و سنگ زنان به جانم افتادند . &lt;br /&gt;گفتند: فكر مي كرده ايم خودت به دنبال گنج اصلي رفته اي و ما را به هيچستان كشانده اي . &lt;br /&gt;چوپان برايمان چاي زغالي درست كرد. ترانه ي عاشقانه ي افغاني خواند . از هر دري سخن گفت . گفت :&amp;nbsp;پدرش استاندار&amp;nbsp;یکی از&amp;nbsp;ولایات &amp;nbsp;افغانستان بوده. او با چند خواهر و برادر ديگرش مدتهاست كه به ايران آمده ولي پدر و مادرش در افغانستان مانده اند گفت: عاشق يك دختر روستايي ايراني شده است . &lt;br /&gt;ما هم هر كدام تك به تك آوازهايمان را خوانديم. گفتيم :&amp;nbsp;همه ما عاشقي را تجربه كرده ايم . عشق چيز دلپذيري است و گفتيم : كه پدر او بسيار والامقام تر از پدران ماست .و باید برای به دست آوردن دختری که دوست دارد تلاش کند .&lt;br /&gt;بعد هم يادمان آمد كه در ماموريت پيش يكي از دوستانمان را كه عكاس گروه بود از دست داده ايم . &lt;br /&gt;مرگ چقدر زود فراموش ميشود . &lt;br /&gt;هيچ گاه آن لحظات ناب را فراموش نمي كنم ياد آوري خاطرات عزيز ازدست داده و گريه كردن .به ياد آوردن شوخي ها و تكه كلامهاي او و خنديدن . &lt;br /&gt;راستش از نشستن و پاراف كردن نامه هاي اين و آن خسته شده ام ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6191618292484661224?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6191618292484661224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6191618292484661224' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6191618292484661224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6191618292484661224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_18.html' title='گردنه آهوان'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4908060984120318456</id><published>2010-08-14T12:32:00.000-07:00</published><updated>2010-08-14T12:32:07.912-07:00</updated><title type='text'>دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ديشب رفتم خانه قمر الملوك حالش گرفته بود . گفتم تو ديگر چه مرگت شده است ؛ مردك من آمده بودم پيش تو كه دلم باز شود .عصبي و بد حال گفت : ديشب با چند نفر از دوستان چشم خدا را دور ديده اند و&amp;nbsp; لابد با خودشان فكر كرده بودند اين روزها خدا سرش با حاج خانمها و حاج آقاهاي روزه بگير گرم است و ما را نمي بيند&amp;nbsp; خلاصه براي خودشان بزمي راه انداخته اند به اصرار يكي از رفقايش دو تا از دوست دخترهايشان هم آمده اند و بعد قمر الملوك مي بيند&amp;nbsp; يكي از دخترها ؛ دختر بچه پنج شش ساله دوست قديمي اش بوده است كه روي پايش مي نشانده و با او بازي مي كرده است حالا آورده بودندنش براي عشق و حال .&amp;nbsp;گفت :&amp;nbsp;عجيب است كه تا ديدمش يادمش آمد ولي خوشبختانه دختر مرا نشناخت .&lt;/div&gt;راست يا دروغ گويا از خانه بيرون زده و تا نزديك سحر توي خيابانها پرسه زده و كلي هم گريه كرده بود .&lt;br /&gt;يادم آمد پدرم هميشه مي گفت ماشال جان اگر مي خواهي بي ناموسي كني با دخترها و بچه محل هاي خودت نباشد. برو محله هاي ديگر بچه هاي اين محله همه ناموس تو هستند . &lt;br /&gt;راستي محله كو ؟ محله كجاست ؟ آدمها ديگر حريم ندارند . بي حريم شده ايم همه امان . &lt;br /&gt;نشست و برايم گيتار زد با هم مرا ببوس براي آخرين بار را خوانديم . حال عجيبي داشتيم هر دوتايمان كلي گريه كرديم . کمي شراب شيرين هم خورديم .&lt;br /&gt;ماه رمضان امسال من افتاده است به فال ؛ &amp;nbsp;مدام ياد قديمها مي كنم و اشكم از مشكم آويزان مي شود . اما خوب يك چيز خوب داشت ديروز خانم ميلاني دلش سوخته بود نزديك افطار با شوهرش آمدند و برايم يك كاسه آش رشته آوردند به جان خودم در عمرم يك همچين چيزي نخورده بودم بس كه اين كاسه آش چسبيد... امروز&amp;nbsp; روزه گرفتم ؛ بدون نماز و دعا البته اگر تشنه شوم كمي آب هم مي خورم . تحمل تشنگي را ندارم ... &lt;br /&gt;به خدا گفته ام اگر ته چين بفرستي با سير ترشي چهارده ساله انشائ الله نماز و دعايش را هم به روزه مي چسبانم .&lt;br /&gt;اما قربانت بروم از آب نمي توانم بگذرم بي خود اصرار نکن . &lt;br /&gt;اگر عزيزترين را هم همراهشان بفرستد به اميد خدا نماز شب خو ان هم مي شوم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4908060984120318456?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4908060984120318456/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4908060984120318456' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4908060984120318456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4908060984120318456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4817648645779604628</id><published>2010-08-11T07:28:00.000-07:00</published><updated>2010-08-11T07:28:25.063-07:00</updated><title type='text'>روح الارواح در خوشه پروین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك ماه رمضان ديگر آمد . اين روزها يادم مي آيد كه خدايي هست كه سفره افطار و له له تشنگي و بي حالي و بي حسي بخاطر يك لقمه نان هست . دلم مي خواهد كنده شوم و بروم . مي خواهم بروم ميان دشت و دمن چادر بزنم و اين روزها اين روزهايي كه عزيز هستند برايم را در تنهايي با فرش ستارگان بالاي سرم و گليم خاك زير پايم بگذرانم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين روزها كه مي آيد . آشفته ام مي كند به تنهايي غريبانه ام نگاه مي كنم و تصاوير رويايي سالهاي گذشته ام را ميان زمين و آسمان خيالم شكار مي كنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آن تراس رو به حياط بزرگ آن درختهاي بلند چنار آن آب پاشي هاي قبل از افطار آن بوي آشناي خاك توي فضا . آن گرسنگي ها و تشنگي كشيدنهاي لذت بخش . ربنا خواندنهاي فرا زميني شجريان .. پدرم و آن نمازهاي طولاني ؛ آن نم اشك توي چشمها &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(( اين روزها كه حال خودم را مي بينم مي فهمم آن همه بي تابي براي چه بوده است )).&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مادرم و بوي شيرين شله زرد . خواهرهايم با گيسهاي بافته؛ دامنهاي گلدار بلند .دويدن ها و رفتن ها و آمدنهايشان براي چيدن سفره . سفره افطار و سبزي خوردن و پنير و نان تازه سنگك توي سفره ؛زولبيا باميه و خرما ؛ تخم مرغهاي آب پز توي كاسه ي گل قرمز چيني ؛ شير و شله زرد و آش رشته ؛ خورشت قيمه با ليمو عماني و سيب زميني سرخ كرده ؛ پلوي زعفراني و شامي و چايي شيرين . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و چه مزه اي مي داد باز كردن روزه با نان و پنير و چايي شيرين . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و چه سفره اي بود سفره افطارهايمان . هميشه رنگارنگ . مادرم دوسه كاسه شله زرد مي داد به چند همسايه . همسايه ها آش رشته مي آوردند و شامي و زولبيا باميه .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برادرهايم با آن همه خوراكي كه هوس خوردنشان را در طول روز جمع كرده بودند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من با مسرت و سرخوشي بي حد رام كردن اسب سركش شهوت در طول روز . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خواندن اسما الله كه شروع مي شد در ضرب آهنگ سميع البصير الودود ؛ كاسه صبر تشنگي به اوج خود كه مي رسيد ؛ حي القيوم را مي شنيديم و له له يك قطره آب كه به جانمان مي افتاد ؛ ناگهان حنجره 'موذن زاده اردبيلي' بود و خواندن اذان در ' بيات ترك' و گوشه روح پرور 'روح الارواح'. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمي دانم در اين اذان چه هست كه هميشه جان مرا تازه ميكند شايد تعادل و تقارن غريبي با دنياي من دارد گويا با حركت كائنات و ستارگان هماهنگ است لحن مناجات گونه نيايشهاي كهن را دارد ودا خواني ها؛ يشت خواني ها ؛ زند و اوستا خواني ها تب و تاب مرا مي نشاند . روحم را به پرواز در مي اورد تمام تناسبات طلايي را يكجا در خود دارد . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و بعد در عين ناباوري سيراب شدن و سير شدن به چند لقمه كوچك .............تنبلي هاي نماز خواندنها بعد از سير شدن و سيراب شدن ها .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قرآن قديمي خانوادگي ميان دستهاي استخواني ولي درشت و لرزان پدر . آن انگشتر فيروزه انگشت كوچك دست راستش كه حالا ميان وسايل من گم شده است ! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;مادرم و چادر نماز سفيد و گلهاي ياس سفيد توي جانماز و كتاب دعا . خواهر بزرگم با اشك گوشه چشم و التماس هاي شور انگيز به مادر كه براي سلامتي عاشق جبهه رفته اش دعاي جوشن كبير بخواند تا او به التماس از خدا بخواهد كه اگر او را به سلامت به خانه برگرداند ديگر خيال بوسيدن پنهاني او را در پشت درخانه فراموش كند توبه كند و هزار هزار تسبيح صلوات نذرسلامتي اش كند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برادرهايم و بازي تكان دادن شكمها و شنيدن صداي قلپ قلپ آب .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من و بيرون زدن از خانه ؛ كشيدن سيگار دزدكي در پناه ديوار كوچه . مباح بودن ديد زدن دختر همسايه با چادر رنگي و لمس كردن نگاه زير چشمي او. طپيدنهاي بي تاب دل و تب كردنهاي دوباره . خواهشهاي جان ِ به لب آمده به آنچه در طول روز با آن جنگيده ام! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و بعد سحرها ............... آن سحرهاي عجيب و معجزه آسا آن بيدار شدنهاي به زور ! و غرق شدنهاي در بوي عطر محبوبه شب . نسيم سحر و صداي جيرجيركها و لغزش نور زير پوست شب . به گوش جان شنيدن صداي محزون مولانا در 'دستگاه افشاري' ' شجريان ' كه :&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند خوردي چرب و شيرين از طعام ..............امتحان كن چند روزي در صيام چند شبها خواب را گشتي اسيــــر .............يك شبي بيدار شو دولت بگيــر &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خيره شدن به آسمان و خوشه پروين . گرفتن يك ستاره از دب اكبر و ريختنش در پياله ي دب اصغر ! وضو گرفتن با آب سرد شيرحيات .&amp;nbsp; بعد دعاهاي طولاني سحر هاي راديو و پارازيتهاي مجري ميان دعا و هشدار به چند دقيقه ماندن به اذان صبح ... مادرم و دويدنهايش. چيدن سفره سحر . خوردن غذاي سير . چايي تلخ و خرما و اضطراب خوردن آب بيشتر براي مقاومت تا افطار ديگر .صداي تيك تاك ساعت از بلند گوي گل دسته هاي مساجد محله هاي دور و نزديك . موذن هاي دست به گوش برده و خواندن الله و اكبرهاي اذان صبح ..................... &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين رمضان نيز مي گذرد . رمضان پارسال هم گذشت . و رمضان پيار سال هم درگذشته است . رمضان سال ديگر هم خواهد آمد و خواهد گذشت و اين روزها كه بگذرند شايد بعضي هايمان ياد بگيريم زندگي جويباري است كه از سرچشمه زاينده اي آغاز مي شود . مي آيد و مي رود و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم مانند خس و خاشاكي در مسير زندگي مي آئيم و مي رويم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مانند پدرم . مانند قرآن قديمي خانوادگي . مانند انگشتر فيروزه اش . &amp;nbsp;امروز كه اين خاطرات را از لابه لاي خاطرات فراموش شده ام بازيابي كردم يادم آمد كه چقدر زنده بوده ام و زندگي كرده ام و روزهايم و رمضانهايم آمده اند و رفته اند . چقدر بدبخت بوده ام و خوشبخت شده ام . چقدر خوشبخت بوده ام و بدبخت شده ام &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زندگي آمده است و رفته است و من در ميان جريان خروشان زندگي شناور بوده ام . شناور بوده ام بدون آنكه شنا كرده باشم . وجلو رفته ام بدون آنكه توقف كرده باشم .........&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4817648645779604628?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4817648645779604628/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4817648645779604628' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4817648645779604628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4817648645779604628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_11.html' title='روح الارواح در خوشه پروین'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6885887411406300545</id><published>2010-08-09T12:40:00.000-07:00</published><updated>2010-08-09T12:40:12.123-07:00</updated><title type='text'>گناه دامن گیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روز پيش همه پاساژهاي طلا فروشي كريمخان را گز كردم چشمم يك سرويس طلاي سفيد با نگينهاي برليان هفت ميليون توماني را گرفته بود . اگر سلیقه ی عزیزترین عوض نشده باشد از همان چیزهایی است که دوست می داشت &amp;nbsp;.&amp;nbsp;كلي با فروشند چانه زدم و كلي ریش&amp;nbsp;گرو گذاشتم&amp;nbsp;که سرويس را نفروشد تا من&amp;nbsp;کارت اعتباری ام را که در شرکت جا گذاشته بودم ببرم و بخرمش &amp;nbsp;. از بخت&amp;nbsp;عجیب &amp;nbsp;هنوز از طلا فروشي بيرون نيامده بودم كه مادرم زنگ زد&amp;nbsp;و برای شام &amp;nbsp;دعوتم كرد . دستم آمده است كه وقتي مادر ناگهان هوس می کند به من شام یا نهاری دهد يعني قريب الوقوع ترين بدبختي عالم دير يا زود به سرم هوار مي شود . صندوق عقب ماشين را پر از گوشت و مرغ و ميوه و برنج و چيزهاي ديگر كردم به خودم وعده و وعيد مي دادم كه مادر دوباره يخچالش خالي شده و ترس برش داشته است . اما اي كاش همه ي بدبختي هاي زندگي با خريد خوراكي و نان و گوشت به آخر مي رسيد . خانه كه رسيدم . مادرم با چشم گريان دم در آمد و تا بخواهم صندوق عقب را خالي كنم دو سه شيشه آبغوره ریخت&amp;nbsp;روی دامنش . بردمش&amp;nbsp;به خانه و &amp;nbsp;نشستم توي اطاق و به عكس پدر خيره شدم . مادر هم شروع كرد به قربان صدقه رفتن من و نفرين و ناله به جان برادر كوچكم . گفت :&amp;nbsp;دوباره اعتيادش را شروع كرده و از حقوق بازنشستگي پدر تا خرجي كه من به مادر مي دهم همه را به زور از او مي گيرد و&amp;nbsp; هوا مي كند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;باور كنيد سال گذشته&amp;nbsp; پانزده &amp;nbsp;مليون تومان خرجش كردم تا تركش دهم . نمي دانم باز چه شد&amp;nbsp; كه فيلش ياد هندوستان كر ؟ ديدن قيافه اش كه روز به روز تحليل مي رود و درب و داغان تر مي شود عذابم مي دهد . مادرم مي گويد: تقصير خودت است ؛ برادرت است غريبه كه نيست ولش كني به امان خدا ! ؛ روزهايي كه بايد بيشتر هوايش را مي داشتي و مواظبش مي بودي سرت به سر گرمي هاي خودت گرم بود و او تنهايي اش را پيش دوست و رفيق ناباب و نا اهل پركرد . حالا هم كه به اين روز افتاده نمي توانيم دست روي دست بگذاريم تا از بين برود . بعد هم پيشنهاد داد پولي كه براي عمل آرتروزش كنار گذاشته ام بدهم تا دوباره برادر را بخوابانيم براي ترك. مي گويد: از من گذشته است . من همين روزها مي ميرم و پولت حرام مي شود . اما اگر آن را خرج برادرت كني راه دوري نمي رود . تنها چیزی که به فکرم رسید دود کردن گردن بند برلیان بود به فروشنده تماس گرفتم که بفروشدش منصرف شده ام . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;چه مي دانم چه بايد كرد ؟ نخير انگار ما از خواهر و برادر شانس نياورده ايم ! آن از برادر بزرگترم كه بيست سال پيش با زن و بچه اش فرار كرد و با آن افتضاح خودش را پناهنده سياسي آلمان كرد. اين هم از برادر كوچكترم و اين گرفتاري كه براي خودش درست كرده است .شايد هم پدر و مادرم يا اجداد و نياكانم گناه نابخشودني كرده اند يا هيزم تري به بشريت فروخته اند&amp;nbsp;و حالا تاوانش را بايد من و خواهرها و برادرهايم پس بدهيم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6885887411406300545?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6885887411406300545/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6885887411406300545' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6885887411406300545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6885887411406300545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html' title='گناه دامن گیر'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-5024320471112171275</id><published>2010-08-07T11:48:00.000-07:00</published><updated>2010-08-07T11:48:29.308-07:00</updated><title type='text'>صبر بلبل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;يادش به خير آن روزهاي دانشكده كله سحر از خواب بيدار مي شدم ؛ دوان دوان خودم را به ايستگاه اتوبوس مي رساندم . در خياباني كه تاكسي خورش به دانشكده ملس بود پياده مي شدم ؛ تاكسي مي گرفتم و با كرايه ي دو برابر يك سر ؛ تا دانشكده مي رفتم . وقتي به دانشكده مي رسيدم هنوز باغبانها آب دادن باغچه ها را تمام نكرده بودند . با جيمز باند بازي خودم را به پرگل ترين باغچه دانشكده مي رساندم و با بيرحمي جنون آميزي به جان گلهاي درشت رز مي افتادم. آنقدر كه كيف دوشي قهوه اي رنگ و رورفته ام جا داشت گلها را در كيف مي چپاندم&amp;nbsp; بعد به اندازه كافي دور تر از اين باغچه ي غارت شده &amp;nbsp;مي نشستم&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;كتابي درمي آوردم و مشغول مي شدم .وقتي باغبانها دوباره بر مي گشتند فرياد و فغانشان&amp;nbsp; به آسمان مي رفت . من شده بودم سنگ صبور نصرت ِ باغبان مدام از اين كه يك نفر مي آيد گلهاي باغچه را مي چيند شاكي بود . من عينكم را جا به جا مي كردم و از بالاي عينك نگاه تاسف باري به باغچه مي انداختم و مي گفتم : ما آدم بشو نيستيم نصرت جان ؛ ايراني جماعت همين است كه هست . صد سال هم بگذرد ما از سرجاي خودمان تكان نمي خوريم . جهان سومي بودن از سرو كولمان مي بارد&amp;nbsp;. بعد نچ نچ مي كردم و با تاسف ادامه مي دادم از گلهاي يك باغچه هم نمي گذرند ترسم از اين است كه اينها به جان مردم بيفتند ؛ ببين آن وقت چه مي كنند&amp;nbsp;. نصرت&amp;nbsp; مي گفت : كاش همه دانشجوها مثل شما بودند و بعد مي پرسيد شما نديديد كه بود؟ كه كند ؟ كه برد ؟ به خدا مثل جن مي ماند اين يارو&amp;nbsp; من مي گفتم : اگر ديده بودمش كه جفت گوشهايش را به ديوار ميخ كرده بودم . نصرت فحش خواهر مادري به آن ياروي گل چين مي داد&amp;nbsp; بعد هم مرادعوت مي كرد به يك استكان چاي ! عطر گلها از توي كيف دوشي بيرون مي زد . من ادكلن تي رز را درمي آوردم و مي گفتم عجب عطري دارد اين ادكلن&amp;nbsp;؛ بيا نصرت خان خونت را كثيف نكن بيا يك پيس بزنم روحت تازه شود ببين چه عطر و بويي دارد؟ عطر گلهاي تو كجا و عطر گلهاي فرانسوي كجا ؟ ببين فرانسوي ها چه كرده اند؟ بعد نصرت مي گفت: اي بابا ساده اي ها اين عطر ِ گلهاي خودمان است كه مي رود آنور و اينطور توي شيشه مي كنندش&amp;nbsp;. ولي ما قدر گلهای زنده خودمان را نمي دانيم .بعد من مي گفتم : اين يارو بد جوري داغت كرده ها&amp;nbsp;. &amp;nbsp;خاك بر سر پدر سوخته هر چه دانشجو و دانشجو نماست&amp;nbsp;و همانطور كه استكان چاي را از دستش مي گرفتم برايش مي خواندم : &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش ... برجفــــــاي خار هجران صبر بلبل بايدش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال .... مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار .. كار ملك است آن كه تدبير و تحمل بايدش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;.........................................................................................................................................................&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;با دوستان دانشكده رديف مي نشستيم روي پله ها و دخترها گروه گروه مي آمدند و از جلوي ما رژه مي رفتند مزه ي متلكهاي دوران دانشجويي كه دور از چشم انجمن اسلامي به هم مي پرانديم هنوز زير زبانم است . اگرچه شكل ظاهري متلكها از شكل و شمايل كوچه بازاري اش يعني ' جيگر' و ' بخورمت' و ' فدات شم' و ' جون' و 'نازتو بخورم' تغيير كرده بود و به ' نيفتي' و 'چه بد اخلاق' و 'عجب آفتاب داغي' ! و ' چه هواي خوبي ' تغيير شكل داده بود اما باز هم معناي محتوايي اش همان بود كه بود&amp;nbsp;. آن قدر منتظر مي ماندم تا&amp;nbsp; او می آمد&amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;گلها را برای او چیده بودم معلوم است&amp;nbsp;&amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-5024320471112171275?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/5024320471112171275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=5024320471112171275' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5024320471112171275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/5024320471112171275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post_07.html' title='صبر بلبل'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-8656959076054013625</id><published>2010-08-02T12:46:00.000-07:00</published><updated>2010-08-02T15:49:00.344-07:00</updated><title type='text'>جام تهی در شام آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;عصر بيست و دومين ماه خرداد ِ هفت سال پيش بود . عزيزترين را ترك موتورم نشاندم و با هم رفتيم دادگاه . ؛ تفاهم كرده بوديم كه بگوييم هر دويمان از این&amp;nbsp;وصل &amp;nbsp;نافرجام خسته شده ايم نه او چيزي خواست و نه من حرفي داشتم .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;چند ماه قبلش يك دعواي حسابي با هم داشتيم نمي دانم سر چه بود فقط مي دانم گرفتار درس و&amp;nbsp;پایان نامه ام &amp;nbsp;بودم . مدام با استاد راهنما جر و بحث مي كردم . كارم پيچ خورده بود؛ از هر طرف به بن بست مي سیدم . كار پایان نامه&amp;nbsp;&amp;nbsp; تمام نشدني مي نمود . وقتی استرس دارم محبت کردن یادم می رود ؛ یادم می رود عاشق بودن یعنی چه ؟ عاشقی کردن چطوریست ؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;او هم دلواپسی هاي كاري اش را داشت&amp;nbsp;تازه در روزنامه ای کارش را شروع کرده بود .&amp;nbsp;از صبح تا&amp;nbsp;شب دنبال خبر می دوید&amp;nbsp;. به ندرت می توانستیم همدیگر را ببینیم . من نیازهایی داشتم که او نمی دید . او نیازهایی داشت که من نمی توانستم اجابتش کنم &amp;nbsp; و آخرش مثل اينكه دعوايمان شد از آن دعواهاي حسابي ؛ مدام فكر مي كردم شوخي مي كنيم و الان تمام مي شود اما تمام نمي شد .&amp;nbsp;آرام آرام &amp;nbsp;هر دو جدي شده بوديم . وقتي به خود آمدم كه او يك گوشه اتاق نشسته بود و ذل زده بود به ديوار شاید &amp;nbsp;او را زده بودم . شايد بدجور هم . نمي دانم براي چه ؟ شايد براي آنكه&amp;nbsp; نوشته هایم را پرت کرد توی صورتم&amp;nbsp; و پایان نامه ی کوفتی&amp;nbsp; همه جا پخش و پلا شد. شاید هم&amp;nbsp; بیشتر برای آنکه از دست&amp;nbsp; من به تنگ&amp;nbsp; آمده بود .&amp;nbsp;گدا بازي ها و بي پولي هاي عروسيمان را به رخم &amp;nbsp;كشيد و حرف و حديثهاي ديگران را برايم رو خواني كرد . دلخور شده بودم . چرا آن همه عشق و علاقه من به خودش را فراموش كرده است . در هرصورت همان شد و همان بود و بعد نه او با من حرف زد و نه من مي توانستم با او حرفي بزنم . قدرت عذر خواهي از من سلب شده بود به شدت احساس گناه مي كردم از نگاه كردن به چشمهايش مي ترسيدم .چه برسد به آنكه جلو بروم و پوزش بخواهم .بعد از آن همه چيز را در كاغذي مي نوشتيم و براي هم مي گذاشتيم .او مي نوشت ....من تقاضاي طلاق داده ام . من مي نوشتم... خب ! او مي نوشت .... فلان روز وقت دادگاهمان است . من مي نوشتم ....مي آيم ! او مي نوشت ....من مهريه ام را مي بخشم ...... من مي نوشتم ....متشكرم! .او مي نوشت .... هنوز دوستم دارد اما ديگر نمي تواند با من زندگي كند . من مي نوشتم .... هنوز دوستت دارم و هر چه تو بگويي همان مي كنم .نمي دانم شايد يك بازي بچه گانه بود . هر دو مي خواستيم بدانيم تا كجاي اين بازي پيش مي رويم . كدام يك زودتر كم مي آوريم . او از اينكه من رويش دست بلند كرده بودم دلخور شده بود و من از اينكه او به آن سرعت به دادگاه رفته و تقاضاي طلاق داده گيج شده بودم . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;شب قبل از طلاق ؛ شام آخررا با قمرالملوك و جوادي شاهدان عقدمان &amp;nbsp;خورديم . مي خواستيم حرفهاي آخر را بزنيم . رفتن و نشستن در يك ساندويچ فروشي درجه سه&amp;nbsp; و به نيش كشيدن ساندويچهاي كالباسي كه مثل مقواي سير زده به گلويمان مي چسبيد ........ هنوز هم از اين ماجرا شرمنده مي شوم . فكر مي كنم اي كاش از بچه ها پولي قرض مي گرفتم و اين شام&amp;nbsp; آخر را مفصل تر برگزار مي كردم .&amp;nbsp;آن روزها زندگيم مثل يك تلويزيون سياه و سفيد بود . مي خواستم به او ثابت كنم كه زندگي همين است كه هست و من همين هستم كه مي بيني . همه ي حقوق من صرف قسطهاي مختلف و خريد كتاب و مسافرتهاي مداوم براي پروژه ام مي شد .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;عزيزترين ساندويچش را نخورد و فقط در سكوت به در و ديوار كثيف ساندويچ فروشي و آدمهايي كه مي آمدند و مي رفتند نگاه مي كرد .من و جوادي مدام سيگار مي كشيديم و قمرلملوك براي عوض كردن فضا تيكه هاي بي مزه مي پراند . دست آخر قمرالملوك عزيزترين را برد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;بعدها فهميدم&amp;nbsp; او را به يك رستوران شيك برده است &amp;nbsp;اگرچه &amp;nbsp;او آنجا هم چيزي نخورده . اما ساعتها با هم حرف زده بودند . قمرالملوك مي گفت : همان شب كه خيالم راحت شد تصميمش در مورد طلاق از تو عوض نشده ؛ مي خواستم از او خواستگاري كنم&amp;nbsp; اما کاملا معلوم بود كه او هنوز تو را دوست دارد و براي لجبازي با تو چنين كرده است . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;وقتي حكم طلاقمان را امضاء كردند و به دستمان دادند همانقدر برايم عجيب و باور نكردني بود كه وقتي با هم ازدواج كرده بوديم فكر مي كردم همه چيز را در خواب مي بينم . پس از آن انتظار كشيدن بود براي بيدار شدن از خواب&amp;nbsp;. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;انتظار و انتظار و انتظار و در نهايت خشمي فروخورده و احساساتي كه ناديده گرفته شده بود . هر بار كه جان آشوب زده ام بيشتر او را طلب مي كرد. بيشتر از او به خشم مي آمدم و كمتر به صرافت مي افتادم به سراغش بروم . خودم را سرگرم كار؛ و زندگي براي ديگران كردم ؛ ماموريت هاي پشت سر هم ؛ دوستان جديد؛ رفتنها ؛ آمدنها ؛ نشستن ها ؛ خاموشي ها و فراموشي ها .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;, sans-serif;"&gt;كمي كه وضع ماليم خوب شد براي سركشي هاي وجودم&amp;nbsp;. فكرهايي كردم ؛ يكي دو تا دوست دختر گاه و بيگاه مرا از خيال او دورتر مي كرد . گمان مي كردم براي هميشه فراموشش كرده ام . شايد اگر بعد از هفت سال او را دوباره نمي ديدم و او به من نمي خنديد و مثل آنكه&amp;nbsp;خاطره ای عزیز را&amp;nbsp;ديده است با من سلام نمي كرد و دست مرا نمي فشرد&amp;nbsp; ؛ &amp;nbsp;مي توانستم براي هميشه خودم را به نديدنش و نبودن در كنارش عادت&amp;nbsp;می دادم .&amp;nbsp;گمانم می رود&amp;nbsp; اين روزها به شدت هوايي شده ام . هیچ چیز مرا آرام نمی کند&amp;nbsp;. جانم بی تاب است . &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-8656959076054013625?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/8656959076054013625/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=8656959076054013625' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8656959076054013625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/8656959076054013625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='جام تهی در شام آخر'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2089057695000736334</id><published>2010-07-23T06:11:00.000-07:00</published><updated>2010-07-23T06:11:10.419-07:00</updated><title type='text'>آتشم بر دامن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;چه ام شده است نمي دانم همين را مي دانم كه اين روزها يك تنگي نفس شديد&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;به دنبال طپش قلب و تاكيكاردي آزارم مي دهد . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ديشب رفتم خانه قمر الملوك حالش گرفته بود .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;گفتم : تو ديگر چه مرگت شده است ؛ مردك&amp;nbsp; ؛ من آمده بودم پيش تو&amp;nbsp; دلم باز شود .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;عصبي و بد حال گفت ؛ ديشب با چند نفر از دوستان&amp;nbsp; چشم خدا را دور&amp;nbsp;مي بينند و &amp;nbsp;براي خودشان بزمي راه&amp;nbsp;مي اندازند &amp;nbsp;به اصرار يكي از رفقايش دو تا از دوست دخترهايشان هم&amp;nbsp;مي آيند&amp;nbsp;. بعد قمر الملوك مي بيند&amp;nbsp; يكي از دخترها .&amp;nbsp;دختر&amp;nbsp;چهار&amp;nbsp;پنج &amp;nbsp;ساله دوست قديمي اش&amp;nbsp;است &amp;nbsp;كه چهارده ، &amp;nbsp;پانزده سال&amp;nbsp; پيش&amp;nbsp;روي پايش مي نشانده و با او بازي مي كرده&amp;nbsp;، &amp;nbsp;حالا آورده بودندنش براي عشق و حال .&amp;nbsp;گفت : عجيب است&amp;nbsp; تا ديدمش از روي خال&amp;nbsp;گردنش &amp;nbsp;&amp;nbsp;شناختمش&amp;nbsp;.&amp;nbsp;ولي خوشبختانه دختر مرا نشناخت .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;راست يا دروغ گويا از خانه بيرون&amp;nbsp;زده &amp;nbsp;و تا نزديك سحر توي خيابانها پرسه زده و كلي هم گريه كرده بود .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;يادم آمد پدرم هميشه مي گفت : ماشال جان اگر مي خواهي بي ناموسي كني با دخترها و بچه محل هاي خودت نباشد. برو محله هاي ديگر بچه هاي اين محله همه ناموس تو هستند . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;راستي محله كو ؟ محله كجاست ؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نشست و برايم گيتار زد و&amp;nbsp;با هم مرا ببوس براي آخرين بار را خوانديم . حال عجيبي داشتيم هر دوتايمان ؛ &amp;nbsp;او گريه کرد و من اخم کردم به روزگار.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;اين روزها مدام ياد قديمها مي كنم و افسوس مي خورم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;امروز خانم ميلاني دلش سوخته بود ؛ &amp;nbsp;برايم غذاي نذري آورد . گفت : بخور به حق&amp;nbsp; آقا امام زمان کمر دردت خوب مي شود .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;گفتم : با حلوا حلوا که دهن شيرين نمي شود &amp;nbsp;.اگر به جاي غذا دست درمانش را مي گرفتي به خانه ام مي آوردي بيشتر مديون آقا مي شدم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;چپ چپ نگاهم کرد و گفت : اين يعني حرف بد زدي ؟ خاک تو سرت کنم حالا ديگر با امام زمان هم شوخي مي کني&amp;nbsp;؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;اميدوارم خدا خودش سر راهت يک جفت خوب بگذارد&amp;nbsp;. درست و حسابي &amp;nbsp;سر به راهت کند &amp;nbsp;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2089057695000736334?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2089057695000736334/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2089057695000736334' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2089057695000736334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2089057695000736334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_23.html' title='آتشم بر دامن'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6262021283229305089</id><published>2010-07-21T12:56:00.000-07:00</published><updated>2010-07-21T12:56:58.347-07:00</updated><title type='text'>سرزمین خدایان و خدایان کوچک !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امروز برای دیدن محل پروژه جدید شرکت&amp;nbsp;به بافت قدیمی&amp;nbsp; محله هاي قديمی درخونگاه و سنگلج رفته بودم . &lt;br /&gt;یك دختر کوچولوی گرد ، &amp;nbsp;سه ؛ چهار ساله با چشمهای درشت مشکی دیدم . &lt;br /&gt;نشسته بود روی زمین و تکیه داده بود به دیوار و پاهايش را دراز کرده بود توي كوچه ي باريك آشتي كنون .&lt;br /&gt;كوچه هاي آشتي كنون كوچه هاي باريكي بودند كه دو رهگذر وقتي از كنارهم رد مي شدند ناچار به هم مي ماليدند و چشمشان به چشم هم مي افتاد .&lt;br /&gt;قديمها از اين كوچه ها در محله هاي قديمي چه بسيار بود و حالا چه نادر است.&lt;br /&gt;دخترك را مي گفتم . &lt;br /&gt;یك پیژامه ی کثیف و گلدار تنش بود با یك بلوز صورتی چرک مرد . &lt;br /&gt;مشت مشت از کپه خاکی که کنارش بود بر می داشت ؛ می ریخت وسط پاهايش . &lt;br /&gt;رهگذرهای خسته ی صلات ظهر که می آمدند رد بشوند. همه چند ثانیه ای می رفتند در بهر دخترک .&lt;br /&gt;چه بی خیالی جنون آسایی ، &amp;nbsp;چه شادابی افسون کننده ای ! چه دنیای ایده آلی !&lt;br /&gt;نه از تحریم بنزین می ترسید .&lt;br /&gt;نه از حمله ی آمریکا و متحدانش .&lt;br /&gt;نه دل ضعفه ی پیش پیشکی گرفته بود براي نبودن نان شبش . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نه فکر و خیالش ورم کرده بود براي اجاره ی سر ماه .&lt;br /&gt;دنیايش همان کپه خاک بود .&lt;br /&gt;مادرش با یك روسری سبز که خیلی سفت و سخت زیر چانه گره زده بود سرش را از درگاه خانه درآورده بود بیرون و نعره می زد که برگردد برود توي خانه .&lt;br /&gt;اما دخترک انگار گوشش سنگین تر از کوه 'المپ' بود .&lt;br /&gt;مثل همه ي خدايان هیچ نمی شنفت . یا خودش را به نشنیدن زده بود .&lt;br /&gt;صورت گردش را بالا می گرفت و به رهگذرها نگاه می کرد و می خندید .&lt;br /&gt;از آن خنده هایی که یخ هر یخچالی را آب می کند .&lt;br /&gt;و رهگذرها هر کدام چیزی می پراندند به این ونوس آینده .&lt;br /&gt;مادر بچه تا دید من دلم غش رفته براي ناز واطوار دخترک .&lt;br /&gt;نان را چسباند به تنور خریت ما !&lt;br /&gt;گفت :آقا بی زحمت ؛ قربون دستتون ؛ گوش اون بچه رو بگیر بیارش بدش به من .&lt;br /&gt;من دستم را بالا گرفتم که یعنی خب ؛ باشه ؛ شما خودت رو مکدر نکن . &lt;br /&gt;نشستم به حساب ناحساب خودم چهار تا کلوم با دخترک اختلاط کنم و طبق اصول روانشناسی و فرا روانشناسی بدون آنكه به شکوفایی شخصیتش اختلالی وارد کنم مجابش کنم که برود خانه .&lt;br /&gt;گفتم&amp;nbsp; : چیکار می کنی بابا؟&lt;br /&gt;گفت&amp;nbsp; : کوه می سازم .&lt;br /&gt;دیدم وسط خشتکش یك کپه خاک را مثل کوه آورده بالا&amp;nbsp;. &lt;br /&gt;گفتم&amp;nbsp; : خدا خودش بلده کوه بسازه . تو الان باید بری تو خونه دستات رو بشوری بعد مامان بهت پوف بده بخوری .&lt;br /&gt;با تته پته بچه گانه ايي گفت نه من کوه کوچولو می سازم بعد خدا گَّندَ ش می کنه ! &lt;br /&gt;مُردم از خوشحالی.&lt;br /&gt;از این همه حس خدایی که توي مخ یك بچه ی کوچك بود .&lt;br /&gt;اما عقل ناقصم نرسید به حکمت این خاک خیس خورده و کپه شده وسط خشتک بچه !&lt;br /&gt;خیلی از خودم خلاقیت به خرج دادم تا کوه کوچولوی خدای کوچک را بدون آنكه از هم بپاشد کف دست راستم گذاشتم و خودِ خدا را هم بغل زدم و بردم در ِ خانه ي شان . &lt;br /&gt;دیدم بچه سرش را عقب برده و چه نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد؟&lt;br /&gt;گفتم : چرا دستم که صندلی باسن مبارک خدا کوچك شده زیادی خیس است ؟ &lt;br /&gt;اما عقلم نرسید به اینکه وقتی خدایان آب کم می آورند برای خلقت بعضی چیزها يا بعضي آدمها ؛ می شاشند به خاکشان و گل درست می کنند و همینطور می سازند و می سازند و می سازند .&lt;br /&gt;مادر بچه که دخترک را از من گرفت یك هو ترش کرد و زودی گذاشتش زمین.&lt;br /&gt;ایش و اوشی کرد و نجس شدم نجس شدمی گفت و با کف دست زد در&amp;nbsp;ِ&amp;nbsp;کارخانه ی کوه سازی .&lt;br /&gt;بعد آمد از من تشکر کند اما وقتی دید من مبهوت خوشگلی خدای مادر شده ام&amp;nbsp;. &lt;br /&gt;اخمی کرد و با یك تشکر خشک رفت توي خانه و در را شترق پشت سرش بست . &lt;br /&gt;من ماندم پشت در با یک کوه کوچک آفریده شده از مصالح خاک و جیش دختر نابالغ و یك دست بلاتکلیف ، که چه کارش کنم و کجا بشویمش ؟ و یك عقده باز نشده که ای کاش قبل از تحویل خدا به مادرش . &amp;nbsp;یك بوسه ای از لپ گرد و تپلش گرفته بودم .&lt;br /&gt;یا دست کم یك آرزویی ؛ چیزی ازش خواسته بودم. بدجوری خسران ِ است که آدم خدا ي كوچكي ببیند با این همه زیبایی ؛&lt;br /&gt;آنهم درست وقتی کوه جدیدي خلق می کند و یادش برود سر تعظیم در مقابلش فرود بیاورد .و چیزی از او بخواهد . &lt;br /&gt;خدایا متشکرم که در این روزهای عزیز رخی به ما نمودی اما بعدش شاشیدی به احساسمان&amp;nbsp;.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پیراهن جیشی را دادم خانم سین _ واو . دارد می شوردش . &lt;br /&gt;او هم تا فهمید چه شده ذوق کرد و گفت: آقا ماشال به خدا دیر یا زود بختتون باز می شه .&lt;br /&gt;هیچ شری، &amp;nbsp;بی حکمت نیست .&lt;br /&gt;این بچه مامور شده بوده جیش کنه رو دست شما تا بلکه مهر یه بچه ای چیزی بیفته تو دلتون و زن بگیرید و به امید خدا صاحب یه پسرِ کاکل زری بشید .&lt;br /&gt;شانس آوردم حکمت خدا به یك جیش کوچولو ختم شد . اگر مامور معذور با پی پی كوهش را مي ساخت&amp;nbsp; معلوم نبود چه حکمتی درکار بوده است ؟&lt;br /&gt;اما فکر آن چشمهای گرد و درشت از سرم بیرون نمی رود چه عاشق کشی بشود این الهه ی ناز وقتی بزرگ شود . &lt;br /&gt;مي ترسم از آنكه چشم ناپاك بيگانه اي بخواهد خاطر زيباي خدايان كوچك سرزمين من را مكدر كند . &lt;br /&gt;لحظه اي با خود فكر كردم اگر روزي روزگاري كه خدا كند نيايد و نباشد جنگ ديگري در اين سرزمين رخ دهد چه مي كنم ؟ &lt;br /&gt;آيا به خاطر همين يك مشت خاك پرنجاست و اين نگاه معصوم هم كه شده بي هيچ درنگي خودم را براي تا آخرين نفس و آنچه در توان دارم مهيا نمی كنم ؟ &lt;br /&gt;خدا کند دنیا امن و امان بماند و هیچ جنگ و ناملایماتی چشمهای این خدایان کوچک را گريان نكند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6262021283229305089?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6262021283229305089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6262021283229305089' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6262021283229305089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6262021283229305089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_21.html' title='سرزمین خدایان و خدایان کوچک !'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-9055425924589716915</id><published>2010-07-20T07:23:00.000-07:00</published><updated>2010-07-20T07:30:17.911-07:00</updated><title type='text'>وعاقبت روز ِ کاری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;امروز كه با يك عصاي عهد بوقي منبت كاري يادگاري پدرم به&amp;nbsp;شرکت آمدم فهميدم بد هم نيست گاه گداري به تيپ و سر و وضعم تنوعي بدهم تا مزاج مشكل پسند و نازك انديش ايراني همكارانم را قلقلكي داده&amp;nbsp;باشم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;تصادف وحشتناك چند سال پيش و اين تصادف اخير دوباره وضعيت زانوي پاي راستم را وخيم كرده است . البته اين جليقه پشمي&amp;nbsp; نارنجي و مشكي&amp;nbsp; راه راهي كه مادرم اول صبحي به خاطر سرماخوردگي و خس خس سينه و در اوج گرماي تابستان زير پيراهنم پوشانده نيز بيشتر به جلب توجه و علاقه و انبساط خاطر همكارانم افزوده است&amp;nbsp;. همه از ريز و درشت - مادون و مافوق سه ساعت تمام همه ي كار و زندگيشان را گذاشتند و آمدند تا از من و سر و وضعم جوك بسازند و بخندند و بخنديم . بخصوص آنكه مادر زير جليقه و روي سينه براي رفع عفونت مزمن و سرماخوردگي بي وقتي كه گرفتارش شده ام مقداري ضماد از مخلوط پوست دنبه گوسفند ماده و كوبيده ي ترياك بر روي پنبه سوخته &amp;nbsp;گذاشته&amp;nbsp;که بوي نامتبوعش حتي با ادكلون استواچ هم بر طرف نشد . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;آقاي صفا منش روي صندلي كنارم نشسته و پيپ مي كشد و مي گويد : ماشال&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;لاكردار بوي كاپتان بلك من كجا ؟ و بوي اين ترياك كوبيده تو كجا ؟ همين الان است كه همه ي نئشه هاي شهر دم&amp;nbsp;شرکت جمع شوند و تو را بخواهند .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;آقاي طهارت هم بو كشان مرا به همه نشان مي دهد و مي گويد : بفرما تازه ماشال دندان مردانگيش&amp;nbsp; درآمده است . به اين ميگن مرد&amp;nbsp; بوي مردونگي از سرو كولش مي بارد . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خانم ميلاني دماغش را تيز كرده و مي گويد :&amp;nbsp; بد نيست تو رو به عنوان تست اعتياد بذارن دم در آزمايشگاه تشخيص اعتياد&amp;nbsp; آنوقت هر كه دلش خواست سرش رو بذاره رو سينه ات و هاي هاي گريه كنه معلوم ميشه اينكاره است و ديگه احتياجي به آزمايش خون و ادرار نداره .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دوباره همه چيز در&amp;nbsp;شرکت جابه جا شده است&amp;nbsp;همیشه &amp;nbsp;با اضافه شدن يك كاسه&amp;nbsp; بشقاب به سيستم&amp;nbsp; كل&amp;nbsp;همکارها مجبور به جا به جايي فيزيكي هستند . حقيقت اين است كه&amp;nbsp;مدیر عامل&amp;nbsp; شیرین زبان تنها کاری که برای بالابردن بهره وری به فکرش می رسد&amp;nbsp;&amp;nbsp;جابه جا كردن مداوم كارمندان&amp;nbsp;از اين سو و آن سو و نظارت دقيق بر اين نقل و انتقالات&amp;nbsp;است وگرنه رسيدگي به حقوق معوقه بچه ها . بستن قرار دادهاي بين المللي . موافقت جهت ساعت مرخصي پاس شير خانمها و برنامه ريزي هاي بودجه اي و حقوقي را قبل ازمدیر&amp;nbsp;عامل حتي آبدارچيها بهتر ساماندهي مي كنند. ناگفته نماند گاهي اوقات اين جابه جايي ها بيشتر به جهت كم كردن روي آن دسته از&amp;nbsp;هیات مدیره و کارشناسان فنی &amp;nbsp;است كه به هر جهت گردنكشي كرده اند .&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;در راستاي همين جابه جايي&amp;nbsp; چند روزي است كه&amp;nbsp;بخش مطالعات و تحقيقات را به ساختمان ديگري منتقل&amp;nbsp;کرده اند&amp;nbsp;و من با &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;عده اي از كارشناسان كه بعضا' كاري به جز دعوا و كل كل كردن و مخالفت با مدیر عامل و نور چشميهايش ندارند مجبور به مجالست و همنشيني شده ام . البته نه آنكه خداي نكرده فكر كنيد من هم جز اين دسته از گردنكشان هستم ؛ نخير ؛ در واقع من هميشه روي دل&amp;nbsp;مدیر عامل&amp;nbsp;محترم جا داشته ام .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;در حال حاضر در تهتاني ترين اطاق انتهاي راهرو كه نه پنجره دارد و نه نور گير درست و حسابي گرفتار شده ام زودتر ازمن خانم ميلاني و خانم جو كار آمده اند و به قول خودشان اطاق خوبها را گرفته اند . حالا هم از سر دلسوزي يا به بهانه اينكه من مريض هستم و گرد و خاك برايم مثل سم مي ماند كامپيوترم را وصل كرده و مرا يك گوشه نشانده اند تا با اسباب بازي ام مشغول باشم و خودشان پا به پاي خدمتكاران و نظافت چيان مي شورند و مي سابند . البته آقاي طهارت هم كنار من نشسته است و مدام با به رخ كشيدن مردانگي اش و اينكه من زود خودم را از پا انداخته ام و اگر بتوانم ضعيفه اي اختيار كنم و چند صباح باقي مانده عمرم را با كتك زدن و دستور دادن به او سپري كنم حال و روز بهتري خواهم داشت پند و اندرزهاي پدرانه اش را بي دريغ در اختيار من ميگذارد .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;مركز جديد &amp;nbsp;ساختمان نوساز و شيكي است اما نظافت كاملي احتياج دارد به نظر می رسد كاسه صبر مدیر كه پر شده است ديگر منتظر تميز كردن و شيشه شستن نشده و بي صبرانه ما را به اينجا فرستاده است البته دعوا مرافعه جديد چند تن ازاعضای هیات مدیره و اعتراض ايشان به عمل كرد دم و دستگاه&amp;nbsp;مدیر عامل هم باعث شده انتقال به شكل دلنواز تري فرم تبعيد به خود گرفته باشد . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;آقاي بهاري نظافت چي نيمه وقتمان پشت سر خانم ميلاني راه افتاده و به او ياد آوري مي كند كه كجا را شسته و كجا را آب نكشيده است و خانم ميلاني هم شلنگ به دست افتاده به كل ساختمان و در و پنجره و ميز و تخته و حتي كنتور برق و گاز را چنان مي شوید كه انگار استكان نعلبكي مي&amp;nbsp;شوید&amp;nbsp;. هر چه همكاران ديگر به او ياد آوري مي كنند كه شان و مرتبه&amp;nbsp; خود را فراموش نكند . مي گويد : مگر من مثل شما هستم كه در گه و كثافت لول بخورم و جيكم در نياد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خانم جو كار هم البته&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;صبح از جلوي ساختمان اداره دو تا بچه گربه سر راهي پيدا كرده و در حال حاضر مشغول رتق و فتق امور آنها است تا به حال پانصد بار در چشم بچه گربه هاي بيچاره كه به نظر او مشكل بينايي دارند قطره چشم ريخته و مثل مادري مهربان به آنها قاشق قاشق شير خورانده است اما آنها هنوز راه نيفتاده و چنگ و چالشان را به دست و پاي ما فرو نكرده اند و برايمان فيف و فوف را ه نيانداخته اند و همين موضوع بيشتر خانم جوكار را نگران كرده است .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بله این است&amp;nbsp;حال و روز من و&amp;nbsp;همکارانم در اولین روز کاری که پس از یک دوره مرخصی داشته ام .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-9055425924589716915?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/9055425924589716915/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=9055425924589716915' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9055425924589716915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9055425924589716915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_20.html' title='وعاقبت روز ِ کاری'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-1545244312071145351</id><published>2010-07-16T13:33:00.000-07:00</published><updated>2010-07-16T13:33:11.255-07:00</updated><title type='text'>تعطیلات خود را چگونه گذراندید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;روزهایی&amp;nbsp;که گذشت از آن &amp;nbsp;روزهای دل انگیزی بود&amp;nbsp;که من و عزیزترین می توانستیم در یک ماه عسل اجباری&amp;nbsp; دوباره داشته باشیم&amp;nbsp;. &amp;nbsp;همین سه شنبه عزیزترین بلاخره سکوت دردناکش را شکست و با من تماس گرفت . بعد از چاق سلامتی های معمول که هر دو نفر آدم آشنایی می توانند با هم داشته باشند .از حال و روزم پرسید . از شما چه پنهان سعی کردم کمی بیشتر از آنچه حقیقتا' به درد و رنج مبتلا بودم برایش مایه بگذارم. آنقدر نالیدم و نالیدم که&amp;nbsp; شورش درآمد و عزیزترین دستم را خواند ؛ خندید و گفت : اگر فکر کرده ای &amp;nbsp;با این حرفها می توانی &amp;nbsp;دوباره&amp;nbsp; مرا به خانه&amp;nbsp;ات &amp;nbsp;بکشانی کور خوانده ای . ولی پیشنهاد&amp;nbsp;می کنم &amp;nbsp;چند روزی به تعطیلات برویم و آب و هوایی عوض کنیم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;من احمق هم در جا و بدون در نظر گرفتن آنکه بعضی وقتها حس انتقام جویی زنها بر عطوفت و مهربانی آنها بد جوری می چربد بدون در نظر گرفتن کوفتگی و گرفتگی عضلات پس از تصادف و به هوای آن&amp;nbsp;که&amp;nbsp;...........ولش کن بابا چکار دارید به رویاهای زیر پتویی من . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;به دلیل کمر درد&amp;nbsp; ترجیح دادم عزیز ترین رانندگی کند در طول این هفت سال خیلی چیزها عوض شده است به جز رانندگی عزیزترین که همچنان با سماجت به قوت خودش باقی است .&amp;nbsp;در تمام طول مسیر که از جاده چالوس طی شد او لبش را گاز می گرفت ! و دو دستی و محکم فرمان را چسبیده َ و به شکار همه ی دست اندازهای جاده می رفت و الحق و الانصاف که شش دانگ حواسش به چپ و راست جاده چنان جمع بود که حتی یک دست انداز را هم از قلم نیانداخت .نمی توانم برایتان از درد و عذابی که پس از هر بار بالا و پایین پریدن از هر سنگ و کلوخ و چاله چوله ای که سعی می کرد با سرعت هرچه تمامتر از رویشان رد بشود چیزی بنویسم .نمی توانید بفهمید چطور بند بند وجودم به ارتعاش در می آمد و ناله ام به آسمان می رفت . عرق از چک و چالم راه افتاده بود. درد در وجودم چنگ می انداخت .با صدای رضا صادقی که بیش از سی هزار&amp;nbsp;بار مجبور به شنیدن آهنگش بودم می خواندم :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم................................ واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم ............................وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دیدن سوغاتی فروشی ها و مغازه های مملو از اجناس رنگا رنگ عزیزترین را سر شوق آورده بود من هم بر خلاف آن گدا بازیها و فقیرم ذلیلم در آوردنهای روزهای اول ازدواجمان تصمیم گرفتم این بار سر کیسه را شل کنم و اجازه بدهم عزیزترین به خرج من هر هله هوله ای که می خواهد بخرد .می خواستم به او بفهمانم دیگر آن آدم هفت سال پیش که دستش به زور به دهنش می رسید نیستم و حالا می تواند همه جوره روی من حساب باز کند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;چشمتان روز بد نبیند نه که عزیزترین زن ندید – بدید و نان به نرخ روز خوری باشد .نخیر .&amp;nbsp; حتی دوسه بار هم &amp;nbsp;اصرار کرد که خودش پول خریدش را بدهد؛ اما من پایم را کردم توی یک کفش و گفتم باید با حساب من خودش را بسازد ، &amp;nbsp;او هم نامردی نکرد و تا دید سر کیسه کمی شل شده است ولعش برای دست انداختن به آن ته مه های کیسه بیشتر شد و بدون هیچ رحم و شفقتی سر کیسه را چنان جر داد و با سر به ته کیسه فرو رفت که من همان روز اول و نرسیده به نمک آبرود همه ی پول نقدم را خرج خرید کلوچه و جغجغه و باد بادک و سبد و سفره حصیری و صندل چوبی و قایق بادی و دمپایی ابری و زیتون پرورده و ناپرورده و سطل و ظرف قندان و شکردان و جای سیب زمینی ؛ پیاز و چوب غذاخوری چینی و غیره کردم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خوب این همه جنس اگر قرار باشد به عنوان جهیزیه به خانه خودم بیاید چشمم کور پولش را هم که داده ام منتی سرم نیست .اما اگر قرار باشد عزیزترین دبه در بیاورد و با کس دیگری ازدواج کند و جهیزیه خریداری شده با پول ِ جیب بنده را به خانه ی داماد آینده ببرد امیدوارم یک لقمه اش هم از گلوی آن مردک&amp;nbsp;حرام لقمه &amp;nbsp;پایین نرود و به امید خدا حناق بگیرد. ناراحتی دیگرم این بودم که نود درصد اجناس&amp;nbsp; چینی&amp;nbsp;بودند که مرا شدیدا دچار اگزما می کنند&amp;nbsp;. حالم دگرگون شد&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;اینها که دیگر از لیف و کیسه حمام تا اسباب بازی بچه ها را برای ما صادر می کنند بعید نیست فردا پس فردا به ضرورت جامعه بخواهند پسرهایشان را هم برایمان بفرستند که ان وقت حتی بازار پسرهای ایرانی هم مثل بازار اجناس ایرانی کساد می شود &amp;nbsp;.....................&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بلاخره بعد از گذشتن از چالوس و نمک آب رود و کلار آباد به منطقه ای رسیدیم که به آن سی سرا می گفتند. ته مه های یک خیابان دراز ویلای دوست خانوادگی عزیزترین بود و عجب ویلای دنج و پر شکوهی اما اگر انتظار دارید که از این جا به بعد برایتان از ماجراهای رمانتیک دنبال هم دویدن و&amp;nbsp; پریدن و غلطیدن و ... مناظری بنویسم که نفس را در سینه اتان حبس کند&amp;nbsp; شما هم مثل من فریب خورده اید&amp;nbsp;. چون به محض رسیدن به ویلا فهمیدم عزیزترین چه آشی برایم پخته است . همانجا بود که دانستم او می خواهد من را بگذارد و خودش برود . گفت :&amp;nbsp;باید به محمود آباد برود چون با دوستانش آنجا قرار گذاشته اند و از آنجا که همه دوستانش از جامعه بانوان محترمه هستند از بردن من معذور است و گفت :اگر تا چهار شنبه در ویلا منتظرش بمانم بر می گردد و چند شبی را هم با هم می گذرانیم . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;عزیزترین به سرعت مرا با سرایدار ویلا که یک زن بیست و دو سه ساله روستایی ولی بد چشم بود آشنا کرد. شوهر ِ زن در شهر دیگری کار می کرد و فقط روزهای پنج شنبه جمعه پیش زن و بچه اش برمی گشت . همیشه از زنهایی با این خصوصیات وحشت داشته ام راستش این جور زنها به شدت انتقام جو هستند و سعی می کنند تلافی دوری از همسر و فقدانهای&amp;nbsp; ناشی از آن را به هر نحو ممکن بر سر در دسترس ترین مرد دور و برشان خالی کنند . چیز دیگری هم که در مورد این زنها در دائره المعارف شناختی ام وجود دارد این است که این زنها غالبا دارای دو ویژگی متضاد هستند یا آنقدر نسبت به دامن عفتشان متعصب هستند که هیچ بعید نیست مردی را به بهانه خندیدن به پاشنه در خانه اشان به هلاکت برسانند . و یا آنقدر از دوری همسر در حسرت و تب و تاب هستند که ممکن است مردی را به بهانه نخندیدن به پاشنه در خانه اشان به هلاکت برسند .خلاصه اینکه برای مرد تنهایی به جذابیت من&amp;nbsp; ماندن در آن ویلای درندشت با یک زن بدون شوهر یعنی استرس مداوم از اینکه نکند نظر سوئی به من پیدا شود .آنجا در آن ویلای زیبا و مجهز که به جای برنامه های تلویزیون خودی فقط می توانستیم از برنامه های ماهواره ای استفاده کنیم نه یک خط تلفن بود و نه موبایل آنتن می داد عزیزترین به اندازه کافی من را از زندگی در جریان شهری دور کرده بود تا دستم را از همه جا کوتاه کرده باشد و دیگر اینکه سرکار علیه پریوش خانم یعنی همان خانم سرایدار ملوس&amp;nbsp; از ساعت هشت شب به بعد یک هیولای تمام عیار که در پوستین یک سگ دو متری درنده فرو رفته بود را&amp;nbsp;آزاد می کرد تا حفاظت ویلا و خودش و دوتا پسر وروجک و شیطانش و در نهایت مرا&amp;nbsp; به عهده بگیرد .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;چقدر برای من دردناک بود وقتی فهمیدم زورو ( اسم سگ مربوطه ) اگر تا آخر دنیا هم از دست من استخوان مرغ و نان خشکیده و چیپس ماست مالی شده بخورد باز هم به دلش تردید راه نمی دهد که من دشمن هستم و منتظر فرصتی می ماند تا آن دندانهای تیز و عصبی و براقش را در گوشت و استخوان من فرو کند .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;فکر می کردم&amp;nbsp;دو شنبه و سه شنبه&amp;nbsp; مثل باد می گذرد و چهار شنبه با عزیزترین از راه می رسد . به خاطر همین شبهای تنهایی و سکوتم را با پشت پنجره نشستن و خیره شدن به گوش های تیز کرده زورو و له له زدنهای مسخره اش و دویدن های دیوانه وارش به این سو و آن سو سپری کردم . روزها هم &amp;nbsp; بعد از دو ساعت و ربع پیاده روی به کنار دریا می رسیدم و بعد از یک ساعتی تن به آب دریا دادن به ویلا بر می گشتم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی کوچک بودم هر وقت با خانواده به کنار دریا می رفتیم مقداری از راه را در ساحل دریا می راندیم .&amp;nbsp;ساحل دریا از شرق تا غرب آزاد آزاد بود. اما حالا دریا و کوه و رودخانه هم دیوار کشی شده اند اینها را هم دیگران از ما گرفته اند و زندانی کرده اند و جلویش را دیوارهایی کشیده اند که حتی از دیدنشان محروم هستیم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;منتظر چهارشنبه بودم اما چهارشنبه شد و عزیزترین نیامد و پنج&amp;nbsp;شنبه و&amp;nbsp;جمعه را&amp;nbsp;هم و هر بار که می توانستم ؛ از جایی که تلفن همراه آنتن می داد ؛ با او تماس&amp;nbsp;می گرفتم &amp;nbsp;. می گفت&amp;nbsp; : فردا می آید .....ولی فردا هم شد و نیامد .&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;نشان به آن نشانی که دست آخر تصمیم گرفتم&amp;nbsp; با اتوبوس به خانه برگردم&amp;nbsp;&amp;nbsp;.&amp;nbsp; نه ، &amp;nbsp;گله ای ندارم می دانستم بعد از ماجرای آوردنش به خانه باید کاری می کرد تا کمی خنک شود . حالا فکر کنم بی حساب شده ایم باید ببینم بعد چه می شود .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-1545244312071145351?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/1545244312071145351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=1545244312071145351' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1545244312071145351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/1545244312071145351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html' title='تعطیلات خود را چگونه گذراندید'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-216476405893626917</id><published>2010-07-12T10:33:00.000-07:00</published><updated>2010-07-12T10:36:31.659-07:00</updated><title type='text'>زير ِ دامن زندگي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چرا تا به حال به فکر نیفتاده بودم&amp;nbsp; مادرم را شوهر دهم&amp;nbsp;&amp;nbsp;؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اگرچه نازنين مادر&amp;nbsp; با من زندگی نمی کند و&amp;nbsp;غرزدن &amp;nbsp;ها و پرحرفي هاي زنانه اش&amp;nbsp; مرا آنقدرها که ادعا می کنم عصبانی نمی کند اما احساس می کنم احتیاج دارد به کسی پیله کند. ما که زورمان به او نمی رسد شاید کس دیگری بتواند رامش کند . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;آدمش را هم پیدا کرده ام . دیروز عصر این دخترک ور پریده همسایه که مرا ناکار کرده است با پدر بزرگش برای عیادت من آمده بودند. چشمم پدر بزرگش را گرفت. &amp;nbsp;پیرزن و پیر مرد با هم گرم گرفته بودند و&amp;nbsp;به&amp;nbsp;یاد ایام قدیم حرافی می کردند .&amp;nbsp;یادی هم از همسرانشان کردند و مراسم&amp;nbsp;روضه خوانی و&amp;nbsp;فاتحه خوانی برقرار بود و گاه به گاه&amp;nbsp; که روضه به جاهای خوبش&amp;nbsp;می رسید اشکی هم ریختند .&lt;br /&gt;نمی دانم شاید این روش دلبری در سنین بالا باشد . &lt;br /&gt;در این فاصله دخترک تمام کتابخانه مرا زیر رو رو کرد و دوسه کتاب به اجازه خودش امانت گرفت تا بخواند و دوباره بیاورد ! اگرچه هنوز هم از بی احتیاطی و رانند گی فضایی اش دلخور هستم اما نمی توانم بگویم که از خودش&amp;nbsp;بدم آمده است&amp;nbsp;. از شما چه پنهان این دختر حس خوبی به من می دهد . نه&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;خیالات پلیدی در سر نمی پرورانم&amp;nbsp; . اما اعتراف می کنم نمی توانم نسبت به&amp;nbsp;اين بچه &amp;nbsp;بی تفاوت باشم . جواني و شادابي اش مرا به ياد عمر از کف رفته مي اندازد . &lt;br /&gt;مثل این که جرقه ای در ذهن من روشن شده باشد&amp;nbsp; به یاد خاطره ای در هشت ؛ نه سالگیم&amp;nbsp;افتادم . &amp;nbsp;یادم آمد&amp;nbsp; ما یکبار و برای اولین بار به خانه یکی از دوستان پدرم رفته بودیم صاحب خانه دخترکی به سن و سال من داشت ما به سرعت همبازی شدیم و به سرعت به هم دل باختیم و به سرعت کارمان به جای باریک کشید&amp;nbsp;. داشتیم قایم باشک بازی می کردیم&amp;nbsp; که دخترک زیر بوفه&amp;nbsp; یکی از&amp;nbsp;اطاقها پنهان شد من هم&amp;nbsp;پیدایش کردم &amp;nbsp;و به جای آنکه از زیر بوفه بیرونش بکشم از فرصت استفاده کردم و خودم را به زور آنجا تپاندم . چند دقیقه ای کنار هم در همان جای تنگ و تاریک خوابیده بودیم ؛&amp;nbsp; و من بدون آنکه به او دست بزنم&amp;nbsp; ناگهان به&amp;nbsp; کشف بزرگی دست یافتم&amp;nbsp; " شگفت انگیزی&amp;nbsp;&amp;nbsp;ِ &amp;nbsp;لذت نزدیک بودن به یک دختر " . هنوز در خلسه ی این کشف بزرگ بودم که ناگهان مادر دختر پیدایش شد و من را به ضرب مشت و لگد از زیر بوفه بیرون کشید . من شرمسار و گنه کار سرم را پایین انداخته بودم و زیر لب قسم می خوردم کار بدی نکرده ام و دختر هم&amp;nbsp; مانند ابر بهار اشک مي ريخت .&amp;nbsp;بعد مادر&amp;nbsp;ِ دختر &amp;nbsp;دامنش را بالا زد و نگاهی انداخت&amp;nbsp; و نفس راحتی کشید . به من هم گفت : &amp;nbsp;پدر سوخته دیگر نبینم دختر مردم را ببری زیر کمد .&lt;br /&gt;آن وقتها نمی دانستم چرا مادر دختر برای اثبات گنه کاری من دامن او را بالا زده است . هیچ زمینه ذهنی از آنچه می تواند زیر دامن پنهان باشد نداشتم . ولی همان لحظه احساس خسران عجیبی کردم با خودم گفتم : شاید چیزی آن زیر بوده که ارزش دید زدن را داشته است&amp;nbsp; . و ای کاش من به جای آن که وقتم&amp;nbsp; را با چسباندن خودم به او سپری کرده بودم زیر دامنش را می دیدم. &lt;br /&gt;حال دختر همسایه&amp;nbsp;همین &amp;nbsp;احساس عجیب را در من بوجود می آورد .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;احساس خسران دارم از زمانی که از دست داده ام .&amp;nbsp;احساس خسران از زمانی که خودم را به زندگی چسبانده ام و زیر دامن زندگی را فراموش کرده ام . &lt;br /&gt;البته اگر می دانستید که من در هشت نه سالگی چقدر مرد بوده ام&amp;nbsp;! &amp;nbsp;می&amp;nbsp;فهميديد &amp;nbsp;که دیدن زیر دامن زنها &amp;nbsp;برای من در آن سالها فقط می توانست شناخت زنها باشد &amp;nbsp;&amp;nbsp;و اینکه چه تفاوتی با مردها دارند . در اين سن و سال احساس مي کنم&amp;nbsp; حتي يک بار زير دامن زندگي را نديده ام نه زندگي را شناخته ام و نه تفاوتها را ديده ام فقط خودم را به زندگي چسبانده ام .همینن است که هر بار با عاشقانه ترین احساس ممکن به&amp;nbsp;عزیز ترین نزدیک می شوم &amp;nbsp;. با تلخترین کلمات همدیگر را بدرود می گوییم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-216476405893626917?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/216476405893626917/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=216476405893626917' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/216476405893626917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/216476405893626917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_12.html' title='زير ِ دامن زندگي'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-3157505077117229387</id><published>2010-07-10T23:49:00.000-07:00</published><updated>2010-07-11T14:54:22.059-07:00</updated><title type='text'>ترخیص</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اگر نصف آدمهایی که دیروز برای ترخیص من از بیمارستان آمده بودند ؛ به وقت مردن زیر جنازه ام را بگیرند و من را تشیع کنند . دیگر خیالم از مردن و نماندن جنازه ام روی زمین راحت می شود . حساب مادر و فامیل درجه یک و دو و بستگان سببی و نسبی را که جدا کنیم . می ماند نصف بیشتر همکاران اداری و یکی دوتا دوست و آشنا که دیروز تا خر خره شرمنده اشان شدم بس که همه اشان آنقدر به من لطف داشتند و از کار و زندگی اشان زدند و آمدند و با سلام و صلوات و گل و شیرینی مرا از بیمارستان به خانه رساندند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; البته غافل از &amp;nbsp;دست خدا هم نمی توان بود که مرا زمین گیر کرد و بهانه به دست&amp;nbsp; این همه &amp;nbsp;داد تا&amp;nbsp; بتوانند برنامه&amp;nbsp; ای&amp;nbsp;برای اوقات فراغت&amp;nbsp;و تعطیلات رسمی و غیر رسمی &amp;nbsp;خود که به پشتگرمی دولت فخیمه برایمان از در و&amp;nbsp;دیوار می بارد&amp;nbsp;داشته باشند&amp;nbsp;و همین شد که &amp;nbsp;مصیبت خانه رفتن کم از تکرار بلای تصادف&amp;nbsp; نبود . از همان دقیقه ای که پایم را به داخل خانه گذاشته ام کرور کرور مهمان به خانه می آیند و می روند حتی&amp;nbsp;&amp;nbsp;صاحب خانه و زن صاحب خانه و پسرشان و عروس گلشان&amp;nbsp; ؛ (وای امان از عروس گلشان ) نه اینکه فکر کنید من آدم نظر باز و چشم هیزی هستم ها ، &amp;nbsp;اما خودتان فکرش را بکنید خانم خوشگلی بیاید به ملاقات شما&amp;nbsp;و&amp;nbsp;&amp;nbsp;همه ی بدنش را تا آن خال زیر سوتین برنزه کرده باشد.آن هم یک شکلاتی خوش رنگ&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;لباس آستین حلقه ای پوشیده باشد. آن هم از آن حلقه ای ها که تا گودی کمر دیده می شود ! سینه&amp;nbsp;&amp;nbsp;بند هم&amp;nbsp; نبسته باشد &amp;nbsp;و شما هم بتوانی آنچه نادیدنی است بینی&amp;nbsp;, &amp;nbsp;حق بدهید&amp;nbsp;به &amp;nbsp;مرد نزاری در حال و روز من که چند شب را در بیمارستان گذرانده و دائم قیافه ها ی داغان و زوار در رفته&amp;nbsp; دیده&amp;nbsp;که&amp;nbsp;این صحنه را ببیند و چون دم مسیحایی از آن جان تازه نگیرد. به قول شاعر مرده بودم زنده شدم مرده بودم زنده شدم دولت عشق آمد و ...... چه می گویم باز ..... راستش را بخواهید در این چند روز عزیزترین نه تنها به دیدار من نیامده است بلکه حتی یک زنگ کوچک هم نزده ..... شاید بهتر باشد خودم به او زنگ بزنم و بگویم که در بستر بیماری افتاده ام و چنانم جان ازمنزل تن به در رفته که جز دیدار روی تو به منزل باز نمی گردد .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفتم که خانه مدام پر و خالی می شود و همسایه ها و دوستان و آشنایان مدام می آیند و می روند .&amp;nbsp; مادر هم که آرزوی این طور آمد و شد ها را دارد از ترس اینکه نکند من بلند شوم و راه بیفتم و دکان این مهمان بازیها تخته شود مرا مثل زنهای زائو روی تخت خوابانده و با آن پای آرتوروزی مهمان داری می کند . تنها ایراد قابل عرض این مهمان بازیها این است که من نتوانسته ام بعد از این همه درد و ناراحتی یک پسر کاکل زری به دنیا بیاورم تا دست خالی نباشم و بشود بچه را میان مهمانها گرداند تا هرکدام یک&amp;nbsp;ماچ گنده به لپهایش &amp;nbsp;بیاندازند&amp;nbsp;. حالم خوش نبود کمی شر.................اب حالم را جا می آورد اما دستم خالی&amp;nbsp;. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مادرم به محض آمدن به خانه&amp;nbsp; , همه ی خانه را چندین و چند بار آب کشید و کر داد می گفت :&amp;nbsp;خانه مجردی بوی بی ایمانی و فسق و فجور می دهد .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفتم : مادر ، من مگر سگ در این خانه نگه می دارم که اینقدر همه چیز را آب می کشی .... لیوانها و استکانها را آب کشیدی قبول&amp;nbsp; دیگر چرا&amp;nbsp;بشقاب&amp;nbsp;ها &amp;nbsp;و&amp;nbsp;کاسه ها &amp;nbsp;و لباسهای مرا اینقدر میسابی و آب کشی می&amp;nbsp;کنی؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; می گوید: تو تنها بچه خوب من بودی که تازگیها مثل سگ نجس شده ای&amp;nbsp;. تمام شیشه هایی را هم که به نظرش مشکوک آمده توی توالت خالی کرده است و من تنها بچه ی خوب مادرم&amp;nbsp; که از شراب الست مست مست هستم ! دست و بالم خالی است. به قمر الموک زنگ زدم و گفتم :&amp;nbsp;اگر می خواهی به خانه من بیایی&amp;nbsp;برایم چند شیشه شربت معده بیاور که محتویاتش را خودت گلچین کرده باشی اما تنها نگرانی ام این است که&amp;nbsp;مادرم در این مدت معده درد بگیرد .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-3157505077117229387?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/3157505077117229387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=3157505077117229387' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3157505077117229387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/3157505077117229387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_10.html' title='ترخیص'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6733994624442780262</id><published>2010-07-09T09:56:00.000-07:00</published><updated>2010-07-09T10:01:26.812-07:00</updated><title type='text'>شا.....شيدم به اين زندگي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در این وانفسای درد و ناچاری &amp;nbsp;بهترین چاره برای درمان دردهای ناگفته ام بازگویی خاطراتم&amp;nbsp; باشد .&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;تمام تصادف پری روز و بلایایی که به سرم آمد ؛ تا بستری شدنم و وراجی های بی وقفه مادر و این دخترک ور پریده ی همسایه که هر روز به هوای معذرت خواهی می آید و با ناز و اطوار و بلبل زبانی یک دسته از گلهایی که همکارانم برایم آورده اند را با خودش می برد یک طرف ؛ گندی که دیشب زده ام یک طرف.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مرا پیچانده بودند عین سوسیس کوکتل&amp;nbsp; ، کمرم به شدت درد می کرد از آن دردهایی که نمی توانی خودت را تکان بدهی و(( هنوز هم درد میکند )) ديشب انگار به فینال دردهایم رسیده بودم . تمام بند بند وجودم تیر می کشید و ذق ذق می کرد. نه همراهی داشتم و نه مهربانی که بر بالینم نشسته باشد و حالم را جویا شود . حدودهای ساعت سه و نیم نصف شب بود هر چه زنگ زدم تا یکی از پرستارها برایم لگن بیاورد نتوانستم از خواب بیدارشان کنم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;صبح خودشان می گفتند یک بیمار بد حال داشته اند و تیم پرستاری در بست در اختیار آن بیمار بوده&amp;nbsp;.&amp;nbsp;نتيجه اينکه بيمار مرد &amp;nbsp;و امروز بدن بیجان&amp;nbsp; بخت برگشته را با موسیقی متن ناهنجار فریادهای دخترش که بیمارستان را گذاشته بودی روی سرش به سردخانه منتقل کردند.&amp;nbsp; القصه دیشب به خودم می پیچیدم و به عالم و آدم بد و بیراه می گفتم نه راه پس داشتم و نه راه پیش دستم از همه جا کوتاه بود.شکمم شده بود عین توپ بسکتبال کارم به جایی رسید که می خواستم فلاکس را بردارم و خودم را راحت کنم . &amp;nbsp;اما حتی دستم به فلاکس هم نمی رسید . لیوان هم آنقدر کوچک بود که می ترسیدم سر ریز شود . کاسه و بشقابی هم دم دستم نبود&amp;nbsp;. چشمم به گلدان گلی که رئیسم آورده بود افتاد&amp;nbsp;. نزدیکترین و بهترین چیزی بود که ارزش شاشیدن را داشته باشد. &amp;nbsp;گلدان را برداشتم تا خودم را راحت کنم اما یک شاخه ی گل گلایل گیر کرد به شلنگ سرم و گلدان واژگون شد - آب گلدان ریخت رو ی سر و رویم و خود گلدان هم افتاد روی زمین و با سرو صدای مهیبی شکست .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;حالم چنان وخیم بود که می رفت مثانه ام منفجر شود و آن چه به زحمت نگه داشته ام به بیرون فوران کند . هر چه تف و نفرین بود نثار ریاست محترممان کردم&amp;nbsp;. خیر سرش دستور داده است مرا در اطاق خصوصی بخوابانند تا منتی سرم گذاشته باشد&amp;nbsp;. اگر هم اطاقی دیگری داشتم چشمش کور بیدارش می کردم تا هر طور شده برود چند تا از این پرستارهای ترگل و ورگل را بیاورد تا مرا سر پا بگیرند . اما افسوس من بودم و دست و بالی که نمی توانستم تکان بدهم و معضل ادرار شبانه .گفتم جهنم حالا که من عذاب می کشم بگذار آخرین تلاشهای محتضرانه ام را بکنم با آب آن گلدان&amp;nbsp; دیگر آب از سر من گذشته است .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دستم را گذاشتم روی زنگ و دیگر برنداشتم و همان طور که دستم روی زنگ بود اجازه دادم طبیعت کار خودش را بکند .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بد مصب انگار سرش را به شير آتش نشانی بسته باشند تمامی نداشت تا گردن خیس شده بودم . همین که دیگر آخرین قطره اش تخلیه شد طلسم شکست و یک پرستار پر فیس و افاده در را باز کرد و با قیافه برزخ گفت چه خبرته بیمارستان رو گذاشتی روی سرت&amp;nbsp;؟ چاره ای نبود با شرمساری گفتم ببخشید من گلدان آب را روی خودم برگردانده ام بیشتر نگران ملافه و تشک لحاف بیمارستانتان بودم حالا چطور می خواهید خشکش کنید ؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دیگرش را نمی گویم چون جز شرمساری ندارد از صبح تا به حال هر پرستار یا نرس یا دکتر کشیکی که به من سر زده لبخند مرموزی به لب دارد بعضی ها خودشان را می کشند تا قه قه نزنند .&amp;nbsp;اما من همچنان غرورم را حفظ کرده ام و سعی می کنم با سکوت از جریحه دار شدن بیشتر احساساتم جلو گیری کنم .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;همین الان یکی از پرستارها آمد و با بیشرمی گفت لگنتان را گذاشته اند زیر تخت اگر دستشویی داشتید قبل از آنکه کارتان را بکنید&amp;nbsp;، یک زنگ کوچک بزنید تا خدماتی ها بیایند . وگرنه مي گويم كه بيايند به شما سوند وصل كنند. مادرم دارد با او بحث می کند می گوید : بهیارها غلط می کنند به لگن بچه من دست بزنند. &amp;nbsp;اینها اگر کار خودشان را بلد بودند نمی گذاشتند دیشب پسرم به سر تا پایش بشاشد . بعد هم گفت :&amp;nbsp;من خودم یک عمر بچه ام را شسته ام این چند روز هم می شویمش . اما پرستار پایش را کرده است در یک کفش که دیشب من اول جیشم را کرده ام و بعد زنگ زده ام که پرستارها بیایند .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خدا می داند من فقط آن هفت هشت سال نخسیتن زندگی که بعضی شبها تشک و لحافم را خیس می کردم و حالا پس از سی چهل سال و آن هم اين يك بار محتاج چشم پوشی دیگران شده ام اما اینها تا مرا رسوای عالم و آدم نکنند دست بردار نیستند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6733994624442780262?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6733994624442780262/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6733994624442780262' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6733994624442780262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6733994624442780262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_09.html' title='شا.....شيدم به اين زندگي'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-151128751686900432</id><published>2010-07-08T02:47:00.000-07:00</published><updated>2010-07-08T02:50:03.006-07:00</updated><title type='text'>ماموریت غیر ممکن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از بیمارستانی در خیابان ایتالیا می نگارم&amp;nbsp;.&amp;nbsp;سه شنبه &amp;nbsp;تصادف کردم ؛ و درحال حاضر مثل گوشت قربانی روی تخت افتاده ام و قادر به هیچ حرکتی نیستم تنها عارضه ای که با چشم غیر مسلح دیده می شود یک دست وبال گردن و بیست و هفت کوک بخیه در ناحیه مچ پای راست و یک سر باند پیچی شده است که تا دیروز مشکوک به ضربه مغزی بود ولی امروز تردیدی نمانده که خوشبختانه چیزی نداشته اتا نگرانی قابل عرضی پیش بیاورد .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و آنچه غیر قابل دیدن است و من را کاملا از پای درآورده درد شدیدی است که در ناحیه کمرم و بین مهره های سوم و چهارم وجود دارد .خوابیده ام و آرزویی ندارم جز آنکه بتوانم کمی چشمهایم را روی هم بگذارم و صدایی نشنوم&amp;nbsp; . مادرم را دوساعت پیش یک مشت ابله و خائن ! خبر کرده اند و او اکنون کنار من نشسته و مدام دارد اشک میریزد و سینه می کوبد و به جد و آباد دخترکی که من را به این حال و روز انداخته نفرین می کند.&lt;br /&gt;هر چه می گویم: مادر من اتفاق بوده است و این مشکل می تواند در هر لحظه برای هرکسی پیش بیاید . او زیر بار نمی رود و پایش را کرده است در یک کفش که کسی یا کسانی با قصد قبلی ؛ یا سوء نیت پسر بانمک&amp;nbsp; سیاه سوخته ی نی قلیونش را چشم زده اند .&lt;br /&gt;از فرداست که به اسم این و آن تخم مرغ بنویسد و اسپند دود کند و دخیل ببندد تا بلکه چشم ِ حسود از حدقه درآید .&lt;br /&gt;البته اینها همه در مقابل&amp;nbsp; مرحمی از مورد نکوبیده - نخود خام – زرده تخم مرغ محلی یخچال نرفته&amp;nbsp; و قرص نرو ماده کمر&amp;nbsp;که اراده کرده &amp;nbsp;بود&amp;nbsp; با دستمال آب ندیده&amp;nbsp;؛ &amp;nbsp;به کمر من ببندد ، هیچ است&amp;nbsp;. باوركنيد تا نيم ساعت پيش مشغول چانه زدن با پرستارهلوی&amp;nbsp;خوش ادايي &amp;nbsp;بود كه&amp;nbsp;تحت&amp;nbsp;تاثیر نگاه التماس آمیز من &amp;nbsp;مانع کارش شده بود&amp;nbsp;ودر نهايت&amp;nbsp;&amp;nbsp;چه شد؟&lt;br /&gt;هيچ ؛ &amp;nbsp;آخر هم با اجازه دكتر (&amp;nbsp;که&amp;nbsp;اتفاقا عزیز دردانه ی خواهرش&amp;nbsp;می باشد &amp;nbsp;) و زير باران شماتت پرستار كار خودش را كرد و هم اكنون بوي گند تخم مرغ خام همه ي اطاق را پر كرده است. ديگر&amp;nbsp;اين&amp;nbsp;&amp;nbsp;که با &amp;nbsp;همه پرستارهای خوشگل و مهربان و تیتیش بیمارستان که تنها دلخوشی من کمر شکسته هستند سر جنگ دارد&amp;nbsp; که چرا کل بیمارستان را ول نمی کنند و به من نمی رسند .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;من از ازل شانس نداشته ام و حکایت تصادفم مثل خودم رو سیاه است .&lt;br /&gt;سرم به اوهام خودم گرم بود ایستاده بودم و چشم به خیابان دوخته بودم و در افکار عاشقانه و نیمه صکثی خودم غرق بودم منتظر بودم تا صیفی بیاید و باهم برویم . گفته بودم که راهی ماموریت هستم .&lt;br /&gt;چه ماموریتی از آب درآمد چشمتان روز بد نبیند تنها چیزی که یادم است صدای برخورد چندین ماشین به همدیگر و بعد هم حرکت ریوی سرمه ای پارک شده و بدون سرنشین کنار پیاده رو به سمت من ودر نهایت پرواز من در فضا و افتادنم روی یک تیوتا کمری سفید یخچالی بود .تیوتا&amp;nbsp;هفت هشت&amp;nbsp;&amp;nbsp; قدم آن ور تر از من کنار خیابان پارک بود و من برای آنکه خودم را نجات دهم به ناچار خودم را روی آن پرتاب کردم ، سرم به شدت با اطاقک تیوتا اصابت کرد و دیگر نفهمیدم چه شد.&lt;br /&gt;صاحب این شاهکار زنجیره ای دخترک هجده نوزده ساله ی چشم سبزهمسایه رو برویی از آب در آمد که دزدکی سوار ماشین پسر عمویش شده بود و بعد از برخورد با یکی دوماشین پارک شده کنار خیابان و ریوی سرمه ای و من و تیوتای سفید یخچالی مهر تاییدی بر تصور من در مورد وحشتناک بودن راننده گی , رانندگان زن کوبید .&lt;br /&gt;وقتی چشمهایم را باز کردم مثل آن نقاشی قهوه خانه ای سهراب در آغوش رستم . در آغوش صیفی بودم مرد گنده مثل ابر بهار گریه می کرد . و لابد فرستاده بود پی نوش دارو (( بعد فهمیدم همینطور بوده و با بی تابی چهل و پنج دقیقه منتظر اورژانس بوده است )) ابتدا به ساکن کمی توی ذوقم خورد چون فکر می کردم در بهشت باشم و در آغوش فرشته ای تر و تمیز و کمر باریک و سفید پوست تر از این نکره ی کچل و آفتاب سوخته ی ؛ سبیل کلفت چشم بگشایم .به همین دلیل با دل داریش با حال نزار و صدایی که از قعر چاه ویل می آمد گفتم : صیفی جان تو در این دنیا هم دست از سر ما بر نمی داری ؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بیچاره صیفی با خوشحالی گفت :به خدا فکر کردم مرده ای یکی دو بار اصلن نبض نداشتی که با توجه به سابقه صیفی در امر طبابت ! بعید نیست که نبضم را از کف پایم گرفته باشد .&lt;br /&gt;چند قدم آن ور تر از ما هم پدر بزرگ و پسر عموی دخترک قاتل ؛ &amp;nbsp;ایستاده&amp;nbsp; و با دستپاچگی و نگرانی منتظر آمدن آمبولانس بودند . نمی دانم هنوز گیج گیج بودم و سرو صدا ها را نمی فهمیدم فقط میان آن همه پتکی که احساس می کردم به سرم میخورد و چشمانم که تار می دیدند و گوشهایم که وز وز می کردند. &amp;nbsp;شنیدم که ظاهرن دخترک پدر سوخته خودش هم از ترس غش کرده است و لابد پدر بزرگ بیشتر نگران نوه عزیز دردانه اش بوده است تا من .&lt;br /&gt;بلاخره آمبولانس آمد و من و دخترک را با هم سوار کردند "قاتل و مقتول در کنار هم ". واقعیت این است که آنجا هم تا چشمم به دخترک وروجک افتاد که هنوز از غش&amp;nbsp; درنیامده مشغول ور رفتن با کپسول اکسیژن است از ترس اینکه نکند اینبار چیزی را منفجر کند ترجیح دادم دوباره از حال بروم .&lt;br /&gt;همانطور که گفتم اکنون در بیمارستان هستم . برایتان ذکر مصیبت نمی گویم . حال و حوصله نوشتن اینکه از نوک پا تا فرق سرم درد می کند و مور مور می شود را ندارم .راستش دلم برای عزیزترین تنگ شده است یاد خوابی افتادم که شب پیش از تصادف دیده بودم همان که عزیزترین مرا گرفته بود زیر مشت و لگد و تا می خوردم کتکم زد. چه زود تعبیر شد .&amp;nbsp;شاید همان موقع که روی کاناپه خانه ام چمباتمه زده بود و من درخانه را قفل کرده بودم که بیرون نرود ؛ در ذهنش هزار بار آرزوی گور به گور شدن و ناکار کردن مرا کرده باشد . فکر می کنم حسابی از دستم شاکی بوده و شاید هم تا به حال خبر را شنیده و دلش خنک شده باشد .&lt;br /&gt;بگذریم برای وقت گذرانی می نویسم می دانم این چیزها دردی از دردهای من و شما دوا نمی کند .اما من را آرام می کند . باور کنید عقده گشایی حال مرا جا می آورد. شما هم امتحانش کنید بعضی وقتها حرفهای دلتان را بیرون بریزید حتی اگر شده روبروی یک میخ کوچک فرو رفته به دیوار .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-151128751686900432?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/151128751686900432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=151128751686900432' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/151128751686900432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/151128751686900432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_08.html' title='ماموریت غیر ممکن'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2941760871156339237</id><published>2010-07-06T11:35:00.000-07:00</published><updated>2010-07-06T11:35:13.952-07:00</updated><title type='text'>يار در خانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ديشب تا صبح نخوابيدم هي اين پهلو آن پهلو كردم ؛ بي حاصل ! براي خودم در تنهايي آه و ناله راه انداختم ! نزديكيهاي صبح خوابم برد كه تا خود خود عين الطلوعين! خواب ديدم ! خواب خانه قديمي پدر بزرگم را ؛ بچه هايي كه بازي ميكرديم و از اين اطاق به آن اطاق مي رفتيم؛ آن زير زمين وحشتناك با طاق ضربي عجيبش كه همه مي گفتند پدر بزرگ جنازه مادر بزرگ را با گنج قارون آنجا دفن كرده ؛ غرض اين بود كه اگر مي خواهي بروي گنج را پيدا كني بايد تحمل ديدن اسكلت مادر بزرگ را هم داشته باشي !&lt;br /&gt;هميشه از آنجا مي ترسيديم و تويش پر بود از گربه يكبار من با ناصر و منصور پسر عموهايم رفتيم آنجا و زمين را نيم متري كنديم؛ شاش بند شديم از ترس ؛ اما نه گنجي بود و نه اسكلتي ؛ بعدها فهميدم همان جايي كه هر سال پيش از عيد مي رويم و اسمش شابدول عظيم&amp;nbsp; است مادر بزرگ را دفن كرده اند و ما يك عمر بي حاصل دنبال گنج پدر بزرگ توي زير زمين خانه اش مي گشتيم و از اول بايد مي آمديم همين جا را مي كنديم&amp;nbsp;. البته براي گسترش حرم متوليان امر كار ما را راحت كردند و بعدها آنجا را كندند و كوبيند و هر چه گنج بود با اسكلت مادر بزرگ برداشتند و صاف كردند و بعد دوباره قبرها را با قيمت نجومي فروختند.&lt;br /&gt;بماند ؛ داشتم مي گفتم كه خواب آن زير زمين را مي ديدم و درخواب همان وحشت قديمي و گنگ را توي پوست و خونم احساس مي كردم .... بعد نمي دانم چه شد كه ناگهان در ِ يك جايي باز شد و تو رفتم و تا به خود بيايم ديدم كه عزيزترين هم كنار من است . به او گفتم: كجا بودي ؟و از كي با مني؟&lt;br /&gt;(( ياد آن جوكي افتادم كه مردك مي گوزيده و اسم روزهاي هفته را مي برده . ناگهان برمي گردد و مي بيند كه رئيسش پشت سرش است مي گويد :آقا شما از كي اينجا بوديد رئيس مي گويد: از يك شنبه ))&lt;br /&gt;ولي عزيزترين در خواب نگفت از يك شنبه&amp;nbsp;. &amp;nbsp;افتاد به جان من و مرا له و لورده كرد . من چماله شده بودم يك گوشه و كتك مي&amp;nbsp; خوردم .بد مصب در خواب عجب دست سنگيني هم پيدا كرده بود . كتك مي خوردم و مثل كسي كه قرار است نقش كتك خور يك فيلم را بازي كند و دم نياورد ساكت بودم و فقط به چشمهايش نگاه مي كردم و جالب اينكه در خواب چشمها برايم مثل فيلم كلوز آپ شده بودند .&lt;br /&gt;از خواب كه بيدار شدم تمام بدنم درد مي كرد انگار واقعن كتك خورده باشم به زحمت از تختخواب پايين آمدم و همين كه در اطاق را باز كردم يادم آمد كه بله ديشب تمام مدت عزيزترين در اين خانه بوده است و بوي خوبش همه خانه را پر كرده !&lt;br /&gt;ديشب با هم رفته بوديم خانه همان دوست مذكرم كه به خاطر صدايش اسمش را گذاشته ايم قمر الملوك دوستان ديگر از هم دوره اي هاي قديمي دانشگاهمان هم بودند . فرامرز و زنش .... صادق و زنش .... سهراب و قمرالملوك و من و عزيزترين .&lt;br /&gt;نقشه ي شهرزاد - زن فرامرز بود دوست صميمي عزيزترين است . گفت همه دوستان قديمي جمع شويم ؛ شب نشيني بگيريم ؛ ياد ايام قديم كنيم تا شما دوباره يختان باز بشود . بلكه بشود دوباره به همديگر جوشتان بدهيم .&lt;br /&gt;ما هم رفتيم كاش قلم پايم شكسته بود و نرفته بودم ماجرا بر عكس تمام شد . سيمين زن صادق تا عزيزترين را ديد گفت : واي تو چقدر خوب مانده اي .اينها همه بخاطر اين است كه طلاق گرفته اي و مجرد مانده اي . شوهر آدم را پير مي كند .&lt;br /&gt;بعد هم شهرزاد پشتش درآمد كه خوش به حالت؛ هنوز همانطور مثل دوران مجردي هستي ما را ببين كه چقدر پير شده ايم. ( خوب است كه هر شش ماه يكبار ميرود تمام چين و واچين هاي صورت و پيشانيش را با تزريق و كشيدن و اينها اتو مي كشد و باز از اين زنجموره ها مي كند .)&lt;br /&gt;حتي قمر الملوك خائن هم اذعان كرد كه عزيزترين هنوز به همان جواني و خوشگلي قديم است&amp;nbsp;. همانطور كه او را اولين بار ديده .&lt;br /&gt;حالا هر چه من مي گفتم به پير به پيغمبر اين جواني و تر و تازه گي عزيزترين بخاطر فيزيك و ژنش است آنها توجه نمي كردند و حرف خودشان را ميزدند .&lt;br /&gt;بعد هم كار به دعوا كشيد فرامرز و شهرزاد زدند به تيپ هم و يواش يواش كار از تو من را پير كرده اي و تو پدر من را درآورده اي و تو زندگي من را تباه كرده اي&amp;nbsp; كشيد به آنجا كه فرامرز بگويد ؛ به جهنم برو خانه بابايت اگر من تو را نمي گرفتم هيچ خر ديگري هم حاضر نبود با تو ازدواج كند. بعد هم گفت :فكر كرده اي به ماشل بد مي گذرد من با او كار ميكنم . من مي دانم لب تر كند هزار تا دختر دكتر مهندس برايش مي ميرند .&lt;br /&gt;و در نهايت تير آخر را زد و گفت : همين حالا هم اگر هفته اي يكبار خودش را با اين دختر مخترهاي خاطر خواهش نسازد اينطور خوش خوشانش نمي شود كه بنشيند و به ما بخندد .&lt;br /&gt;دروغ مي گفت ديوث&amp;nbsp; هفته اي يكبار به خدا دروغ است .&amp;nbsp;من از عالم و آدم ميان اين همه دختر نوبر و نيم بر&amp;nbsp; فقط پري را دارم. كه آن هم لا مصب كمربند سياه كاراته دارد و معتقد است اين كارهاي بد بد اگر زياد بشود انرژي اش براي مسابقات مي سوزد و از شانس من هفته اي دوسه بار هم مسابقه دارد .&lt;br /&gt;دروغ چرا بعضي وقتها هم با قمر الملوك و سهراب نا پرهيزي مي كنيم و يك ؛ دوتا از حوري پري هاي آشنا را دعوت مي كنيم ؛ كه اين همه را اگر سر جمع كنيد؛ ميانگين ماهي يكي دو بار هم نميشود اصلن توانش را ندارم&amp;nbsp;بيشتر از اين . &amp;nbsp;سن كه بالا برود آدم همان يكبار آنقدر انرژي مي سوزاند كه براي دوسه هفته زمين گير مي شود.&lt;br /&gt;كار به اينجا كه رسيد عزيزترين خداحافظي كرد كه برود هر چه همه التماس كردند كه بماند شام بخورد گفت : نمي تواند و رژيم دارد و شبها چيزي نميخورد اصرار كردم كه برسانمش .&lt;br /&gt;توي ماشين هر چه نمك داشتم ريختم كه بخندد ؛ يك دوجين جوك مسخره تعريف كردم ؛ برايش موسيقي رومانتيك گذاشتم. خواستم دستش را بگيرم نگذاشت . هيچ حرف نزد.من هم مجبور شدم بدزدمش .&lt;br /&gt;به زور بردمش خانه ي خودم قسم خوردم كه فقط مي خواهم دو كلام خصوصي با او صحبت كنم . هميشه از آبروريزي مي ترسد؛ من هم گفتم اگر با من نيايي داد و بيداد راه مي اندازم كه زنم است و قهر كرده و مي خواهد برود خانه پدرش ؛ مردم هم كمتر به دعواهاي خصوصي زن و شوهر ها دخالت مي كنند و مي گويند چه زن پاچه ور ماليده اي هستي . اول مقاومت كرد و بعد كه ديد صدايم را بلند كرده ام و ممكن است در و همسايه پيدايشان شوند راضي شد . با اخم و تخم آمد بالا در را كه پشت سرمان بستيم زد زير گريه&amp;nbsp; گفت: خاك بر سرت هميشه نامرد بوده اي .&lt;br /&gt;گفتم :به خدا كاري به كارت ندارم فقط مي خواهم امشب با هم بنشينيم و حرف بزنيم .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفت: اين همه سال تو هر جور كه دلت خواسته با اين و آن بوده اي ولي من احمق اصلن دلم نيامده كه به غير از تو به كس ديگري فكر كنم .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفتم : اين هم دليل اينكه من به تو وفادارم .( خير سرم خواستم وفاداري ام را به رخش بكشم )) چون بعد از اين همه با اين و آن بودن باز هم تو را دوست دارم و تو را مي خواهم .&lt;br /&gt;دست آخر خيالم را راحت كرد ؛ به من اميدواري داد و گفت&amp;nbsp;: اگر قرار باشد دوباره با مردي ازدواج كند من آخرين مردي هستم كه انتخاب مي كند .&lt;br /&gt;يك چيزهاي ديگري هم به او گفتم ؛ از همين حرفهاي عاشقانه معمول&amp;nbsp;، حتي كنارش نشستم تا اگر بشود كمي با هم صميمي تر شويم&amp;nbsp;. اما او بغض كرد و قيافه گرفت و چمباتمه زد روي راحتي و ديگر با من حرف نزد .هر كاري كردم نيامد توي اطاق خواب بخوابد . گفتم : من روي كاناپه مي خوابم و تو برو توي اطاق خواب ؛ نيامد . &lt;br /&gt;گفتم: تو برو توي اطاق خواب و در را از پشت قفل كن. نيامد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفت: &amp;nbsp;ببرمش خانه خودشان .ولي من زير بار نرفتم. دوست نداشتم حالا كه با اين مصيبت كشاندمش به خانه خودم دوباره از دستش بدهم . او هم همانجا روي راحتي تا صبح نشست من هم رفتم توي رخت خواب خودم تا صبح فكر كردم و خواب ديدم و آخرش هم از يك روياي عزيز آن همه كتك خوردم .&lt;br /&gt;ناچار شدم صبح آزادش كنم كه برود .&lt;br /&gt;از فردا دوباره مي روم ماموريت و يك هفته اي بيابان گردي مي كنم .شايد سرم به سنگ بخورد و فراموشش كنم . شايد عاشق تر شوم و دوباره بدزدمش .&lt;br /&gt;ماشين&amp;nbsp;شرکت &amp;nbsp;را كه تحويلم بوده است داده ام و يك ماشين با راننده درخواست كرده ام . ترجيح مي دهم آقاي حسيني نباشد. &amp;nbsp;نه راه بلد است و نه با او كنار مي آيم . ولي صيفي را دوست دارم مثل خودم يالقوز است . و البته توي يكي از دهات دختري صيغه كرده كه اگر زنش بفهمد روزگارش را سياه مي كند .&lt;br /&gt;آه اين زنها اين زنها كاش مي دانستيد حساب خوابيدن ما مردها با زنهاي ديگر کاملا از حساب عشق و عاشقيمان جداست .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2941760871156339237?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2941760871156339237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2941760871156339237' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2941760871156339237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2941760871156339237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_06.html' title='يار در خانه'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4493631627021932174</id><published>2010-07-02T09:43:00.000-07:00</published><updated>2010-07-02T09:43:10.798-07:00</updated><title type='text'>پايان شکيبايي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دوباره تيرم به سنگ خورد. ديروز " عزيزترين" را دعوت كرده بودم ، &amp;nbsp;با هم برويم شامي بخوريم و فرصتي پيدا كنيم تا گذشته را ورق بزنيم و كاغذهاي سياه خاطرات&amp;nbsp; يک سال زندگي مشتركمان را از آن بكنيم . بي معرفت نالوطي بازي درآورد و مثل هميشه با زرنگي حساب كتابهاي مرا به هم زد . دو تا سر خر با خودش&amp;nbsp; آورده بود دو تا خواهر زاده هايش را "نون" و "آب " يكي هشت ؛ نه ساله و ديگري چهار ؛ پنج ساله .هر دو به شدت خاطر خواه من شده بودند و طوري با ناز و ادا و عشوه هاي مرد افكن و شيرين زباني هاي دخترانه من را خر کردند که مجبور شدم هر چه در جيب خالي داشتم بابت خريد عروسک و لباس و شيريني و پاستيلشان بدهم&amp;nbsp; . البته تلاش من اين بود که با دادن پول توجيبي براي خريد هله هوله و از سر باز كردنشان فرصتي بيابم تا با عزيزترين چند كلمه صحبت كنم اما افسوس ؛ "نون" دختر بزرگتر اوايل ملاقاتمان نازه و غمزه اش را با خجالت كشيدن و پشت سر خاله اش پنهان شدن نشان مي داد. كه خوب معلوم بود پدر سوخته دارد يك چيزهايي از تفاوتهاي مرد و زن حاليش مي شود ؛ ولي هنوز يك ساعت نگذشته بود كه از چشمش افتادم و توجهش را پسركي مفنگي كه روي نيمكتي نزديكي هاي ما چرت ميزد جلب كرد. بعد هم تير عشق يك پسر بچه هم سن و سال خودش كه موقع بازي با توپ توي سر من زده بود ناكارش كرد . دست آخر هم گويا نقش خودش را پيدا كرده باشد ؛ شروع كرد به پاييدن ما و مثل داروغه شش دانگ حواسش به من بود كه زياد به خاله اش نزديك نشوم حتي گاه گداري غيرتي مي شد و با صداي بلند مي گفت :ببخشيدا لطفن اينقدر به هم نزدبک نشينين هوا گرمه&amp;nbsp; ، گرمتون مي شه .&lt;br /&gt;" آب " دختر كوچكتر اوايل مدام مي آمد توي بغل من&amp;nbsp; و به دست و پايم مي ماسيد و جيب بغل پيراهنم را وارسي مي كرد ؛ اواخر رويش زياد شده بود و كار از وارسي گذشته بود خودش دست مي كرد توي جيب پشت شلوارم كيف پولم را در مي آورد و مي گفت : عمو براي شما هم بستني بخرم ؟&lt;br /&gt;دنبال فرصتي بودم تا نگاه عاشقانه اي به عزيزترين بكنم و بگويم كه چقدر دوستش دارم .تمام اعصاب بدنم دركف دستم جمع شده بود . قلبم به شدت ميزد. تب كرده بودم تا دستش را بگيرم كه دوباره مثل قديم لبريز شوم و سر ريز شوم .اما همين كه دستم را به طرف دستش مي بردم او دستش را در جيبش مي تپاند و ناگهان به جايش دست كوچولوي "آب " بود كه جلو مي آمد و دست من را مي گرفت .بعد هم با زور خودش را ميان ما جا مي داد و سرش را بالا مي گرفت و با چشمهاي درشتش به چشمهاي من نگاه مي كرد و صدايش را توي دماغش مي انداخت و مي گفت :عمو ما رو شهر بازي هم مي بري ؟ من با استيصال به چشمهاي خاله اش نگاه مي&amp;nbsp;كردم و مي گفتم :اگه خاله رو هم با خودتون بيارين حتما" همگي با هم مي ريم . ولي عزيز ترين با بي تفاوتي شانه بالا مي&amp;nbsp; انداخت و با شيطنت مي گفت: من كه حالا حالا ها وقت ندارم . اگه تصميم گرفتي ببريشون بي زحمت بچه هاي زري رو هم ببر اونها هم خيلي وقته به من اصرار مي كنن ببرمشون شهر بازي ......من هم آهسته درِ گوشش مي گفتم : تو همه ي بچه هاي عالم را جمع كن من ببرمشان شهر بازي ؛ حرفي نيست . ولي مي رسد آن روزي که تو را تنها گير بياورم و بدجنسي ها ي تو را تلافي کنم .&lt;br /&gt;حقيقت اين است كه مي خواهم با او تنها باشم و اين مثل خوره به جانم افتاده است.اما او نه تن مي دهد و نه فرار مي كند راستش را بگويم بيشتر فكر مي كنم با من بازي مي كند مثل گربه اي كه موش شكار كرده باشد .&lt;br /&gt;احساس مي كنم&amp;nbsp; مي خواهد مرا ميان مشتاقي و مهجوري معلق بگذارد .&amp;nbsp;نمي&amp;nbsp;توانم بفهمم كه چه در فكرش مي گذرد . اگر راستش را بخواهيد من چندان انسان پرهيزگاري نيستم و اگر قرار باشد مدام با افسونگريش آتش اشتياق مرا گرمتر كند. مجبور هستم براي خنك كردن خود به هر وسيله اي متوسل شوم .و چقدر سخت است وقتي مي تواني جلوي چيلر بنشيني و سرماي مطبوع پاييزي را تجربه كني! مجبور&amp;nbsp;شوي &amp;nbsp;برای خنک کردن خودت به یک باد بزن مقوایی بسنده کنی . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4493631627021932174?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4493631627021932174/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4493631627021932174' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4493631627021932174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4493631627021932174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post_02.html' title='پايان شکيبايي'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2060786473736176561</id><published>2010-07-01T09:00:00.000-07:00</published><updated>2010-07-01T09:00:15.859-07:00</updated><title type='text'>ايستادن روي خط تعادل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خویشتن داری و آبرو داری هم حدی دارد که اگر از اندازه بگذرد حماقت است.باور کنید آنقدر در من از این حماقتها انباشته است که گاهی خودم از خودم شاکی میشوم .چندین ماه پیش برادرکوچکم حمید با مادر دعوایش شده بود دعوا را که فیصله می دادم فهمیدم مادر بدجور پاپی حمید شده است و از رفت و آمد او با رفیقهای ناباب شاکی است . بدتر از همه اینکه یکی دوبار که دیر کرده و با موبایلش تماس گرفته گویا دخترکی گوشی را برداشته و مادر را مشکوک کرده بود . کلی به خیال خودم میان داری کردم تا مادر آرام شود .&lt;br /&gt;بعد هم که لب و لوچه حمید را آویزان دیدم گفتم پدر وار بنشینم پای صحبتش تا سفره دلش را خالي کند ؛ ببینم دوباره چه مرگش شده است ! خلاصه که از میان نق نق ها و چرت و پرتهای جسته و گریخته ای که زد فهمیدم مادر زیاد برایش سخت گیری می کند و برادر بخت برگشته من بدجوری میان بالازدن غریزه و پایین آمدن خویشتن داری دست و پا میزند . خواستم کمکی کرده باشم&lt;br /&gt;گفتم : اگر صلاح خودت را میدانی و تصمیمت را برای آینده گرفته ای ؛ میتوانی گاه گداری ( در فکرم بود حداکثر ماهی یک بار از میان روزهایی که من به ماموریت میروم ) همسر آینده زندگیت را بیاوری به خانه من و آنجا باهم راحت باشید تا بتوانید بهتر حرفهایتان را با هم بزنید !&lt;br /&gt;باور کنید دست کم سه چهار بار روی همسر آینده تاکید کردم. تا نکند خانه را خلوت ببيند و خودش را خفه کند . بلاخره هر چیز حساب و کتابی دارد ؛ مثلا خود من هنوز یک بوسه کشدار و خشک فرانسوی با یک پارتنر غیر همجنس ؛ آنهم اگر سرشار از عطوفت و مهربانی و همراه با ناز و نوازشی عاشقانه باشد ! را به ماچ مالی های خیس آمریکائی با یک پارتنر همجنس !؛ ترجیح می دهم . چه کنم دیگر روحم هنوز عقب مانده و جهان سومي باقي مانده !&lt;br /&gt;بگذریم ؛ ماجرای خانه خالی و مجوز را که پیش کشیدم ؛ آب از چک و چانه برادرم که راه افتاد ؛ برق تیز و گزنده و عجیب چشمانش را که دیدم ؛ ناگهان دلم فرو ریخت . حدس زدم ؛ ای داد بیداد ؛ از فردا باید قید خانه و کاشانه را بزنم و منتظر بمانم که برادر عزيز تر از جانم خانه ی من را به عشرتکده ای تمام عیار تبدیل کند .&lt;br /&gt;چشمتان روز بد نبیند حدسم درست بود کار از ماهی یکبار شروع شد و کم کم به هفته ای سه و چهار بار افزایش یافت . بعد هم با پر روئی کلید خانه را از من گرفت تا در تمام روزهایی که من به ماموریت میروم او و همسران آینده اش! در خانه خالی عقاید و آراء شان را به هم نزدیک کنند !&lt;br /&gt;این درحالی بود که من گاهی یک ماه و دوماه پیوسته در ماموریت بودم . و البته پس از آمدن از ماموریت ؛ هم حیای ذاتی؛ و هم معرفت برادرانه ؛ اجازه نمیداد که ماجرا را زیاد به رویش بیاورم کار به جایی رسیده بود که حتی روزهایی که در خانه تنها بودم نیز خجالت می کشیدم به اطاق خواب خودم بروم . عینا" مانند کسی بودم که به حریم خصوصی غریبه ای وارد می شود.چنان شده بود که این چند ماه پیوسته توی راهرو و روی کاناپه می خوابیدم .&lt;br /&gt;حتی وقتی او و یکی از دوست دخترهایش به خانه می آمدند با اینکه میتوانستم بمانم وقیافه بگیرم یا در را به رویشان باز نکنم؛به خاطر حفظ غرور حميد جل و پلاسم را جمع می کردم و مثل "خانه شاگردها " با هر شرایط آب و هوایی می رفتم در پارک نزدیک خانه آنقدر می ماندم تا برادرم کارش را تمام کند و اس ام اس بزند که ما رفتیم؛ تو بیا .&lt;br /&gt;و رازی که باغیر نگفتم با شما بگویم که محرم رازید. باور کنید یکی دو بار هم در سرمای زمستان مجبور شدم بخاطر رفاه حال برادر تا صبح روی نیمکت پارک خودم را مچاله کرده از سرما بلرزم و چشم به تاریکی شب بدوزم که کی صبح میشود و نازنین برادر با نازنین همسر آینده اشان شر را کم می کنند! ناگفته نماند در دل به این همه توان و قوت و نیروی نهفته ذاتی ! اندکی هم غبطه میخوردم اما باز این غبطه چنان نبود که باعث شود ؛ خللی در طبیعت سرکش درونی برادرم وارد آورم .&lt;br /&gt;کاش آمدن و ماندن حمید به خانه محدود به اتاق خواب و ماجراهای آن تو میشد فکرش را بکنید وقتی بعد از سفری با خستگی تمام به خانه میآمدم؛ تازه بدبختی هایم آغاز شده بود انگار زلزله آمده باشد همه چیز و همه جا به هم ریخته و کن فیکون بود باید با همه خستگی شروع می کردم به شستن و جارو زدن و دور ریختن اسباب و آلات لهو لعب!&lt;br /&gt;هر بار که برمی گشتم انگار یخچال را لیسیده باشند . دریغ از یک خیار پلاسیده که به نیش کشم یا ته مانده سس گوجه فرنگي يا مايونزي که انگشت انگشت نموده و سد جوع کرده و جانی بگیرم .&lt;br /&gt;حتی کمد لباسهایم نیز از دستبرد خود و همسران آینده اش در امان نبود هر لباس یک بویی را میداد و بیشتر عطر و ادکلون زنانه بود که از میان تار و پود لباسها متصاعد میشد .هنوز هم که هنوز است بعید می دانم دخترها را وادار می کرده که لباسهای مردانه مرا بپوشند و برایش عشوه گری کنند . خودم را متقاعد کرده ام که او خودش آنها را می پوشیده و دخترها او را که تا مرز جنون خوش تیپ می شده موردعنایت قرار می داده اند .&lt;br /&gt;نشان به آن نشانی یکبار که با عجله از سفر آمدم و بدون توجه یکی از پیراهن های اسپرتم که از همه تمیز تر به نظر می آمد پوشیدم و به اداره رفتم به شدت مورد مضحکه و تمسخر همکاران قرار گرفتم چون دقیقا" در پشت لباس و همچنین بر روی شانه درست جایی که ابلیس بر شانه ضحاک بوسه زده بود ! جای دو سه عدد لب قلوه ای ! با ماتیک جگری پر رنگ زنانه ! خود نمایی می کرد که احتمالن از بقایای ابراز احساسات یکی از همسران آینده برادرم به او بوده است .&lt;br /&gt;حقیقت این است که این چیزها را گفتم تا کمی خود را تسکین دهم. زیرا تصميم گرفته ام برادرم را از خانه اميدش نا اميد كنم .&lt;br /&gt;زندگي كه همه اش مثل فيلم هاي آمريكايي بزن بزن و بكن بكن نمي شود . اين چيزها مال توي فيلمهاست !اينكه در گرما گرم يك نبرد نابرابر ميان هزار گانگستر و يك قهرمان ؛ ناگهان فرصتي پيش بيايد كه قهرمان زن فيلم خودش را پرت كند در آغوش قهرمان مرد فيلم و همانطور كه او دستش را روي ماشه مسلسل مي چكاند و مثل برگ خزان تروريست ناجوانمرد ! ميريزد روي زمين . همچين با هم لب و دندان و دهان و ساير متعلقات بده بستان مي كنند كه آدم به خودش شك مي كند كه اگر اينها مرد هستند پس من دسته بيل هم نيستم دريغا كه توي رخت خواب هم يك همچين بخاري از من بر نمي خيزد كه اين جناب در گرما گرم صحنه ي كارزار اينچنين پر جنم نشان مي دهد .&lt;br /&gt;القصه حميد بايد ياد بگيرد كه مثل بقيه جوانهاي ايراني ؛ ايراني زندگي كند و زندگي ايراني يعني همه جور رياضت در همه چيز زندگي و زن و مرد هم ندارد و داستان يك سال و دوسال و صد سال هم نيست ؛ داستان رياضتي ازلي و ابدي است كه بر پيشاني ما چنانش حك كرده اند كه مثل گاو پيشاني سفيد شده ايم ميان باقي ملتها ؛ هر كسي مي آيد و مي رود سيخكي به ما فرو مي كند و ايضا" ايراني را كه شما مي شناسيد هميشه از يك سوي افراط و تفريط آويزان است . مدام يك جايش مي خارد براي آنكه بقيه را بچزاند تا سر حد جنون !&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2060786473736176561?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2060786473736176561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2060786473736176561' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2060786473736176561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2060786473736176561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='ايستادن روي خط تعادل'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-6651978694490738571</id><published>2010-06-30T06:03:00.000-07:00</published><updated>2010-06-30T06:06:59.739-07:00</updated><title type='text'>جبر و اختیار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از سفر برگشته ام و دوباره سرم را کرده ام در فیها خالدون زندگی .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رسما ٌ فکر می کنم در این دم و دستگاه عریض و طویل زندگی. چیزی به نام اختیار وجود ندارد ؛و بلکه نامفهوم است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما را انداخته اند در این سرا با یک برنامه ریزی از قبل تعیین شده .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بهمان گفته اند نقش تو این است ؛ اینطور بازی می کنی ؛ این جا کشورت ؛ این شهرت ؛ این خانه ا ت ؛ این کاره میشوی ؛ اینها آدمهایی هستند که تو در طول زندگیت باآنها مواجه میشوی؛ باید عاشق این شوی؛ از این بدت بیايد ؛ در زندگیت این آدم به تو خیانت می کنند ؛ چند سال این طوری هستی ، بعد آن طوری میشوی ؛ چند روزی داریمت ؛ تا بعد دوباره بیايی پیش خودمان ؛خلاصه هیستوری این است ، می خواهی بخواه نمی خواهی هم به جهنم. همین است که هست . بشین غمبرک بزن خون گریه کن یا اینکه هرکاری گفتیم به اختیار خودت اجبارن انجام بده ! و همين است که من باورم آمده زندگی پر ازعجایب بالا و پایین و معجزات عجیب و غریب است ولی ما نمی بینیمشان و بلکه حسشان هم نمی کنیم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زندگی من؛ (مال شما رو نمی دانم ) پر از این معادلات است ؛ که به دست من حل نمیشود و حلالش کس دیگري است . من گاهی از رو به رو شدن باآنها طفره میروم یا ازآنها فرار می کنم ؛ ولی مثل آش کشک خاله دوباره میگذارند جلويم و میگويند : هی یارو کوفتش کن وگرنه حالت رو جا می آریم ! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بچه که بودم مدام و همیشه تو گوشم پچ پچ می کردن که : یه فرشته بیست و چهار ساعته مراقب اعمال و رفتار توست . دلمان را خون کردند تا آمدیم بزرگ شویم !&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می آمدیم به چهار تا رفیق ناباب و نارفیق فحش خواهر مادر بدهیم و خودمان را خالی کنیم یاد فرشته هه می افتادیم . فحش را می دادم ولی خوب با دل خوش نبود !&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تا دستم می رفت که از خانه عمو ؛ عمه ؛ از وسایل پسر خاله؛ دختردایی؛ چیزی کش بروم یاد فرشته می افتادم . چیز َ را بر می داشتم ؛ ولی لامصب کوفتم میشد تا بخواهم یک جایی یک جوری از آن استفاده کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد که بزرگتر شدم یک بار خواستم بروم تمام آن نمی دانم چند صد تا بستنی قیفی را که از مغازه جلوی خانه قدیمی امان در خیابان ستارخان بر می داشتم حلالش کنم و پولش رو بدهم.همین که رفتم توي مغازه به یاد آن دوران چنان دچار نوستالژیک عمیقی شدم که یک جعبه کیت کت کش رفتم و آمدم بیرون! بعد همه اش را خوردم با چنان حس عجیبی که یعنی تسلیم ؛ همینی هستم که هستم، خودم فهمیدم و به فرشته خیالی اکی دادم که یعنی: قبولت دارم شَر را کم کن ؛ حالا بذار کیت کته را کوفتش کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینجا بود که فهمیدم من نمی توانم با تقدیر مبارزه کنم من اینطوری آفریده شده ام ! و آن فرشته ای هم که من همیشه فکر می کردم مواظب من است! برای این نبوده که کارهای بدم را بنویسد ؛ او را گذاشته بودند تا کارهایی که باید بکنم به من دیکته کند ؛ که نگذارد من به اختیار خودم کاری کنم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همين ديروز پري روز بود که دوباره آن دوست قديمي (مهناز)که به محل کارم آمده بود را ديدم و لااقل با خودم قرار گذاشتم حتما براي تغيير آب و هوا هم که شده است به ديدارش بروم . آنوقت همين امروز بايد بروم براي خريد یک دسته گل برای خانم و همین امروز باید بروم توی گل فروشی از میان این همه گل فروشی شهر وتصادفا بعداز سالها نامزد سابقم را ببينم . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چشمم به او افتاد. مبهوت نگاهش کردم؛ دوباره همان حس خوب قدیمی؛ همان لذت وافر تا سر حد جنون عاشقانه ای که وقتی برای بار اول در دانشکده دیده بودمش ؛ به من دست داد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با خنده ای که شیرینی اش یک چیز ملس خلسه آوری بود گفت : گلها را برای همسرت می خری ! برایت کاکل به سر آورده است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : نه می دانستم امروز به این گلفروشی می آیی گفتم به بهانه گل خریدن بیایم تو را ببینم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با خنده یک گل رز سرخ جان داراز میان گلهای سرخ توی دستم بیرون کشید و گفت : ای ناقلا سهم من همین است که خودم برداشتم بقیه را ببر به اصلش برسان ! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فکر می کردم پرونده این عقد نافرجام دوازده سال پیش بسته شده ، چیزی بوده؛ که ما را یک سال تمام به هم جوش داده و ما توانسته ایم تغییرش بدهیم . با قضا و قدر جنگیدیم و بلاخره تمامش کردیم . یادم آمد که آن سالها ما از این یک سال نامزدی بدون بوس و کنار حسابی ، که همه تاکید می کردند فقط یک عقد ساده است و حالا کو تا عروسی به جبر زمانه ی خود ساخته حتی یک روز کنار هم بودن واقعي را تجربه نکردیم؛ من همه ی وجودم غریزه بود و او همه ی وجودش تردید . نمی دانم مچ من را کجا گرفته بود . یا کدام شیر پاک خورده ای دست من را پیشش رو کرده بود که حاضر نبود بیش از دو دقیقه کنار من بودن در خلوت را تحمل کند. تقصیر من هم بود بی پول بودم و بی پولی اعتماد به نفس مرد را صفر می کند . حتی نمی توانستم بعضی اشتباهات ناکرده ام را توجیح کنم . وحشت ازدواج و زندگی مشترک و در افتادن با زندگی مرا ترسانده بود . عاقبت فکر کردیم اشتباه کرده ایم ما برای هم ساخته نشده ایم و تمام .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی امروز وقتی دیدمش فهمیدم که همه ی این سالها هیچ وقت نبوده که با زنی – دختری ؛ دوست باشم و چیزی از او را در وجودش ندیده باشم. همیشه رویای اینکه ابعاد جسمانی او چطور می توانست باشد با من بود ؛ یک نفر بوی عطرش را می داد .یک نفر آن جور به خصوص می خندید . یک نفر قد و قواره اش آن اندازه بود . یک نفر همان رنگ لباسی می پوشید که او می پوشید. یک نفر با حس او به دنیا نگاه می کرد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که آن فرشته همبن روزها بايد خودش را نشان مي داد .مهربان تر از همیشه . همان جوری که من دوستش مي داشتم . همانطور که می ترسم دوباره گرفتارم کند .&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-6651978694490738571?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/6651978694490738571/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=6651978694490738571' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6651978694490738571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/6651978694490738571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/06/blog-post_30.html' title='جبر و اختیار'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-9030168585505588846</id><published>2010-06-27T12:25:00.000-07:00</published><updated>2010-06-28T05:51:52.970-07:00</updated><title type='text'>ميهمان ويژه</title><content type='html'>امروز از آن روزهايي بود كه هرچه سعي كردم آهسته بروم و آهسته بيايم تا چشمم به چشم رياست محترم نيفتد نشد . ساعت ده و نيم رسيدم اداره . مي خواستم خودم را بخيزانم توي اطاقم كه خبر دادند رياست با شما كار واجب دارد . بر خلاف نظر! نداي درونم خودم را راضي كردم كه يكبار خوش بينانه با قضيه ي كار واجب كنار بيايم و همان لحظه كه مرا خواسته اند سرو كله اي از خودم نشان بدهم .رفتم .........و اي كاش به نداي درونم توجه كرده بودم و همين كه اسم كار واجب آمد ؛ مي فهميدم امروز از آن روزهايي است كه رئيس از سر بيكاري با همه كار واجب دارد و از آنجا كه اين روزها من ناپرهيزي كرده و خودي به او نشان داده ام ، چهره ام را در خاطره كوتاه مدت خود ضبط كرده و تا چند صباح ديگر مدام خواهان رويت من است .&lt;br /&gt;اين مشكل هر وقت مدت طولاني تري در ماموريت هستم حل مي شود و حتي پس از آمدن اگر حماقت نكنم و خودم را نشان ندهم او هم كاملا مرا فراموش مي كند. به قول شاعر از دل برود هر آنكه از ديده برفت .&lt;br /&gt;خلاصه كه من چاي قند پهلويم را هورت كشيده و نكشيده خودم را رساندم به دفتر رياست . اما گويا پيش از من مشكل بيكاري رياست را يك مهمان ويژه ي سيمين بر و مه پيكر حل كرده بود . آقاي فا مدير دفتر رئيس گفت : بشين همين الان مهمان ویژه !ميآد بيرون شما برو تو !&lt;br /&gt;نشان به آن نشاني كه من نشستم و تا مهمان ازدفتر رياست كنده شود سه پروژه و دو روزنامه صبح و سه پرونده عقب افتاده ارجاعي و چهار پنج نامه ازقلم افتاده و مقداري از خاطرات کودکي و نوجواني و جواني ام  را به طور كامل مرور كردم. تا اينكه با صداي خنده و شوخي و خوش و بش رياست و خداحافظي پر آب و تابش فهميدم كه دوران انتظار به سر رسيده و زمان وصال آمده است ! همين كه در باز شد و خانم ! بيرون آمدند؛ و چشمم به چشم مهمان ِ ویژه افتاد قلبم به طپش افتاد  ! ديدم او كسي نيست جز يكي از همكلاسي هاي بي مايه و كم استعداد و نه چندان خوش قيافه ي قديمي ام كه حالا به مدد پیشرفت تکنولوزی و قلمبه سلمبه کردنهای عجیب و غریب گونه و لب و پشت چشم ! چنان پري روئي شده كه بر هلو طعنه مي زند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رياست و كار واجب و آن همه انتظار را به كسر ثانيه از ياد بردم و تقريبن كشان كشان خانم را بردم به اطاق خودم !که ای کاش اطاق خواب بود این لا مصب ! (شوخي کردم به مولا من اهل اين حرفها نيستم ) در محيط کار من به شدت غريزه اصلي را از قرار گرفتن در موقعيت هاي ناجور حفظ مي کنم همين است  که تا قرار است  با  خانم جوان يا پير ؛فرقي نمي كند ، تنها شوم في الفور در ِ اطاق را چهار طاق باز می گذارم .&lt;br /&gt;قبول بفرمائيد ما كه رئيس و مدير و البته آدم خوش نامي نيستيم تا مدام بر نفس اماره امان لگام سفت و سخت  داشته باشیم . ما بايد خيلي مواظب باشيم. ما يک مرد معمولي هستيم و  یک وقتهایی ممکن است  لگاممان  شل  شود و بيفتد.&lt;br /&gt; بماند .. از خوش و بش معمول و ياد آوري خاطرات قديم و تاسف بر ايام تلف كرده و گريه بر جواني از دست داده كه بگذريم . كلي هم در مورد كار و درآمد و گذران زندگي صحبت كرديم . فهميدم خانم برو بيايي پيدا كرده و درحال حاضر رئيس يك شركت خصوصي است كه در چند كشور خاورميانه دفتر دارد و در آمد يك ماهش همانطور كه در دفتر مجلل نشسته و يك كرورو زير دست دو رو برش پروانه وار مي چرخند از درآمد يك سال ِمن كه پيوسته بيابان پيمايي مي كنم و زير آفتاب كوير خودم را برشته مي كنم بيشتر است .&lt;br /&gt;بحثمان كه گل انداخت راجع به ازدواجم نيز پرس و جويي كرد . گفتم خيلي وقت است جداشده ايم او هم محبت كرد و با لبخندهاي معني دار  كلي برايم دل سوزاند . چيزي كه خيلي احتياج داشتم يك بوسه محبت آميز بود ! كه با آن در چهار طاق ميسر نشد ! مي خواستم دستش را از زير ميز بگيرم و كمي آلام درونم را التيام دهم!  اما از بد روزگار آنجا هم از بس  فاصله زياد بود با اين لنگهاي دراز هم نتوانستم كاري از پيش ببرم !  از خيرش گذشتم ..................گفت : حسابي پير شدي و خيلي هم لاغر و اگر زودتر براي خودت فكري نكني از دست ميروي .&lt;br /&gt;از زندگي خودش پرسيدم : فهميدم به سلامتي شوهر اول و دوم را طلاق داده و الان واقعن يك هلوي رسيده و كامل است .بخصوص با آن خنده مليحي كه بعد از اقرار به طلاق گرفتن از شوهر دوم داشت آن قدر از خود بيخود شدم كه نزديك بود همان جا دامن عفتم را بر باد دهم  اما شانس آوردم كه از دفتر رئيس تماس گرفتند و گفتند كه آقا بي صبرانه منتظر شماست . مجبور شدم با آنجلينا جولي  خداحافظي كنم . محبت كرد و من را دعوت كرد تا به دفترش بروم . گفتم : عزيز جان ديدن دفتر خشك و خالي كه به درد روح گرسنه ما نمي خورد ! خودش را زد به آن راه و با خنده و عشوه مرد افكني كارت ويزيتش را درآورد و به دستم داد و گفت : شکمو اول بيا شرکت بعد مي برمت رستوراني  به تو شام مي دهم که در عمرت نخورده باشي . &lt;br /&gt;همين است كه مي گويند كار خير هيچ وقت فراموش نمي شود . ياد آن همه تقلبي كه من رو سياه به دست همين خانم داده بودم افتادم بلاخره يك روز بايد نوبتش مي رسيد  تلافي كند .&lt;br /&gt;موقع خداحافظي با اشمئزاز و تنفر چيزي گفت كه رئيس بي نوا را بل كل از چشم و روي من انداخت گفت : ميشل تو رو خدا يه چيزي به اين رئيستون بگو بوي گند عرق تنش و گند دهنش حالم رو به هم زد . گفتم : تقصير خودته اگه كاري نمي كردي كه  هيجان زده بشه و با دهن باز  قهقه بزنه. نه آنقدر عرق مي كرد و نه آنطور بوي دهنش حالت را به هم مي زد  و گفتم : حالا بيا دهن من را بو کنن ببين مال من هم بو مي دهد يا نه ! اوهم كلي ايش و اوش كرد و عشوه تابناكي برايم زد و رفت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-9030168585505588846?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/9030168585505588846/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=9030168585505588846' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9030168585505588846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9030168585505588846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/06/blog-post_27.html' title='ميهمان ويژه'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-2485334821286818978</id><published>2010-06-26T08:00:00.000-07:00</published><updated>2010-06-26T08:06:01.977-07:00</updated><title type='text'>روزگاری که هر روز بیشتر از روز پیش به آن ریده می شود</title><content type='html'>ترجيح مي دهم تمام وقتم را در بيابان و كوير لم يزرع باشم تا نشستن در اداره و پاراف كردن نامه و سر و كله زدن با رئيس و روسا .بخصوص آنكه مثل برره با يك مشت آدم نان به نرخ روز خور و بامجان دور قاپچين و پاچه خار طرف باشي كه خنديدن و نشست و برخاستشان هم از روي قصد و قرض باشد . &lt;br /&gt;حالا بماند .&lt;br /&gt;گزارش ماموريتم را هم تحويل آقاي رئيس دادم . با حسرت نگاه كرد و گفت: هميشه دلش مي خواسته كه به جاي پست و ميز رياست به كار مطالعاتي و تحقيقاتي مي پرداخته . چنان به عكسهاي بيابان و كوه و كوير و بافت روستايي مناطق مورد مطالعه نگاه  مي كرد كه انگار آب نبات ديده است .&lt;br /&gt;گفتم: آقا دير نشده اگر فكر مي كنيد در كار تحقيق و پژوهش موفق تريد يك چند صباحي ميزتان را بدهيد به من و خودتان برويد ميان دشت و دمن مطالعه كنيد . گفت : به خدا اگر  احساس تكليف ! نمي كردم يك لحظه هم پشت اين ميز نمي نشستم . بعد هم بهانه آورد كه جلسه دارد و بايد برود شهرداري و بحث را جمع كرد .خلاصه نگذاشت من بيشتر از اين با الفاظ ، رياستش را تهديد كنم .&lt;br /&gt;نشسته ام در اطاق خودم خانم ميلاني را همين الان با شرمنده گي و پاره اي ملاحظات از سر باز كرده ام امروز صبح بعد از چهار ماه مرخصي بخاطر زايمان سومين كاكل به سري كه به دنيا آورده تشريف آوردند.&lt;br /&gt;انگار نه انگار كه خانم بچه سومش را زائيده است . لامصب انگار به جاي زائيدن گوزيده باشد .آب از آب تكان نخورده بود همان هيكل قبل از بارداري ؛ همان شوخ و شنگی هميشگي تا من را ديد سر شوخي و خنده را باز كرد كه: ماشال هنوز كه يالقوز هستي چرا اينقدر سياه و بدتركيب شده اي ؟ بعد هم گير داد به چينهاي پيشاني من و گفت مثل اورانگوتان شده اي ! تو را به خدا يك فكري براي چين و چروكهاي صورتت بكن .&lt;br /&gt;گفتم :خانم خانمها همه دوست دخترهاي من بخاطر همين دوتا چين اخم و قيافه مردانه من است كه كشته مرده من مي شوند . &lt;br /&gt;او هم گفت : اگر اين همه كشته مرده داشتي تا حالا يكي از اين دخترها را خر كرده بودي همه اشان مي دانند كه تو چه آدم بد گوشت و بد ادايي هستي از آينده خودشان مي ترسند بعد از دو روز كه تحملت مي كنند مي فهمند بلا نسبت سگ ؛ چه خري را تور كرده اند !&lt;br /&gt;گفتم : عزيز جان مثل اينكه دلت از آخرين باري كه واسطه شده بودي و مي خواستي دختر مردم را بند ما كني و نشد خيلي پر است . راستش را بگو چقدر پول شيتيل بهت مي دادند اگر من بله را مي گفتم ؟&lt;br /&gt;سر و كله اش را تكان تكان داد و گفت :اوهوك " آقا رو "هل خوردي ميخك ريدي" با اين قيافه و اخلاق ناميزونت خوب شد دختر مردم را بد بخت نكردم . الان با يك دكتر نامزد كرده كه بيا و ببين خدا مي داند چه بيا و برويي دارد . بعد هم آنقدر از دخترك و نامزد دكترش و ماجراهاي پشت پرده و بيرون پرده و گشت و گذار و قربان صدقه اي كه براي هم مي میرند تعريف كرد كه خسته شدم . خواستم بحث را عوض كنم گفتم: راستي حال پسر سومت چطور است ؟ كه اي كاش لال مي شدم و نمي پرسيدم چهل پنج دقيقه در حالي كه از شوق و ذوق نمي دانست دست و بالش را كجا بند كند نشست و از شير خوردن و بالا آوردن و ريدن پسرش تعريف كرد . آنقدر به در پنجره و ديوار و مونيتور نگاه كردم افاقه نكرد . آخرش مجبور شدم بگويم ميلاني جان اگر حرفت را تا همين جا يادت بماند من بروم جلسه شهرداري و برگردم بعد بنشين با سر صبر باقي ماجراي ريدن پسرت را برايم تعريف کن او هم با اکراه پذیرفت و رفت .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-2485334821286818978?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/2485334821286818978/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=2485334821286818978' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2485334821286818978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/2485334821286818978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='روزگاری که هر روز بیشتر از روز پیش به آن ریده می شود'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-4845607180626622953</id><published>2010-06-20T13:53:00.000-07:00</published><updated>2010-06-20T13:53:48.206-07:00</updated><title type='text'>نقش اول</title><content type='html'>دوست داشتن کسی که شما را دوست ندارد مثل عاشق شدن به کسی است که در حریم ممنوع قرار دارد. شما حتی از خوابیدن با او لذت نمی برید! شما با احساس به بدن مجسمه ای دست می زنید که دستش را به زیر چانه زده و با لبخند به ناکجا آباد خیره شده و به تنها کسی که فکر نمی کند شما هستید.&lt;br /&gt;می دانید چه چیز بسیار سخت است این که شما عاشق زنی باشید که گاهی به جای شما نقش بازی کند !&lt;br /&gt;و چه چیز سخت تر ؛&lt;br /&gt;این که شما قبول کنید برای سرگرمی او بل کل افسارتان را به دستش دهید.و فراموش کنید این شما بوده اید که بازی را شروع کرده اید و حالا این اوست که نقش اول را دارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-4845607180626622953?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/4845607180626622953/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=4845607180626622953' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4845607180626622953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/4845607180626622953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='نقش اول'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-9221249157633302163</id><published>2010-06-19T08:25:00.000-07:00</published><updated>2010-06-19T08:25:03.687-07:00</updated><title type='text'>عروسی گرگها</title><content type='html'>امروز عروسی گرگهاست ؛ چون در بیابان تب زده و گر گرفته ما ؛ هم آفتاب می تابد و هم باران می بارد .&lt;br /&gt;به قول بایزید که می گوید: "دیشب به بیابان رفتم عشق باریده بود و آنچنان که پای در گل فرو شود پای در عشق تو فروشد" . ماهم در عشق محبوبمان نه پای در عشق که از پای تا سر فرو شده ایم.&lt;br /&gt;البته معشوق بایزید خداست ؛ و محبوب ما بنده خدا ؛چه کنیم دیگر عشق ما از فراز یک تپه ی پنج و نیم متری که توانستیم به زور بر فرازش معشوقمان را ببوسیم بالاتر نرفت!&lt;br /&gt;منتهی از همان چشمه ی فیاضی که بندگان ممتاز خدا از عشق خداوند سیراب می شوند ماهم یک جورهایی از چشمه ی فیاض عشق محبوبمان سیراب شدیم . این به آن در .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-9221249157633302163?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/9221249157633302163/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=9221249157633302163' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9221249157633302163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/9221249157633302163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/06/blog-post_19.html' title='عروسی گرگها'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-126792037631291215</id><published>2010-06-17T05:41:00.000-07:00</published><updated>2010-06-17T05:41:46.143-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرم به آخور خودم بند است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این تپه ماهور و دشت و دمن که زیر پای ماست نه از کاروان دزدان و قاطعان طریق خبری هست و نه جمله برادران قاچاقچی و ولگرد و شیطان پرست را ملاقات کردیم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اگر هم چنین میشد من بودم و سه سرباز فدایی وطن با یک ژ – س و یک خشاب فشنگ خالی !! پس همان بهتر که همه چیز همان طور بود که من دوسترش میداشتم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موبایل خط نمیدهد . چه برسد به دسترسی به اینترنت . من نانوشته هایم را تایپ میکنم و بعد که به آبادی متمدنی رسیدیم میفرستمش روی خط .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشم میآید از این بازی که هم وطنی بداند من هم مثل خودش زیر آفتاب ایران نفس میکشم!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه شده ام و دوباره احساسات نوستالژیکم گل کرده اند دفترچه خاطرات اپن راه انداخته ام و حرفای چهل من یک غاز میزنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز وقتی محمد و سهراب و عباس ( سربازهایی که همراه من کرده اند) با هم مسابقه دو گذاشته بودند یاد دوران خدمت خودم افتادم در بیست سال پیش بود /&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دهلران بودم تازه های تمام شدن جنگ ایران و عراق و شروع شدن حمله عراق به کویت .هوا آنقدر گرم بود که کلافه ام میکرد . با خودم فکر میکردم بدترین و ناجور ترین دوران زندگیم را میگذرانم اما این روزها دلم برای یک دوران سربازی دیگر تنگ شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان وقتها آمریکائی ها برای بار اول در زمان بوش پدر به عراق حمله کردند ما به ردیف مینشستیم و از داخل مرزهای خودمان آتش بازی آنطرف مرز را تماشا میکردیم .تنها سرگرمی هیجان انگیز مان بود . انگار فیلم سینمایی میدیدم . ردیف موشکهایی که مثل پشکل میریخت و ردیف انفجارهایی که پشت سر هم جایی را خانه ای را باغی را سنگری را نابود میکرد و لابد آدمهایی را که میکشتند یا بی دست و سر میکردند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سربازها گفتم : فکر میکنید چرا .. ایران – میهن – وحتی کشوراز اسامی دختران هستند و یا روی دختران گذاشته می شوند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وادارشان کرده ام فکر کنند ........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربه خوبی است حتی برای من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این دشت و دمن به شدت موسیقی سنتی میچسبد انگار هر چه از سنم گذشته است وابستگی ام به موسیقی سنتی و بومی بیشتر شده گویا آن ضرب آهنگهای مخصوص آن ریتم عجیب آن گوشه ها و دستگاهها با حال و هوای طبیعت ایران نیز بیشتر سازگاری دارد. همراه موسیقی امین الله رشیدی میخوانم .........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیدای زمانم ..........رسوای جهانم .......بی دلبر و بی دل .........بی نام و نشانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دامن مکش از من .....بنشین که نشاید........آن دل که سپردم .....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-126792037631291215?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/126792037631291215/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=126792037631291215' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/126792037631291215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/126792037631291215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8856389523550264641.post-298235364741983742</id><published>2010-05-14T08:01:00.001-07:00</published><updated>2010-05-14T08:01:27.566-07:00</updated><title type='text'>سفر</title><content type='html'>عاقبت دل به دریا زده می نویسم شاید دل مرا به ساحل نجاتی برساند و شاید کورسوی نوری از آخرین چراغ دریایی مرااز مهلکه میان این اقیانوس طوفان زده برهاند من اکنون دوباره م ینگارم چون روحم دوباره عاشق است و جانم سودای خیال تن کسی رادارد .&lt;br /&gt;می اندیشیدم سفر مرا بزرگتر می کند اما کوچکتر شده ام .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8856389523550264641-298235364741983742?l=mashal-mashal.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/feeds/298235364741983742/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8856389523550264641&amp;postID=298235364741983742' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/298235364741983742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8856389523550264641/posts/default/298235364741983742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mashal-mashal.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='سفر'/><author><name>ماشال</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11568477091121965072</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
